شازده کوچولو رو یادته؟
کلی سیاره ی ریزو درشت رو گشت، با یه عالمه موجود که براش حیرت انگیز بود روبرو شد،
چیزایی رو دید که تو سیاره خودش وجود نداشت، با این وجود هر جا میرفت از گل خودش که تو سیاره ی کوچولوش بود میگفت ، از این که چقدر گلش رو دوست داره و چقدر دلتنگشه. تو هم گل منی. جوری که هرجا برم، حتی اگه فرسخ ها ازت دور بشم و هزاران نفرو ملاقات کنم، جات توی قلبم امنه و انقدر توی ذهن و حرفامی که عین همون هزار نفر بدون این که بگم می فهمن عاشقتم.
شمارو نمیدونم، ولی من خیلی به وقتایی که با آدمهایی که برام مهم بودن گذروندم فکر میکنم، انگار یه تیکه از خودم رو توی اون موقعیت جا میذارم. بدترین حالتشم وقتیه که اون ارتباط کمرنگ میشه و تو تا همیشه با این سوال زندگی میکنی که «یعنی اونقدری که اونا برای من ارزشمند بودن، من نبودم؟»
ما برای ادامه دادن
هیچکسی را نداریم جز خودمان...
در نهایت همه ما هم روزی به این حقیقت میرسیم که نمیتونیم به هیچکس جز خودمون تکیه کنیم...
شاید غم انگیز باشه، ولی در انتها همه یه روز با تمام وجود این واقعیت رو درک میکنن...
شما میتونی مدل لباس پوشیدن یه آدمو تغییر بدی، میتونی سبک غذا خوردن و ساعت خواب و بیداری و کار کردن و کتاب خوندن یه آدمو تغییر بدی،
شما میتونی اطرافیانشو عوض کنی، رفتوآمدشو کنترل کنی، آدمای سمی زندگیشو حذف کنی،
ولی بالأخره اون آدم، یه روزی، یه جایی، یه ساعتی برمیگرده به همون چیزی که بوده؛
ذاتِ آدما همون چیزیه که خیلی دوسش دارن و برای هیچ آدمی تغییر نمیکنه.
به شدت به این جمله معتقدم که میگه:
"وقتی هیجان اولیه ته میکشه، یا تعهد شروع میشه یا همه چی تموم میشه"
به نظرم این تنها علتیه که روابط خیلی زود شکلشون عوض میشه و دیگه هیچ شباهتی به قبلشون ندارن..
کسایی که «برام آهنگ میفرستن، چند وقت یه بار یادم میافتن زنگ میزنن حالمو میپرسن، تولدمو یادشون میمونه، علاقه مندیامو میدونن، برام کتاب میخونن، هودیا و تیشرتاشونو باهام شریک میشن، اگه ازم ناراحتن میان بهم میگن، همونقدر که براشون ارزش قائلم برام ارزش قائلن، بهم احساس ناکافی بودن نمیدن، منو به چیزی نمیفروشن و برای حفظ رابطهمون اندازهی من تلاش میکنن»؛ قلبمو لمس میکنن.
به عنوان کسی که چندین بار به چند نفر فرصت داده میگم ذات انسان ها تغییر نمیکنه اگه هم تغییر کرد منفعتش ایجاب کرده که تغییر کنه .
علیرضا آریانفر.Vojdanyou-بدون تو.mp3
زمان:
حجم:
6.7M
زیباترین چیز چشایِ تو بود.
همیشه منتظر نمونین یکی باشه که باهاش برین بیرون، خوش بگذرونین، جاهای موردعلاقتون رو ببینین، زندگی رو تجربه کنین. شما برای شاد بودن به دیگران نیاز ندارین، به خودتون نیاز دارین. دست خودتونو بگیرین و ببرینش بیرون، عکس بگیرین، یه گوشه بشینین قهوه بنوشین، کتاب بخونین، به گربهها نگاه کنین. زندگی کنین! باید زنده بود و زندگی کرد.
کاش میشد بعضی ساعتا رو فریز کرد و تا آخر عمر نگهشون داشت.یه جایی شاید تهِ تهِ تهِ وجودت.و وقتی دلت براشون تنگ شد یا دلت گرفت،سریع بری سر قفسهی ساعتای فریز شده و یکیشو انتخاب کنی و دوباره همون حسی رو که داشتی تجربه کنی.همون آدمایی که حالتو یه زمانی خوب میکردن رو کنارت ببینی. میدونی چیه اونوقت من همش ساعتای با تو بودنو انتخاب میکردم.