وقتی یه رابطه جدیدی بهم پیشنهاد میشه به این فکر میکنم که من دیگه اصلا توانشو ندارم با یکی برم بشینم کافه، سینما برم، پیادهروی کنم، عقایدمو بهش بگم، عقاید مزخرفشو گوش کنم، بشناسمش، بهش عادت کنم، باز خاطره بسازم، یا حتی دوست داشته باشمش یا وابستش بشم
این گندیه که آدم قبلی تو زندگیم زده و به این راحتیا درست بشو نیست.
دلم میخواد مغزمو از سرم دربیارم و بزارم جلوم، براش یه لیوان چایی بریزم و بگم عزیزمن..
میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟!
میشه بیخیال شی و انقدر من و خودتو اذیت نکنی؟!
چون واقعا داری به فنام میدی.
دلتنگی مثل نفس کشیدن زیر پتو میمونه، اولش باهاش کنار میای و سخت نیست، ولی هرچقدر که میگذره، نفست سنگینتر میشه، و حسِ خفگیت بیشتر.
نیاز دارم بغلت کنم، نیاز دارم باهات ساعت ها حرف بزنم، نیاز دارم چشماتو از نزدیک ببینم، نیاز دارم دستم قفل دستات بشه، نیاز دارم به بودنت، نیاز دارم کنارم باشی من خیلی بهت نیاز دارم
ولی تو تنها کسی بودی که تو زندگیم هرچقدم اشتباه میکرد میبخشیدمشو میخواستم که تا همیشه، باشه، بمونه، نره.
من فکر میکردم تا همیشه کنارمی؛ واسه همین هیچوقت نداشتنت رو یاد نگرفتم :)
چیزی نمیدانید از منیکه
تن ویرانم را پشت پردههای
گلدار پنهان میکنم.
-دیدم ماداک؛ سیامک تقی زاده.
تو پیداترین راهِ گمراهیامی
تو اعتیادِ ترکِ معتادیامی
اصلی ترین دلیلِ گستاخیامی
زخمِ رو صورتِ جغرافیامی.