براش نوشتم
"اگر یه روز من نبودم، حتی اگر صد سال هم بگذره، با چی یاد من میفتی؟"
گفت:
"هر چیزی که سبک باشه!
یه پری که توی آسمون رقصون رقصون میاد پایین. نسیمی که آروم میاد از کنار صورتم رد میشه. وقتی بارون بیاد، از اون بارون ریزا. نور صبح که بزنه. نور صبح آرومه، چشمو نمیزنه...
با همهی اینا یادت می افتم. من یادت میفتم، حتی اگر نباشی!
حتی اگر خودت نخوای به یادم باشی. یادت میفتم، چون همیشه یه گوشه از قلبم هستی، یه گوشه از زندگیم!"
من ترجیح میدم هیچکس دورم نباشه، اما یه آدم که واقعیه باشه، همون یه آدم کافیه. یکی باشه که منو بفهمه، بفهمه چی میگم، بفهمه حرفامو، بفهمه دردامو. بنظرم اگه یه آدم واقعی بیاد تو زندگیت خنده هاشو، غماشو باهات شریک شه، بشینه پای حرفات، بهت انگیزه بده برای زندگی، بودنش با ارزش تر از هر چیز دیگست. وقتی یه آدم واقعی بیاد تو زندگیت بهت یاد میده چطوری واقعی های زندگیتو پیدا کنی.
شاید اینارو بخونی، شایدم نه. ولی من تا زمانی که هنوز تو قلبم احساسی بهت دارم، برات مینویسم. مینویسم تا یادم بمونه اشتباهاتی که با تو کردم رو با کس دیگهای تکرار نکنم، مینویسم تا یادم بمونه هیچوقت هیچکس دیگه نمیتونه احساسی که تو بهم دادی رو برام تداعی کنه، مینویسم تا یادم بمونه تو اون معجزهای بودی که نجاتم داد، اما خیلی زود مثل یک سراب، محو شد و رفت.
«زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است. چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشتن برای خودش نگه دارد؟»
هیولای زیر تخت منلانگ دیستنس(1).mp3
زمان:
حجم:
3.3M
کاش می شد بغلتو دانلود کرد.
بنظرم از دست دادن غمگینتر از نرسیدنه، من ترجیح میدم به چیزی که دوس دارم نرسم تا اینکه اونو داشته باشم و یهو از دستش بدم.
یاد اون قسمت فرندز افتادم که ریچارد از مونیکا خواست برگردن به هم و مونیکا قبول نکرد و گفت جدا شدن از تو سختترین کاری بود که تو زندگیم مجبور به انجامش بودم و فکر نمیکنم بتونم یه بار دیگه از پسش بربیام.
منم دقیقا میفهمم مونیکا چی میگفت...
«بزرگترین بدی زندگی اینه که هیچ وقت اون چیزی رو که میخوای همون لحظه نداریش. یه زمانی بهش میرسی که دیگه برات مهم نیست.»
دیگر نیازی به نوشتن در خود احساس نمیکنم، چرا که تنها و تنها برای یک نفر مینوشتم؛ کسی که دیگر نیست.