محمود دولت آبادی چقدر قشنگ توصیفمون کرده:
«مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام. چقدر در ذهنم حرف زدهام. خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت، مغایر، متضاد و... گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.»
يه سريا هستن كافيه به چشمات نگاه كنن.حتی اگه كلی هم بخندی باز میگن چرا ناراحتی؟همونايی كه حتی از نحوه ی تايپ كردنت تو چتا از سكوت كردنت و نگاهت می فهمن تو چته.
“من به اونا میگم واقعی ترينام.”
تو به یک قهرمان نیاز داری تا پیشرفت کنی، بزرگ بشی، قد بکشی، موفق بشی و الگوی خودت تو زندگی قرار بدی،
تو به یک قهرمان تو زندگیت احتیاج داری
که بهت بگه چیکار کنی،وقتایی که کم میاری،وقتایی که خسته ای، وقتایی که از هم گسیخته و درهم پاشیده ای. کی و سرسختتر و قویتر از خودت تو دنیا میشناسی که آخرِ همهی جادههای تاریک به انتظارت بایسته ، برای پیدا شدن و دیدنت دست تکون بده و به وقت رسیدن ،نور رو نشونت بده؟!
اما خودت قهرمانِ زندگیِ خودت باش:)
تو یه کتابی خوندم که ؛
یکی از اصلی ترین دلایلی که نباید وقتی کسی رو با خودت همسفر کردی وسط راه ولش کنی
اینه که شاید این مسیر اون آدم نبوده و فقط به خاطر تو مسیرش رو عوض کرده به همین خاطره که دیگ حق نداری یه دفعه ولش کنی چون اونجا رو بلد نیست و ممکنه تا ابد گم بشه...
همهچیز به قشنگ ترین نحو خودش ، خودش رو نشون میده و همهچیز فقط بستگی به این داره که چقد صبر کنی.
چشماتو باز میکنی میبینی کسایی که یه زمانی همهی زندگیت بودن ، هیچ کجایِ زندگیت نیستن .
واقعاً هیچوقت با خودتون نمیگین شاید اگه این حرفو بزنم یا این کارو بکنم دلِ یکی بدجور میشکنه ؟ اصلاً به کاراتون فکر میکنید ؟
یه قسمتی هست بعد از تموم شدن رابطه، فقط دوست داری بدونی واقعا همونقدر که تو داری داغون میشی اونم داره داغون میشه؟