نمیخوام دیگه مثل اون زمان که توی ناامیدی غرق شده بودم باشم. دارم در و دیوار رو چنگ میزنم تا ناامیدی نیاد سراغم و با چنگ و دندون اون یذره امید رو نگه میدارم چون بدون اون هیچی نیستم. آدمیزاد بدون امید زنده نیست و من نمیخوام مُرده باشم. منتها کاری از دستم برنمیاد. گاهی انگار زور تاریکی از اون یذره نور ته دلت بیشتره. تقصیر منم نیست. نه کاری از دستم برمیاد نه کاری میتونم بکنم. فقط باید تماشا کنم. فیلمنامهای که ازش بیزارم.