مرسی
که گفتی باشه حتما امتحانش میکنم
من تا حالا رو کاغذ
ننوشتم
واقعا؟ جوابمیده
اینکه حالت را تو کاغذ خالی کنی ...
مرسی کهدررکم میکنی خوشگله 🥹
z
به نظر من که جواب میده شاید وسطاش گریت بگیره ولی بعدش خالی میشه. دوست داشتی گریه کن گریه کردن خالیت میکنه. قربوننتتتتت دختررر
کتابخانه ی نخونده📚
لینک محافظ کانال https://eitaa.com/joinchat/3064727312Ca38ea348c0
بیاین اینجا ادتون کنم
لیلیت نوا کیه میشه یکم توضیح بدی؟
اونم مثل تو داستانش رو نوشته و چنل داره؟ اشنا هستید؟
نوا خانم هم یک نویسنده هستند. که چنلش من فکر کردم ندارم ولی فهمیدم دارمش هنوز. بفرمایید لینکش
https://eitaa.com/joinchat/2552432366Cd17020f57c
دختری که نباید به دنیا میآمد
هجده سال و نه ماه پیش...
هانا و جونگ هو هشت سال بود که با هم ازد... واج کرده بودند.
هشت سال انتظار، هشت سال امید و هشت سال ناامیدی.
هر ماه، هانا با قلبی پر از آرزو منتظر میماند. هر بار که موعدش میرسید، با دستانی لرزان آزمایش میکرد و هر بار با دیدن نتیجه، تکهای از امیدش فرو میریخت.
پزشکها میگفتند هیچ مشکل مشخصی وجود ندارد. آزمایشها طبیعی بودند، اما هیچکس نمیتوانست توضیح دهد چرا هانا بارد..... ار نمیشود.
بااینحال، او همیشه خودش را مقصر میدانست.
شبها وقتی جونگ هو خواب بود، به سقف خیره میشد و اشکهایش را بیصدا پاک میکرد. گاهی از خودش میپرسید آیا روزی میرسد که بتواند صدای گریهی فرزندش را در خانه بشنود؟
جونگ هو همیشه به او میگفت:
«یه روز پدر و مادر میشیم، هانا. فقط باید صبر کنیم.»
و هانا صبر میکرد.
تا اینکه بالاخره، بعد از هشت سال، معجزه اتفاق افتاد.
---
آن صبح، هانا زودتر از همیشه از خواب بیدار شد.
چند روزی بود که حالت ته.. وع داشت و احساس خستگی میکرد. ابتدا فکر کرده بود چیزی خورده که با معدهاش سازگار نبوده، اما گوشهای از ذهنش دوباره همان امید قدیمی را زنده کرده بود.
با دستهایی لرزان وارد دست.. شویی شد.
چند دقیقه بعد، به نتیجهی آزمایش خیره ماند.
دو خط.
هانا پلک زد.
یک بار دیگر نگاه کرد.
دو خط صورتیرنگ روی تست خودنمایی میکردند.
لبهایش لرزید. دستش را جلوی دهانش گرفت و اشکهایش سرازیر شدند.
«نه... امکان نداره...»
اما حقیقت داشت.
او بارد........ ار بود.
بعد از هشت سال انتظار، بالاخره قرار بود مادر شود.
هانا از دستشویی بیرون دوید و خودش را به اتاق رساند. جونگ هو هنوز خوابآلود روی تخت نشسته بود که صدای هانا را شنید.
«جونگ هو!»
مرد با نگرانی سر بلند کرد.
«چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»
هانا بدون اینکه بتواند جملهاش را درست ادا کند، تست را مقابل او گرفت.
«من... من بارد.... ارم!»
جونگ هو چند ثانیه به تست نگاه کرد. انگار مغزش نمیتوانست معنای آن دو خط را درک کند.
بعد سرش را بالا آورد.
«واقعاً؟»
هانا میان گریه و خنده سر تکان داد.
جونگ هو از جایش بلند شد و او را محکم در آغوش گرفت.
«خدای من... بالاخره!»
برای اولین بار بعد از سالها، هر دو با تمام وجود خندیدند و گریه کردند.
آن روز، خانهشان پر از امید شد.
هانا از همان لحظه شروع کرد به خیالبافی. اسمهای مختلف روی کاغذ نوشت، دربارهی رنگ اتاق کودک فکر کرد و حتی چند بار لباسهای کوچکی را که در ویترین فروشگاهها دیده بود، در ذهنش تصور کرد.
هر شب پیش از خواب، دستش را روی شکمش میگذاشت و آرام زمزمه میکرد:
«مامان اینجاست، کوچولوی من. خیلی منتظرت بودم.»
او هنوز نمیدانست فرزندی که اینهمه برای آمدنش دعا کرده بود، روزی به بزرگترین راز زندگیاش تبدیل خواهد شد.
و نمیدانست شادی آن روزها، آغاز ماجرایی است که ممکن است زندگی آدمهای زیادی را نابود کند
چند ساعت گذشته بود.
جیهون حالش بهتر شده بود و روی تخت نشسته بود. سوهیون هم بعد از مطمئن شدن از اینکه حالش کمی بهتر است، از اتاق بیرون رفت تا چیزی برای خوردن آماده کند.
آرین به چارچوب در تکیه داد و نگاهی به برادرش انداخت.
ـ بالاخره زنده شدی؟
جیهون با بیحوصلگی نگاهش کرد.
ـ متأسفانه هنوز باید تحملت کنم.
آرین پوزخند زد.
ـ چه حیف! من داشتم به آرامش فکر میکردم.
جیهون چیزی نگفت و سرش را به بالش تکیه داد.
آرین چند لحظه ساکت ماند. بعد نگاهش جدی شد.
ـ جیهون، یه چیزی میخوام بپرسم.
ـ بپرس.
ـ اون اسمی که وقتی تب داشتی زیر لب میگفتی... هنوزم بهش فکر میکنی؟
چهرهی جیهون درهم رفت.
ـ کدوم اسم؟
ـ خودت بهتر میدونی.
جیهون نگاهش را از او گرفت.
ـ اشتباه شنیدی.
آرین که جوابش را گرفته بود، دیگر اصرار نکرد؛ اما فکرش هنوز درگیر همان اسم بود.
نمیتوانست احتمال عجیبی را که به ذهنش رسیده بود، نادیده بگیرد.
همان لحظه صدای سوهیون از آشپزخانه بلند شد:
ـ آرین! قابلمههات کجان؟ هیچی توی این آشپزخونه پیدا نمیشه!
آرین خندهی کوتاهی کرد.
ـ توی کابینت سمت راست!
صدای اعتراض سوهیون دوباره بلند شد:
ـ اینجا هم که پر از ظرفه! خودت بیا پیداش کن!
آرین سرش را تکان داد و به سمت در رفت.
جیهون صدایش زد:
ـ کجا میری؟
ـ برم ببینم آشپزخونهم رو به آتیش نکشیده!
ـ فقط مواظب باش خودت رو هم نپزه.
آرین خندید و از اتاق بیرون رفت.
جیهون تنها ماند.
لبخند محوش آرامآرام از بین رفت. نگاهش روی پنجره ثابت ماند و ذهنش دوباره به گذشته برگشت.
به دختری که سالها بود از او خبری نداشت...
و اسمی که حتی در تب و بیهوشی هم نمیتوانست فراموشش کند.
---
هفت ماه بعد...
بارد)))) اری هانا به ماه هفتم رسیده بود.
شک)) م کوچکش حالا بهوضوح دیده میشد و هر حرکت جنین برایش معجزهای تازه بود. گاهی ساعتها روی تخت مینشست و دستش را روی شک)) مش میگذاشت تا شاید حرکت دیگری احساس کند.
اما در این هفت ماه، چیزهایی هم تغییر کرده بود.
جونگ هو بیشتر از قبل دیر به خانه میآمد.
گاهی تلفنش زنگ میخورد و او برای جواب دادن به اتاق دیگری میرفت. گاهی نیمهشب برمیگشت و وقتی هانا دربارهی کارش میپرسید، جوابهای کوتاه و مبهم میداد.
«کجا بودی؟»
«سر کار.»
«این وقت شب؟»
جونگ هو کت خود را درآورد و بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:
«یه سری مشکلات پیش اومده. نگران نباش.»
هانا دوست داشت بیشتر سؤال کند، اما هر بار با دیدن خستگی چهرهی همسرش منصرف میشد.
با خودش میگفت شاید واقعاً کارش سخت شده است.
بالاخره قرار بود پدر شود. شاید نگران هزینههای زندگی و آیندهی فرزندشان بود.
هانا نمیخواست با نگرانیهای بیمورد آرامش خانه را از بین ببرد.
پس سکوت میکرد.
و این سکوت، بعدها معنایی پیدا میکرد که هیچوقت تصورش را هم نمیکرد.
---
روزی که همهچیز تغییر کرد
آن روز، هوا گرفته بود.
ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و باد سردی از میان درختان میگذشت.
جونگ هو صبح زود از خانه بیرون رفته بود و به هانا گفته بود که احتمالاً تا شب برنمیگردد.
هانا تنها بود.
روی تخت دراز کشیده بود و مجلهای دربارهی مراقبت از نوزادان میخواند که ناگهان صدای قدمهایی را از راهرو شنید.
ابتدا تصور کرد همسایه است.
اما قدمها نزدیکتر شدند.
هانا سرش را از روی مجله بلند کرد.
در اتاق نیمهباز بود.
زنی سالخورده در آستانهی در ایستاده بود.
هانا مطمئن بود که او را قبلاً ندیده است..............