eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
44 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانه ی نخونده📚
کادوی جی هون به سوهیون🍓🤍🖇
پارت بیست‌ونهم | تولد در خانه شب شده بود. سو‌هیون تازه از بیرون برگشته بود و هنوز ذهنش درگیر هدیه‌ای بود که جی‌هون برایش فرستاده بود. وقتی در خانه را باز کرد، چراغ‌های خانه خاموش بود. سو‌هیون با تعجب وارد شد. — چرا چراغ‌ها خاموشه؟ ناگهان چراغ‌ها روشن شدند. — تولدت مبارک! سو‌هیون از جا پرید. برادرش جلوی میز ایستاده بود و روی میز یک مینی‌کیک زیبا قرار داشت؛ کیکی کوچک و ساده با خامه‌ی سفید، چند تکه توت‌فرنگی و شمع‌هایی ظریف روی آن. سو‌هیون چند لحظه فقط به کیک نگاه کرد. — این... برای منه؟ برادرش خندید. — معلومه که برای توئه. تولدت مبارکه، خواهر کوچولوی من. سو‌هیون لبخند بزرگی زد. برادرش شمع‌ها را روشن کرد. — خب، حالا آرزو کن. سو‌هیون چشم‌هایش را بست. چند ثانیه در سکوت ماند. آرزو کرد... بعد چشم‌هایش را باز کرد و شمع‌ها را فوت کرد. برادرش شروع به دست زدن کرد. — آفرین! سو‌هیون خندید. اما ناگهان چشم‌هایش کمی خیس شد. برادرش متوجه شد. — هی... چرا گریه می‌کنی؟ سو‌هیون سرش را تکان داد. — گریه نمی‌کنم... بعد با خنده‌ای کوچک گفت: — فقط... خیلی خوشحالم. برادرش نزدیک‌تر آمد. — خب، تولد خواهرم باید قشنگ باشه. سو‌هیون چند لحظه به او نگاه کرد. بعد ناگهان جلو رفت و برادرش را محکم در آغوش گرفت. — ممنونم! برادرش خندید و دستش را آرام روی سر او گذاشت. — خواهش می‌کنم. سو‌هیون هنوز او را بغل کرده بود. — واقعاً ممنونم... خیلی خوبه که تو رو دارم. برادرش با لبخند گفت: — منم خیلی خوش‌شانسم که یه خواهر مثل تو دارم. سو‌هیون از آغوشش بیرون آمد و با لبخند به کیک نگاه کرد. — امشب بهترین تولده. برادرش با شیطنت گفت: — صبر کن اول کیک رو بخوریم، بعد تصمیم بگیر. سو‌هیون خندید. آن شب خبری از جشن بزرگ و تجملاتی نبود. فقط یک کیک کوچک، چند شمع، یک خانه‌ی آرام و دو خواهر و برادر که برای مدتی کوتاه، تمام غم‌های گذشته را فراموش کرده بودند. و سو‌هیون برای اولین بار احساس کرد شاید نداشتن گذشته، به این معنی نیست که نمی‌تواند خاطرات جدید و زیبایی برای خودش بسازد.
پارت سی‌ام | کلینیک کوچک سو‌هیون چهار ماه از آن شب گذشته بود. در این مدت، سو‌هیون بیشتر وقتش را صرف درس، کارآموزی و آماده شدن برای چیزی کرده بود که مدت‌ها آرزویش را داشت. تا اینکه بالاخره روزی رسید که تابلوی کوچکی بالای یک ساختمان نصب شد: «کلینیک دامپزشکی سو‌هیون» کلینیک بزرگ نبود، اما همه‌چیز مرتب و تمیز بود؛ چند صندلی در سالن انتظار، قفس‌های مخصوص حیوانات، یک میز معاینه و قفسه‌هایی پر از وسایل پزشکی. سو‌هیون صبح زود جلوی در ایستاده بود و به تابلوی کلینیک نگاه می‌کرد. لبخند زد. — بالاخره شد... همان لحظه صدای قدم‌های تند از بیرون آمد. در کلینیک با عجله باز شد. مردی وارد شد که یک سگ کوچک را در آغوش گرفته بود. جی‌هون بود. نفسش کمی به شماره افتاده بود. — ببخشید... سو‌هیون سریع جلو رفت. — چه اتفاقی افتاده؟ جی‌هون سگ را با احتیاط روی میز گذاشت. — از صبح حالش خوب نیست. چند بار بالا آورده و خیلی بی‌حال شده. سو‌هیون آرام گفت: — نگران نباشید. اول معاینه‌اش می‌کنم. جی‌هون کنار میز ایستاد و با نگرانی به سگ نگاه کرد. سو‌هیون مشغول بررسی حالش شد. — از کی شروع شده؟ — از چند ساعت پیش. — چیز خاصی خورده؟ جی‌هون کمی فکر کرد. — فکر کنم دیشب غذای جدیدی بهش دادم. سو‌هیون سر تکان داد. — ممکنه معده‌اش با اون غذا سازگار نبوده باشه. بذارید کامل بررسیش کنم. جی‌هون چیزی نگفت. فقط نگاهش روی سگ کوچک بود. سو‌هیون متوجه نگرانی او شد و آرام گفت: — حالش رو بهتر می‌کنیم. جی‌هون برای لحظه‌ای نگاهش کرد. همان لحن آرام و مطمئن سو‌هیون باعث شد کمی از اضطرابش کم شود. اما هنوز نمی‌دانست این ملاقات ساده قرار است دوباره چیزی را بین آن دو تغییر دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت سی‌ویکم | حالش خوب می‌شود چند دقیقه بعد، سو‌هیون معاینه را تمام کرد. سگ کوچک آرام‌تر شده بود. سو‌هیون لبخند زد و به جی‌هون نگاه کرد. — حالش خوبه. جی‌هون که تمام این مدت مضطرب ایستاده بود، نفس راحتی کشید. — واقعاً؟ — آره. احتمالاً چیزی خورده که معده‌اش باهاش سازگار نبوده. جی‌هون به سگ نگاه کرد. — پس مشکل جدی‌ای نیست؟ سو‌هیون سرش را تکان داد. — فعلاً نشونه‌ای از مشکل جدی نمی‌بینم. ولی امشب مراقبش باشید. اگر دوباره حالش بد شد، حتماً برش گردونید. بعد یک بسته کوچک از قفسه برداشت. — این رو هم براش ببرید. جی‌هون بسته را گرفت. — چیه؟ — غذای مخصوص معده‌ست. چند وعده کم و سبک بهش بدید. جی‌هون با دقت بسته را نگاه کرد. — هزینه‌اش چقدره؟ سو‌هیون سریع گفت: — لازم نیست. جی‌هون سرش را بلند کرد. — چی؟ — هزینه‌ای نمی‌گیرم. — ولی شما وقت گذاشتید و— سو‌هیون لبخند زد. — دفعه اولی که اومدید، مهم‌تر از پول اینه که حالش خوب بشه. جی‌هون چند لحظه ساکت ماند. بعد لبخند خیلی کوچکی زد. — ممنونم. سو‌هیون کنار سگ نشست و آرام سرش را نوازش کرد. — حالا دیگه ناراحت نباشید. سگتون حالش خوب می‌شه. جی‌هون برای اولین بار از وقتی وارد کلینیک شده بود، کاملاً آرام شد. — فکر کنم همین رو لازم داشتم بشنوم. سو‌هیون لبخند زد. — پس خیالتون راحت باشه. جی‌هون قبل از رفتن دوباره به او نگاه کرد. — شما همیشه با حیوانات این‌قدر صبورید؟ سو‌هیون خندید. — تقریباً همیشه. جی‌هون گفت: — فکر کنم انتخاب شغلتون کاملاً درست بوده. سو‌هیون لحظه‌ای مکث کرد. — ممنون. جی‌هون سگ کوچک را دوباره در آغوش گرفت و به سمت در رفت. قبل از خروج، برگشت. — باز هم ممنون، دکتر سو‌هیون. سو‌هیون لبخند زد. — مراقبش باشید. در بسته شد. سو‌هیون چند ثانیه به در نگاه کرد. نمی‌دانست چرا حضور جی‌هون، حتی بعد از رفتنش، هنوز ذهنش را مشغول کرده بود. و آن طرف در، جی‌هون به سگ کوچکش نگاه کرد و برای اولین بار بعد از چند ساعت با خیال راحت لبخند زد. — خوشبختانه خوب شدی... بعد آرام اضافه کرد: — و من هم ظاهراً خوش‌شانس بودم که امروز پیداش کردم. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت سی‌ودوم | ازدواجی که انتخابش نکرد آن شب، جی‌هون بعد از برگشتن به خانه، متوجه شد پدر و مادرش منتظرش هستند. فضای خانه غیرعادی ساکت بود. جی‌هون کت‌اش را درآورد و پرسید: — اتفاقی افتاده؟ پدرش با لحنی جدی گفت: — باید درباره یک موضوع مهم باهات صحبت کنیم. جی‌هون نشست. — چه موضوعی؟ مادرش نگاهی به پدر انداخت و بعد گفت: — وقتشه ازدواج کنی. جی‌هون برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد با ناباوری پرسید: — ازدواج؟ پدرش سر تکان داد. — بله. ما یک خانواده مناسب پیدا کردیم. جی‌هون اخم کرد. — من قصد ازدواج ندارم. پدرش با قاطعیت گفت: — این موضوع فقط درباره زندگی شخصی تو نیست. شرایط خانواده و شرکت هم در میانه است. جی‌هون از جایش بلند شد. — پس دارید درباره یک معامله صحبت می‌کنید، نه ازدواج. مادرش آرام گفت: — اسمش را هرچه می‌خواهی بگذار. اما فعلاً قرار است یک ازدواج قراردادی باشد. فقط برای مدتی مشخص، تا شرایطی که خانواده تعیین کرده‌اند حل شود. جی‌هون با ناراحتی خندید. — و من باید با دختری ازدواج کنم که حتی نمی‌شناسم؟ پدرش جواب داد: — اول با او ملاقات کن. بعد تصمیم بگیر. جی‌هون مخالفت کرد، اما خانواده‌اش آن‌قدر اصرار کردند که در نهایت مجبور شد قبول کند. --- فردای آن روز، جی‌هون وارد یک کافه آرام شد. قرار بود برای اولین بار دختر مورد نظر خانواده‌اش را ببیند. گوشه‌ای از کافه نشست. چند دقیقه بعد، دختری با لباس رسمی وارد شد و اطرافش را نگاه کرد. وقتی جی‌هون را دید، به سمت میز آمد. — کانگ جی‌هون؟ جی‌هون سرش را بلند کرد. — بله. دختر نشست. — من هان سو... نامش را گفت و بعد لبخند کوتاهی زد. جی‌هون فقط سر تکان داد. هیچ علاقه‌ای به این ملاقات نداشت. دختر هم خیلی زود متوجه شد. — فکر کنم هیچ‌کدوممون از این قرار خوشحال نیستیم. جی‌هون صادقانه جواب داد: — درست حدس زدی. دختر کمی خندید. — حداقل صادقی. جی‌هون به فنجان قهوه‌اش نگاه کرد. اما ذهنش جای دیگری بود. تصویر سو‌هیون، کلینیک کوچک او و همان لبخند آرامش مدام در ذهنش تکرار می‌شد. او زیر لب فکر کرد: «چطور ممکنه خانواده‌ام انتظار داشته باشن با کسی ازدواج کنم، وقتی هنوز قلبم جای دیگه‌ایه؟» و برای اولین بار، جی‌هون فهمید این قرارداد شاید خیلی بیشتر از چیزی که تصور می‌کرد، زندگی‌اش را پیچیده کند. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
بیاین صحبت کنیم، در مورد هر چیی🙃
پارت سی‌وسوم | احساسی که پنهان نماند روز بعد، جی‌هون تصمیم گرفت سگ کوچکش را دوباره برای معاینه به کلینیک سو‌هیون ببرد. سگ حالش بهتر شده بود، اما جی‌هون می‌خواست مطمئن شود مشکلی باقی نمانده. وقتی وارد کلینیک شد، سو‌هیون پشت میز ایستاده بود. — دوباره اومدید؟ جی‌هون لبخند کوچکی زد. — گفتم بهتره یک بار دیگه معاینه‌اش کنید. سو‌هیون سگ را آرام گرفت و مشغول بررسی حالش شد. — خیلی بهتره. همان لحظه صدای باز شدن در آمد. دختری وارد کلینیک شد. همان دختری بود که روز قبل جی‌هون در کافه با او ملاقات کرده بود. سو‌هیون نگاه کوتاهی به او انداخت. بعد نگاهش به جی‌هون برگشت. — شما... با هم هستید؟ جی‌هون قبل از اینکه جواب بدهد، دختر جلو آمد. — بله. ما امروز قرار داشتیم. سو‌هیون برای لحظه‌ای مکث کرد. لبخند کوچکی زد، اما چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. — متوجه شدم. دختر متوجه نگاه سو‌هیون شد. به نظر می‌رسید خیلی زود فهمیده بود که حضورش باعث ناراحتی او شده. برای همین عمداً کنار جی‌هون ایستاد و کمی نزدیک‌تر شد. — جی‌هون، اینجا خیلی خوبه. چرا قبلاً منو اینجا نیاوردی؟ جی‌هون کمی متعجب به او نگاه کرد. — چون اینجا کلینیکه، نه کافه. دختر خندید. اما سو‌هیون دیگر به آنها نگاه نمی‌کرد. مشغول مرتب کردن وسایل روی میز بود. جی‌هون متوجه شد. — سو‌هیون؟ — بله؟ — چیزی شده؟ سو‌هیون بدون اینکه نگاهش کند گفت: — نه. همه‌چیز خوبه. اما لحنش کمی خشک‌تر از همیشه بود. دختر با لبخند کوچکی به سو‌هیون نگاه کرد. بعد دوباره کنار جی‌هون ایستاد و گفت: — فکر کنم باید بیشتر با هم آشنا بشیم. جی‌هون چیزی نگفت. اما نگاهش برای لحظه‌ای به سو‌هیون افتاد. سو‌هیون وانمود می‌کرد مشغول کار است. در دلش فقط یک سؤال می‌چرخید: «چرا اینقدر ناراحت شدم؟» او هنوز جوابش را نمی‌دانست. فقط وقتی دختر کنار جی‌هون می‌ایستاد، احساس عجیبی در دلش ایجاد می‌شد. احساسی که بیشتر از آنکه شبیه ناراحتی باشد... شبیه حسادت بود. و جی‌هون، با وجود سکوتش، آن تغییر کوچک در رفتار سو‌هیون را دیده بود.
پارت سی‌وچهارم | چرا همیشه او؟ چند هفته گذشته بود. رابطه‌ی قراردادی جی‌هون و آن دختر بیشتر از قبل جلوی دیگران دیده می‌شد. آنها گاهی با هم به مراسم‌ها می‌رفتند و دختر هم عمداً رفتار صمیمانه‌ای با جی‌هون داشت. سو‌هیون هر بار که آنها را کنار هم می‌دید، سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد. اما نمی‌توانست. یک شب، سو‌هیون همراه شیائو به یک کافه رفت. سو‌هیون حال خوبی نداشت. شیائو پرسید: — باز هم به جی‌هون فکر می‌کنی؟ سو‌هیون نگاهش را از پنجره گرفت. — نمی‌دونم. آن شب سو‌هیون چند نوشیدنی ال..کلی خورد و به‌خاطر خستگی و فشار روحی حالش به‌هم ریخت. وقتی از جایش بلند شد، سرش گیج رفت. شیائو سریع بازویش را گرفت. — سو‌هیون، حالت خوب نیست. سو‌هیون دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. — فکر کنم زیادی خسته‌ام... چند دقیقه بعد، حالش بدتر شد و شیائو مجبور شد او را به سرویس بهداشتی ببرد. سو‌هیون چند بار حالت ته..وع پیدا کرد. شیائو نگران شد. — باید به جی‌هون زنگ بزنم. سو‌هیون آرام گفت: — نه... اما شیائو قبلاً گوشی‌اش را برداشته بود. چند دقیقه بعد، تماس وصل شد. — جی‌هون؟ سو‌هیون حالش خوب نیست. می‌تونی بیای؟ صدای جی‌هون جدی شد. — الان کجایید؟ شیائو آدرس را گفت. — دارم میام. --- نیم ساعت بعد، جی‌هون با عجله وارد کافه شد. وقتی سو‌هیون را دید، نگرانی در چهره‌اش پیدا شد. — حالش چطوره؟ شیائو گفت: — خیلی خسته شده و حالش به‌هم ریخته. جی‌هون کنار سو‌هیون نشست. — سو‌هیون... سو‌هیون آرام چشم‌هایش را باز کرد. وقتی جی‌هون را دید، با صدای گرفته گفت: — تو اومدی... — معلومه که میام. سو‌هیون چند لحظه به او نگاه کرد. بعد ناگهان گفت: — پس چرا همیشه با اونی؟ جی‌هون ساکت شد. سو‌هیون ادامه داد: — چرا همیشه اون کنارت هست؟ شیائو با تعجب به آنها نگاه کرد. سو‌هیون با ناراحتی گفت: — پس من چی؟ جی‌هون برای چند ثانیه چیزی نگفت. اما برخلاف انتظار، گوشه لبش کمی بالا رفت. او بالاخره فهمیده بود این رفتار سو‌هیون از کجا می‌آید. نه از بی‌تفاوتی... بلکه از احساسی که خود سو‌هیون هنوز اسمش را نمی‌دانست. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪