پارت سیوششم | رقصی که همهچیز را تغییر داد
چند روز بعد، جیهون به سوهیون پیام داد.
«امشب یک مهمانی برگزار میشه. اگر وقت داری، دوست دارم همراه من بیای.»
سوهیون چند لحظه به پیام خیره ماند.
بعد جواب داد:
«باشه.»
شب، مقابل آینه ایستاده بود.
یک لباس زیبا و شیک انتخاب کرده بود؛ لباسی ظریف و متناسب با فضای مهمانی، با رنگی آرام و طراحی ساده اما چشمگیر.
موهای مشکیاش را مرتب کرد و چند تار مو را کنار صورتش گذاشت.
برای چند ثانیه به خودش در آینه نگاه کرد.
— چرا اینقدر استرس دارم؟
نمیدانست جوابش چیست.
---
وقتی به محل مهمانی رسید، صدای موسیقی در سالن پیچیده بود.
چراغهای گرم، میزهای مرتب و فضای شیک سالن، همهچیز را شبیه یک شب خاص کرده بود.
جیهون وقتی سوهیون را دید، برای لحظهای ساکت ماند.
— خیلی زیبا شدی.
سوهیون کمی خجالت کشید.
— ممنون.
دقایقی بعد موسیقی آرامتری پخش شد.
جیهون دستش را به سمت سوهیون دراز کرد.
— میرقصی؟
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
— من؟
— بله.
چند لحظه مکث کرد.
بعد دستش را در دست جیهون گذاشت.
آنها آرام وارد فضای رقص شدند.
دست جیهون با فاصلهای محترمانه روی دست او قرار گرفت و سوهیون قدمهایش را با ریتم موسیقی هماهنگ کرد.
اول کمی مضطرب بود.
اما کمکم آرام شد.
چشمهایش برای لحظهای به چشمهای جیهون افتاد.
قلبش ناگهان تندتر زد.
سوهیون تعجب کرد.
«چرا قلبم اینطوری میزنه؟»
سعی کرد حواسش را به موسیقی بدهد.
اما نمیتوانست.
هر بار که نگاهش با جیهون تلاقی میکرد، همان احساس عجیب دوباره برمیگشت.
گرمایی در سینهاش.
هیجانی که دلیلش را نمیفهمید.
و تپش قلبی که نمیتوانست نادیده بگیرد.
جیهون متوجه تغییر حالتش شد.
— خوبی؟
سوهیون سریع سر تکان داد.
— آره... فقط یکم گرممه.
جیهون لبخند کوچکی زد.
— مطمئنی؟
— آره.
اما خودش میدانست که مشکل گرمای سالن نبود.
وقتی موسیقی تمام شد، سوهیون آرام دستش را کنار کشید.
چند قدم عقب رفت و دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش هنوز تند میزد.
به جیهون نگاه کرد.
و برای اولین بار با خودش فکر کرد:
«نکنه این همون احساسی باشه که شیائو دربارهش حرف میزد؟»
اما هنوز نمیتوانست اسمش را بگذارد.
فقط میدانست چیزی درونش، هر روز بیشتر، به سمت جیهون کشیده میشد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت سیوهفتم | احساسی که هر دو پنهان کردند
بعد از آن شب، احساس سوهیون نسبت به جیهون هر روز بیشتر میشد.
دیگر نمیتوانست انکارش کند.
وقتی پیام جیهون روی گوشیاش ظاهر میشد، ناخودآگاه لبخند میزد.
وقتی او را میدید، قلبش کمی تندتر میزد.
و وقتی جیهون کنار دختر دیگری قرار میگرفت، همان حس ناخوشایند دوباره در دلش شکل میگرفت.
اما هر بار که میخواست به خودش اعتراف کند که شاید واقعاً به جیهون علاقهمند شده، تصویر آن دختر جلوی چشمش میآمد.
«آنها قرار است با هم ازدواج کنند...»
سوهیون آرام با خودش میگفت:
— پس من نباید چیزی رو تصور کنم.
از طرف دیگر، جیهون هم کمکم بیشتر از قبل به سوهیون علاقهمند شده بود.
او دیگر فقط به خاطر گذشتهای که میانشان وجود داشت، مراقب سوهیون نبود.
خودِ سوهیونِ امروزی برایش مهم شده بود.
استقلالش.
مهربانیاش با حیوانات.
لبخندهای کوچک و ناگهانیاش.
حتی اخمهایش وقتی چیزی مطابق میلش پیش نمیرفت.
اما جیهون هم یک مشکل داشت.
هر بار که سوهیون را میدید، تصور میکرد شاید او هنوز فقط او را یک دوست میداند.
یک روز، سوهیون در کلینیک مشغول کار بود که جیهون برای دیدنش آمد.
چند دقیقه بعد، همان دختر هم به آنجا رسید.
دختر که حالا واقعاً به جیهون علاقهمند شده بود، کنار او ایستاد.
— جیهون، امشب وقت داری با هم شام بخوریم؟
جیهون کمی مکث کرد.
سوهیون از پشت میز آنها را دید.
لبخندش محو شد.
سرش را پایین انداخت و مشغول مرتب کردن پروندهها شد.
جیهون نگاهش کرد.
با خودش فکر کرد:
«شاید واقعاً برایش مهم نیست.»
سوهیون هم در همان لحظه فکر کرد:
«پس معلومه که انتخابش اونه.»
هیچکدام چیزی نگفتند.
هر دو اشتباه میکردند.
و دختر مقابلشان، که حالا خودش هم به جیهون علاقه پیدا کرده بود، متوجه این فاصلهی عجیب میان آن دو شده بود.
او دیگر فقط برای یک قرارداد کنار جیهون نبود.
واقعاً دوستش داشت.
اما جیهون هنوز قلبش جای دیگری بود.
و سوهیون...
برای اولین بار داشت به کسی دل میبست که تصور میکرد هیچوقت نمیتواند او را انتخاب کند.
آن شب، هر دو جداگانه به یک سؤال فکر کردند:
«اگر به او بگویم چه احساسی دارم... و جوابش نه باشد، چه؟»
و همین ترس، باعث شد هر دو سکوت کنند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
میگما نمیخای پارت بزاریییییی.؟
الان جیغ میزنماااااا
__________________
برای امروز واقعا خسته ام سعی میکنم برای فردا بزارم. امروز فک کنم 6 پارت گذاشتم
پارت سیوهشتم | بالاخره گفتند
غروب بود.
کلینیک سوهیون خلوت شده بود و آخرین مراجعهکننده هم رفته بود.
جیهون هنوز آنجا بود.
سوهیون پروندهها را مرتب میکرد، اما چند بار متوجه شد جیهون چیزی میخواهد بگوید.
بالاخره سکوت را شکست.
— سوهیون...
سوهیون برگشت.
— بله؟
جیهون چند ثانیه سکوت کرد.
— میتونم یه چیزی بهت بگم؟
سوهیون قلبش تندتر زد.
— منم... اتفاقاً میخواستم یه چیزی بهت بگم.
جیهون لبخند کوچکی زد.
— پس اول تو بگو.
سوهیون سرش را پایین انداخت.
— نه... اول تو بگو.
— چرا؟
— چون فکر میکنم حرف تو مهمتره.
جیهون نفس عمیقی کشید.
چند قدم جلو آمد.
— سوهیون، من مدتهاست میخوام اینو بهت بگم.
سوهیون ساکت ماند.
— من...
لحظهای مکث کرد.
— بهت علا...قه دارم.
سوهیون کاملاً بیحرکت شد.
جیهون ادامه داد:
— نه به خاطر گذشته. نه به خاطر اتفاقهایی که قبلاً بین ما افتاده. به خاطر خودت... همون آدمی که امروز هستی.
چشمهای سوهیون پر از تعجب شد.
— جیهون...
— میدونم شاید تو همین احساس رو نداشته باشی. برای همین هیچوقت نمیخواستم تحت فشارت بذارم.
سوهیون چند لحظه ساکت ماند.
بعد لبخند آرامی روی صورتش نشست.
— پس...
صدایش کمی لرزید.
— من تنها کسی نبودم که این حس رو داشت؟
جیهون لبخند زد.
— نه.
سوهیون نفس راحتی کشید.
بعد بالاخره خودش هم گفت:
— منم دوست.....ت دارم.
جیهون برای لحظهای چیزی نگفت.
سوهیون با خجالت ادامه داد:
— خیلی وقت بود میترسیدم اینو بگم. فکر میکردم تو فقط به خاطر گذشته کنارمی...
جیهون سرش را تکان داد.
— نه.
سوهیون لبخند زد.
— پس بالاخره هر دومون اشتباه میکردیم.
جیهون خندید.
— ظاهراً.
اما پشت شیشهی ورودی کلینیک، کسی ایستاده بود.
همان دختر.
او برای دیدن جیهون آمده بود.
اما وقتی چشمش به این صحنه افتاد، متوقف شد.
صدای آنها را نمیشنید، اما لبخند سوهیون و نگاه جیهون برایش کافی بود.
چهرهاش تغییر کرد.
او واقعاً جیهون را دوس... .ت داشت.
و حالا میدید مردی که قرار بود همسر قراردادیاش باشد، به شخص دیگری اعترا... ف کرده است.
دستش را محکم کنار بدن. ...ش نگه داشت.
نگاهش پر از ناراحتی و خش...م شد.
— پس... از اول هم قلب..ت برای من نبود.
چند لحظه دیگر به آنها نگاه کرد.
بعد بدون اینکه وارد کلینیک شود، برگشت و رفت.
اما این بار، دیگر قرار نبود همهچیز را بهسادگی رها کند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
لینک محافظ کانال https://eitaa.com/joinchat/3064727312Ca38ea348c0
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
نظراتتون را تا الان بگین
پارت سیونهم | تولدی که همهچیز را تغییر داد
شب تولد جیهون، خانهی بزرگ خانوادهاش پر از مهمان شده بود.
موسیقی آرامی در سالن پخش میشد و مهمانها با لباسهای رسمی در حال گفتوگو بودند.
خانوادهی جیهون از قبل میدانستند که او قرار است آن شب دخترِ قرارداد را همراه خودش داشته باشد.
همه منتظر بودند ببینند آن دو کنار هم ظاهر میشوند.
اما کمی بعد، درِ سالن باز شد.
جیهون وارد شد.
و چند قدم پشت سر او...
سوهیون وارد شد.
برای چند لحظه، نگاهها به سمت او برگشت.
لباس زیبایش با ظرافت انتخاب شده بود و موهای مشکیاش مرتب روی شانههایش قرار گرفته بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه جیهون را جلب کرد، گردنبندی بود که خودش برای سوهیون خریده بود.
سوهیون آن را به گردنش انداخته بود.
عطر هدیهی جیهون را هم استفاده کرده بود.
وقتی جیهون متوجه شد، لبخند بسیار کوچکی روی لبش نشست.
آرام به او گفت:
— گردنبند رو پوشیدی.
سوهیون لبخند زد.
— میخواستم امشب همراه خودم داشته باشمش.
جیهون چند لحظه نگاهش کرد.
— خوشحالم.
در طرف دیگر سالن، دخترِ قرارداد ایستاده بود.
وقتی سوهیون را دید، لبخندش محو شد.
او میدانست این گردنبند از طرف جیهون است.
و حالا میدید سوهیون آن را در مهمانی تولد جیهون پوشیده.
---
کمی بعد، موسیقی تغییر کرد.
یکی از اعضای خانوادهی جیهون نزدیک دخترِ قرارداد رفت و گفت:
— فکر میکنم وقتشه شما دو نفر برای رقص برید.
دختر با لبخند به جیهون نگاه کرد.
خانواده هم منتظر بودند.
اما جیهون نگاهش را در سالن چرخاند.
چشمش به سوهیون افتاد.
او کمی دورتر ایستاده بود و آرام مهمانها را تماشا میکرد.
جیهون بدون تردید به سمت او رفت.
دخترِ قرارداد با تعجب نگاهش کرد.
جیهون مقابل سوهیون ایستاد و دستش را به سمت او دراز کرد.
— سوهیون...
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
— بله؟
— با من میرقصی؟
سوهیون چند لحظه به دست او نگاه کرد.
بعد لبخند زد و دستش را در دست جیهون گذاشت.
— باشه.
آن دو وارد فضای رقص شدند.
موسیقی آرام در سالن پخش شد.
جیهون و سوهیون با فاصلهای محترمانه و آرام با هم میرقصیدند.
خانوادهی جیهون با تعجب به آنها نگاه میکردند.
و دخترِ قرارداد...
از دور، با ناراحتی به آن دو خیره شده بود.
او میدانست جیهون انتخابش را کرده است.
اما هنوز حاضر نبود به این راحتی کنار بکشد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهلم | وقتی سوهیون حالش بد شد
مهمانی هنوز ادامه داشت.
موسیقی در سالن پخش میشد و مهمانها مشغول صحبت بودند.
سوهیون بعد از رقص، کنار میز رفت و نوشیدنیاش را برداشت.
چند دقیقه بعد، ناگهان احساس کرد حالش خوب نیست.
اول تصور کرد به خاطر شلوغی سالن و خستگی است.
اما حالت تهوعش بیشتر شد.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— چرا یکدفعه اینطوری شدم...؟
آرام از سالن بیرون رفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
وقتی وارد شد، حالش بدتر شد و چند لحظه بعد دچار استفراغ شد.
بعد از آن، احساس ضعف شدیدی کرد.
به دیوار تکیه داد.
— باید... بشینم...
چند قدم برداشت، اما سرش ناگهان گیج رفت.
دیدش برای لحظهای تار شد.
بدنش تعادلش را از دست داد.
در همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
— سوهیون!
جیهون بود.
او درست قبل از اینکه سوهیون روی زمین بیفتد، خودش را به او رساند و گرفتش.
— سوهیون!
سوهیون به سختی چشمهایش را باز کرد.
— جی... هون؟
جیهون با نگرانی به صورتش نگاه کرد.
— حالت بده؟
سوهیون آرام سرش را تکان داد.
— خیلی...
جیهون کمک کرد روی صندلی بنشیند.
— آروم باش. من اینجام.
نگاهش نگران بود.
— از کی حالت بد شد؟
سوهیون جواب دقیقی نداشت.
— نمیدونم... یکدفعه...
جیهون متوجه شد حالش عادی نیست.
— باید کمکت کنیم و اگر بهتر نشدی، فوراً ببریمت بیمارستان.
سوهیون چشمهایش را بست و آرام گفت:
— فقط... نذار تنها بمونم.
جیهون دستش را گرفت.
— نمیذارم.
در حالی که جیهون نگران سوهیون بود، بیرون از سرویس بهداشتی، همان دختر از دور ایستاده بود.
و حالا چیزی که شروع کرده بود، از یک حسادت ساده گذشته بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪