کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
نظراتتون را تا الان بگین
پارت سیونهم | تولدی که همهچیز را تغییر داد
شب تولد جیهون، خانهی بزرگ خانوادهاش پر از مهمان شده بود.
موسیقی آرامی در سالن پخش میشد و مهمانها با لباسهای رسمی در حال گفتوگو بودند.
خانوادهی جیهون از قبل میدانستند که او قرار است آن شب دخترِ قرارداد را همراه خودش داشته باشد.
همه منتظر بودند ببینند آن دو کنار هم ظاهر میشوند.
اما کمی بعد، درِ سالن باز شد.
جیهون وارد شد.
و چند قدم پشت سر او...
سوهیون وارد شد.
برای چند لحظه، نگاهها به سمت او برگشت.
لباس زیبایش با ظرافت انتخاب شده بود و موهای مشکیاش مرتب روی شانههایش قرار گرفته بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه جیهون را جلب کرد، گردنبندی بود که خودش برای سوهیون خریده بود.
سوهیون آن را به گردنش انداخته بود.
عطر هدیهی جیهون را هم استفاده کرده بود.
وقتی جیهون متوجه شد، لبخند بسیار کوچکی روی لبش نشست.
آرام به او گفت:
— گردنبند رو پوشیدی.
سوهیون لبخند زد.
— میخواستم امشب همراه خودم داشته باشمش.
جیهون چند لحظه نگاهش کرد.
— خوشحالم.
در طرف دیگر سالن، دخترِ قرارداد ایستاده بود.
وقتی سوهیون را دید، لبخندش محو شد.
او میدانست این گردنبند از طرف جیهون است.
و حالا میدید سوهیون آن را در مهمانی تولد جیهون پوشیده.
---
کمی بعد، موسیقی تغییر کرد.
یکی از اعضای خانوادهی جیهون نزدیک دخترِ قرارداد رفت و گفت:
— فکر میکنم وقتشه شما دو نفر برای رقص برید.
دختر با لبخند به جیهون نگاه کرد.
خانواده هم منتظر بودند.
اما جیهون نگاهش را در سالن چرخاند.
چشمش به سوهیون افتاد.
او کمی دورتر ایستاده بود و آرام مهمانها را تماشا میکرد.
جیهون بدون تردید به سمت او رفت.
دخترِ قرارداد با تعجب نگاهش کرد.
جیهون مقابل سوهیون ایستاد و دستش را به سمت او دراز کرد.
— سوهیون...
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
— بله؟
— با من میرقصی؟
سوهیون چند لحظه به دست او نگاه کرد.
بعد لبخند زد و دستش را در دست جیهون گذاشت.
— باشه.
آن دو وارد فضای رقص شدند.
موسیقی آرام در سالن پخش شد.
جیهون و سوهیون با فاصلهای محترمانه و آرام با هم میرقصیدند.
خانوادهی جیهون با تعجب به آنها نگاه میکردند.
و دخترِ قرارداد...
از دور، با ناراحتی به آن دو خیره شده بود.
او میدانست جیهون انتخابش را کرده است.
اما هنوز حاضر نبود به این راحتی کنار بکشد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهلم | وقتی سوهیون حالش بد شد
مهمانی هنوز ادامه داشت.
موسیقی در سالن پخش میشد و مهمانها مشغول صحبت بودند.
سوهیون بعد از رقص، کنار میز رفت و نوشیدنیاش را برداشت.
چند دقیقه بعد، ناگهان احساس کرد حالش خوب نیست.
اول تصور کرد به خاطر شلوغی سالن و خستگی است.
اما حالت تهوعش بیشتر شد.
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— چرا یکدفعه اینطوری شدم...؟
آرام از سالن بیرون رفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
وقتی وارد شد، حالش بدتر شد و چند لحظه بعد دچار استفراغ شد.
بعد از آن، احساس ضعف شدیدی کرد.
به دیوار تکیه داد.
— باید... بشینم...
چند قدم برداشت، اما سرش ناگهان گیج رفت.
دیدش برای لحظهای تار شد.
بدنش تعادلش را از دست داد.
در همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
— سوهیون!
جیهون بود.
او درست قبل از اینکه سوهیون روی زمین بیفتد، خودش را به او رساند و گرفتش.
— سوهیون!
سوهیون به سختی چشمهایش را باز کرد.
— جی... هون؟
جیهون با نگرانی به صورتش نگاه کرد.
— حالت بده؟
سوهیون آرام سرش را تکان داد.
— خیلی...
جیهون کمک کرد روی صندلی بنشیند.
— آروم باش. من اینجام.
نگاهش نگران بود.
— از کی حالت بد شد؟
سوهیون جواب دقیقی نداشت.
— نمیدونم... یکدفعه...
جیهون متوجه شد حالش عادی نیست.
— باید کمکت کنیم و اگر بهتر نشدی، فوراً ببریمت بیمارستان.
سوهیون چشمهایش را بست و آرام گفت:
— فقط... نذار تنها بمونم.
جیهون دستش را گرفت.
— نمیذارم.
در حالی که جیهون نگران سوهیون بود، بیرون از سرویس بهداشتی، همان دختر از دور ایستاده بود.
و حالا چیزی که شروع کرده بود، از یک حسادت ساده گذشته بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
لینک محافظ کانال https://eitaa.com/joinchat/3064727312Ca38ea348c0
اگه براتون کانال مهمه عضوش شین
پارت چهلودوم | از تالار تا ماشین
سوهیون هنوز بیحال بود و به سختی چشمهایش را باز میکرد.
جیهون حتی یک لحظه هم مکث نکرد. خم شد و او را با احتیاط در آغوش گرفت و بلند کرد.
— سوهیون... صدای منو میشنوی؟
دختر پاسخی نداد و فقط سرش آرام روی شانهی جیهون قرار گرفت.
جیهون با نگرانی از تالار بیرون رفت. چند نفر با تعجب نگاهشان میکردند، اما او اصلاً توجهی نداشت.
تمام حواسش فقط به سوهیون بود.
وقتی به ماشین رسید، در را باز کرد و با دقت او را روی صندلی عقب گذاشت. سپس کمربند ایمنیاش را بست تا در مسیر جابهجا نشود.
جیهون کنار در ماشین ایستاد و برای چند ثانیه به صورت رنگپریدهی او نگاه کرد.
— فقط طاقت بیار...
بعد در را بست و خودش سریع سوار شد.
راننده ماشین را روشن کرد و جیهون با صدایی جدی گفت:
— مستقیم بیمارستان. سریع.
ماشین از جلوی تالار دور شد.
جیهون همچنان چشم از سوهیون برنمیداشت و هر چند لحظه یکبار صدایش میکرد:
— سوهیون... من اینجام.
اما دختر هنوز جواب نمیداد.
و نگرانی جیهون، لحظهبهلحظه بیشتر میشد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
خسته نباشی مرسی از کانالت خیلی رمان قشنگی هست
_______
مرسی ،ممنون از حمایتت
پارت چهلوسوم | پشت درهای سفید
ماشین با سرعت به بیمارستان رسید.
همین که توقف کرد، جیهون فوراً پیاده شد.
درِ عقب را باز کرد و به سوهیون نگاه کرد.
دختر هنوز بیحال بود.
— سوهیون...
پاسخی نیامد.
جیهون برای لحظهای نفسش را حبس کرد.
بعد با کمک کارکنان بیمارستان، سوهیون را به داخل بردند.
درهای بخش اورژانس پشت سرشان بسته شد.
و جیهون...
برای اولین بار، تنها ماند.
چند قدم عقب رفت و روی صندلی راهرو نشست.
دستهایش را به هم قفل کرد و سرش را پایین انداخت.
ظاهرش هنوز همان مرد سرد و آرام بود.
اما درونش آشوب بود.
هر چند ثانیه یکبار به درِ بستهی اورژانس نگاه میکرد.
صدای قدمهای پرستارها میآمد و میرفت.
زمان عجیب کند شده بود.
جیهون به ساعتش نگاه کرد.
فقط چند دقیقه گذشته بود.
اما برای او انگار ساعتها گذشته بود.
زیر لب گفت:
— چرا انقدر میترسم...؟
جوابی نداشت.
او سالها احساساتش را پشت سکوت پنهان کرده بود.
حتی وقتی دوباره سوهیون را دیده بود، به خودش اجازه نداده بود همهچیز را نشان دهد.
چون میدانست سوهیون گذشتهاش را به یاد نمیآورد.
میدانست برای او، جیهون فقط مردی بود که اخیراً وارد زندگیاش شده.
اما برای خودش...
سوهیون فقط یک آدم معمولی نبود.
او بخشی از گذشتهای بود که هیچوقت واقعاً از قلب جیهون نرفته بود.
جیهون دستش را روی صورتش کشید.
برای اولین بار، ترسش از اینکه شاید سوهیون را دوباره از دست بدهد، از تمام آن سالهای سکوت قویتر شده بود.
در همان لحظه، درِ اورژانس باز شد.
جیهون فوراً از جا بلند شد.
پزشک به سمتش آمد.
— همراه خانم سوهیون هستید؟
جیهون یک قدم جلو رفت.
— بله.
پزشک نگاهی به پرونده انداخت.
— حالش رو بررسی کردیم. اما چند مورد هست که باید دربارهش با شما صحبت کنیم.
قلب جیهون فرو ریخت.
— چی شده؟
پزشک با آرامش گفت:
— فعلاً اجازه بدید بررسیها کامل بشه. بعد همهچیز رو براتون توضیح میدم.
جیهون فقط سر تکان داد.
اما در ذهنش یک سؤال مدام تکرار میشد:
چه اتفاقی برای سوهیون افتاده بود؟
و مهمتر از آن...
چه کسی باعث شده بود آن شب حالش اینطور شود؟
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهلوچهارم | بیشتر مراقب خودت باش
شب آرامآرام روی بیمارستان نشست.
راهروها خلوتتر شده بودند و نور سفید چراغها روی کف براق بیمارستان کش میآمد.
جیهون هنوز روی همان صندلی نشسته بود.
مدت زیادی گذشته بود، اما حتی یک بار هم از جایش بلند نشده بود.
پزشک بعد از بررسی نتایج اولیه به سمتش آمد.
— آقای جیهون؟
جیهون سرش را بلند کرد.
— بله؟
پزشک با لحنی آرام گفت:
— فعلاً وضعیتش پایدار شده، اما هنوز باید تحت نظر باشه.
جیهون بدون مکث پرسید:
— یعنی چی؟
— ممکنه وقتی به هوش میاد، هنوز ضعف و سرگیجه داشته باشه. امشب بهتره تنهاش نذارید و اگر حالش تغییر کرد، فوراً پرستار رو خبر کنید.
جیهون فقط سر تکان داد.
— متوجه شدم.
پزشک رفت.
جیهون چند لحظه پشت در اتاق ایستاد.
بعد دستگیره را پایین آورد و وارد شد.
سوهیون هنوز خواب بود.
آرام.
بیخبر از تمام آشوبی که بیرون از آن اتاق جریان داشت.
جیهون صندلی را کنار تخت گذاشت و نشست.
نگاهش روی صورت سوهیون ماند.
چهرهای که حالا آرام به نظر میرسید، اما چند ساعت قبل در آغوش او بیحال شده بود.
جیهون آهسته نفس کشید.
— تو واقعاً نمیدونی با من چیکار میکنی...
لبخند محوی زد.
اما پشت آن لبخند، نگرانی عمیقی پنهان بود.
تا صبح همانجا ماند.
---
صبح، نور کمرنگ خورشید از پشت پرده وارد اتاق شد.
سوهیون آرام پلک زد.
اول نور را دید.
بعد سقف سفید را.
چند ثانیه طول کشید تا همهچیز را به خاطر بیاورد.
بیمارستان...
مهمانی...
و بعد هیچ.
چشمهایش را کمی چرخاند.
مردی روی صندلی کنار تخت نشسته بود.
جیهون.
سرش کمی پایین بود و انگار برای لحظهای خوابش برده بود.
سوهیون با صدای ضعیفی گفت:
— جیهون...
جیهون فوراً سرش را بلند کرد.
چشمهایش برای لحظهای از تعجب باز شد.
— بیدار شدی؟
سوهیون آرام سر تکان داد.
— آره...
جیهون از جا بلند شد.
— حالت چطوره؟
— یکم سرم سنگینه.
جیهون دکمهی کنار تخت را زد تا پرستار را خبر کند.
بعد دوباره کنار سوهیون نشست.
سوهیون چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
— چه اتفاقی افتاد؟
جیهون کمی مکث کرد.
— دیشب توی مهمونی حالت بد شد. چند بار حالت بههم خورد و بعد بیهوش شدی.
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
— و تو منو آوردی اینجا؟
— آره.
دختر آهسته گفت:
— ببخشید...
جیهون ابروهایش را کمی درهم کشید.
— چرا عذرخواهی میکنی؟
— نمیدونم... فکر کنم خیلی دردسر درست کردم.
جیهون برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— سوهیون، یه چیزی رو میخوام ازت بخوام.
دختر نگاهش کرد.
— چی؟
جیهون کمی جلوتر آمد.
نگاهش دیگر آن سردی همیشگی را نداشت.
— بیشتر مراقب خودت باش.
سوهیون چیزی نگفت.
جیهون ادامه داد:
— تو همیشه فکر میکنی میتونی همهچیز رو تنهایی تحمل کنی. وقتی خستهای، میگی خوبم. وقتی حالت بده، باز هم میگی چیزی نیست.
مکث کرد.
نگاهش روی صورت او ثابت ماند.
— ولی لازم نیست همیشه قوی باشی.
صدایش آرامتر شد.
— آدمی که برات مهمه، وقتی میبینه حالت خوب نیست... نمیتونه راحت از کنارت رد بشه.
سوهیون با تعجب نگاهش کرد.
جیهون لحظهای سکوت کرد؛ انگار جملهی بعدی را حتی خودش هم نمیخواست به زبان بیاورد.
— دیشب... وقتی دیدم بیهوش شدی، برای چند لحظه واقعاً ترسیدم.
سوهیون آرام پلک زد.
قلبش بیدلیل کمی تندتر زد.
جیهون نگاهش را پایین انداخت.
— پس فقط... بیشتر مراقب خودت باش.
بعد دوباره به چشمهایش نگاه کرد.
— چون من نمیخوام دوباره ببینم اینطوری میشی.
سوهیون چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به او خیره ماند.
او نمیدانست چرا این حرفها اینقدر در قلبش نشست.
اما یک چیز را میدانست...
نگرانی جیهون برایش، عجیبتر از آن بود که بتواند نادیدهاش بگیرد.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪