eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
44 عکس
5 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
استایلشون چطوره؟؟؟
رمان بعدیمون🫠🙃🙂
پارت چهل‌ودوم | از تالار تا ماشین سو‌هیون هنوز بی‌حال بود و به سختی چشم‌هایش را باز می‌کرد. جی‌هون حتی یک لحظه هم مکث نکرد. خم شد و او را با احتیاط در آغوش گرفت و بلند کرد. — سو‌هیون... صدای منو می‌شنوی؟ دختر پاسخی نداد و فقط سرش آرام روی شانه‌ی جی‌هون قرار گرفت. جی‌هون با نگرانی از تالار بیرون رفت. چند نفر با تعجب نگاهشان می‌کردند، اما او اصلاً توجهی نداشت. تمام حواسش فقط به سو‌هیون بود. وقتی به ماشین رسید، در را باز کرد و با دقت او را روی صندلی عقب گذاشت. سپس کمربند ایمنی‌اش را بست تا در مسیر جابه‌جا نشود. جی‌هون کنار در ماشین ایستاد و برای چند ثانیه به صورت رنگ‌پریده‌ی او نگاه کرد. — فقط طاقت بیار... بعد در را بست و خودش سریع سوار شد. راننده ماشین را روشن کرد و جی‌هون با صدایی جدی گفت: — مستقیم بیمارستان. سریع. ماشین از جلوی تالار دور شد. جی‌هون همچنان چشم از سو‌هیون برنمی‌داشت و هر چند لحظه یک‌بار صدایش می‌کرد: — سو‌هیون... من اینجام. اما دختر هنوز جواب نمی‌داد. و نگرانی جی‌هون، لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
خسته نباشی مرسی از کانالت خیلی رمان قشنگی هست _______ مرسی ،ممنون از حمایتت
پارت چهل‌وسوم | پشت درهای سفید ماشین با سرعت به بیمارستان رسید. همین که توقف کرد، جی‌هون فوراً پیاده شد. درِ عقب را باز کرد و به سو‌هیون نگاه کرد. دختر هنوز بی‌حال بود. — سو‌هیون... پاسخی نیامد. جی‌هون برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرد. بعد با کمک کارکنان بیمارستان، سو‌هیون را به داخل بردند. درهای بخش اورژانس پشت سرشان بسته شد. و جی‌هون... برای اولین بار، تنها ماند. چند قدم عقب رفت و روی صندلی راهرو نشست. دست‌هایش را به هم قفل کرد و سرش را پایین انداخت. ظاهرش هنوز همان مرد سرد و آرام بود. اما درونش آشوب بود. هر چند ثانیه یک‌بار به درِ بسته‌ی اورژانس نگاه می‌کرد. صدای قدم‌های پرستارها می‌آمد و می‌رفت. زمان عجیب کند شده بود. جی‌هون به ساعتش نگاه کرد. فقط چند دقیقه گذشته بود. اما برای او انگار ساعت‌ها گذشته بود. زیر لب گفت: — چرا انقدر می‌ترسم...؟ جوابی نداشت. او سال‌ها احساساتش را پشت سکوت پنهان کرده بود. حتی وقتی دوباره سو‌هیون را دیده بود، به خودش اجازه نداده بود همه‌چیز را نشان دهد. چون می‌دانست سو‌هیون گذشته‌اش را به یاد نمی‌آورد. می‌دانست برای او، جی‌هون فقط مردی بود که اخیراً وارد زندگی‌اش شده. اما برای خودش... سو‌هیون فقط یک آدم معمولی نبود. او بخشی از گذشته‌ای بود که هیچ‌وقت واقعاً از قلب جی‌هون نرفته بود. جی‌هون دستش را روی صورتش کشید. برای اولین بار، ترسش از اینکه شاید سو‌هیون را دوباره از دست بدهد، از تمام آن سال‌های سکوت قوی‌تر شده بود. در همان لحظه، درِ اورژانس باز شد. جی‌هون فوراً از جا بلند شد. پزشک به سمتش آمد. — همراه خانم سو‌هیون هستید؟ جی‌هون یک قدم جلو رفت. — بله. پزشک نگاهی به پرونده انداخت. — حالش رو بررسی کردیم. اما چند مورد هست که باید درباره‌ش با شما صحبت کنیم. قلب جی‌هون فرو ریخت. — چی شده؟ پزشک با آرامش گفت: — فعلاً اجازه بدید بررسی‌ها کامل بشه. بعد همه‌چیز رو براتون توضیح می‌دم. جی‌هون فقط سر تکان داد. اما در ذهنش یک سؤال مدام تکرار می‌شد: چه اتفاقی برای سو‌هیون افتاده بود؟ و مهم‌تر از آن... چه کسی باعث شده بود آن شب حالش این‌طور شود؟ ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت چهل‌وچهارم | بیشتر مراقب خودت باش شب آرام‌آرام روی بیمارستان نشست. راهروها خلوت‌تر شده بودند و نور سفید چراغ‌ها روی کف براق بیمارستان کش می‌آمد. جی‌هون هنوز روی همان صندلی نشسته بود. مدت زیادی گذشته بود، اما حتی یک بار هم از جایش بلند نشده بود. پزشک بعد از بررسی نتایج اولیه به سمتش آمد. — آقای جی‌هون؟ جی‌هون سرش را بلند کرد. — بله؟ پزشک با لحنی آرام گفت: — فعلاً وضعیتش پایدار شده، اما هنوز باید تحت نظر باشه. جی‌هون بدون مکث پرسید: — یعنی چی؟ — ممکنه وقتی به هوش میاد، هنوز ضعف و سرگیجه داشته باشه. امشب بهتره تنهاش نذارید و اگر حالش تغییر کرد، فوراً پرستار رو خبر کنید. جی‌هون فقط سر تکان داد. — متوجه شدم. پزشک رفت. جی‌هون چند لحظه پشت در اتاق ایستاد. بعد دستگیره را پایین آورد و وارد شد. سو‌هیون هنوز خواب بود. آرام. بی‌خبر از تمام آشوبی که بیرون از آن اتاق جریان داشت. جی‌هون صندلی را کنار تخت گذاشت و نشست. نگاهش روی صورت سو‌هیون ماند. چهره‌ای که حالا آرام به نظر می‌رسید، اما چند ساعت قبل در آغوش او بی‌حال شده بود. جی‌هون آهسته نفس کشید. — تو واقعاً نمی‌دونی با من چیکار می‌کنی... لبخند محوی زد. اما پشت آن لبخند، نگرانی عمیقی پنهان بود. تا صبح همان‌جا ماند. --- صبح، نور کم‌رنگ خورشید از پشت پرده وارد اتاق شد. سو‌هیون آرام پلک زد. اول نور را دید. بعد سقف سفید را. چند ثانیه طول کشید تا همه‌چیز را به خاطر بیاورد. بیمارستان... مهمانی... و بعد هیچ. چشم‌هایش را کمی چرخاند. مردی روی صندلی کنار تخت نشسته بود. جی‌هون. سرش کمی پایین بود و انگار برای لحظه‌ای خوابش برده بود. سو‌هیون با صدای ضعیفی گفت: — جی‌هون... جی‌هون فوراً سرش را بلند کرد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای از تعجب باز شد. — بیدار شدی؟ سو‌هیون آرام سر تکان داد. — آره... جی‌هون از جا بلند شد. — حالت چطوره؟ — یکم سرم سنگینه. جی‌هون دکمه‌ی کنار تخت را زد تا پرستار را خبر کند. بعد دوباره کنار سو‌هیون نشست. سو‌هیون چند لحظه به اطراف نگاه کرد. — چه اتفاقی افتاد؟ جی‌هون کمی مکث کرد. — دیشب توی مهمونی حالت بد شد. چند بار حالت به‌هم خورد و بعد بیهوش شدی. سو‌هیون با تعجب نگاهش کرد. — و تو منو آوردی اینجا؟ — آره. دختر آهسته گفت: — ببخشید... جی‌هون ابروهایش را کمی درهم کشید. — چرا عذرخواهی می‌کنی؟ — نمی‌دونم... فکر کنم خیلی دردسر درست کردم. جی‌هون برای چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آرام‌تر گفت: — سو‌هیون، یه چیزی رو می‌خوام ازت بخوام. دختر نگاهش کرد. — چی؟ جی‌هون کمی جلوتر آمد. نگاهش دیگر آن سردی همیشگی را نداشت. — بیشتر مراقب خودت باش. سو‌هیون چیزی نگفت. جی‌هون ادامه داد: — تو همیشه فکر می‌کنی می‌تونی همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی. وقتی خسته‌ای، می‌گی خوبم. وقتی حالت بده، باز هم می‌گی چیزی نیست. مکث کرد. نگاهش روی صورت او ثابت ماند. — ولی لازم نیست همیشه قوی باشی. صدایش آرام‌تر شد. — آدمی که برات مهمه، وقتی می‌بینه حالت خوب نیست... نمی‌تونه راحت از کنارت رد بشه. سو‌هیون با تعجب نگاهش کرد. جی‌هون لحظه‌ای سکوت کرد؛ انگار جمله‌ی بعدی را حتی خودش هم نمی‌خواست به زبان بیاورد. — دیشب... وقتی دیدم بیهوش شدی، برای چند لحظه واقعاً ترسیدم. سو‌هیون آرام پلک زد. قلبش بی‌دلیل کمی تندتر زد. جی‌هون نگاهش را پایین انداخت. — پس فقط... بیشتر مراقب خودت باش. بعد دوباره به چشم‌هایش نگاه کرد. — چون من نمی‌خوام دوباره ببینم این‌طوری می‌شی. سو‌هیون چیزی نگفت. فقط برای چند ثانیه به او خیره ماند. او نمی‌دانست چرا این حرف‌ها این‌قدر در قلبش نشست. اما یک چیز را می‌دانست... نگرانی جی‌هون برایش، عجیب‌تر از آن بود که بتواند نادیده‌اش بگیرد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت ۴۵ | یک اعتراف ناگهانی صبح، نور کم‌رنگ خورشید از میان پرده‌های اتاق عبور کرده بود. سوهیون تازه کمی حالش بهتر شده بود که صدای در اتاق آمد. شیائو اول وارد شد و پشت سرش برادر سوهیون دیده شد. — سوهیون؟ بیداری؟ سوهیون لبخند کوچکی زد. — آره… بهترم. برادرش سریع خودش را به تخت رساند و با نگرانی به صورت خواهرش نگاه کرد. — خوبی؟ هنوز سرت درد می‌کنه؟ — نه، خیلی بهترم. شیائو نفس راحتی کشید. — خدا رو شکر. وقتی فهمیدم حالت خوب نیست، واقعاً ترسیدم. برادر سوهیون بعد از چند لحظه نگاهش را به جی‌هون انداخت که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود. با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: — باز هم خواهر من براتون زحمت درست کرده… واقعاً معذرت می‌خوام. هر بار یه اتفاقی می‌افته و شما باید— جی‌هون آرام حرفش را قطع کرد. — چه زحمتی؟ ایشون دیگه به عنوان... اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که سوهیون ناگهان دست جی‌هون را گرفت. جی‌هون با تعجب به دست خودش نگاه کرد و بعد به سوهیون خیره شد. سوهیون چند ثانیه مکث کرد. بعد رو به برادرش گفت: — داداش... می‌خوام یه چیزی بهت بگم. برادرش ابرو بالا انداخت. — چی؟ سوهیون دست جی‌هون را کمی محکم‌تر گرفت. — ما... تو رابطه‌ایم. ... سکوت. برادرش چند ثانیه فقط به دست‌های درهم‌رفته‌ی آن دو نگاه کرد. بعد به صورت سوهیون. بعد به جی‌هون. دوباره به سوهیون. — چی؟! شیائو که تا آن لحظه سعی می‌کرد خودش را کنترل کند، بالاخره نتوانست. — خخخ... دستش را جلوی دهانش گرفت، اما خنده‌اش بیشتر شد. برادر سوهیون با ناباوری گفت: — تو... با ایشون... تو رابطه‌ای؟! سوهیون خیلی خونسرد سر تکان داد. — آره. جی‌هون هنوز از حرف ناگهانی او غافلگیر شده بود، اما چیزی نگفت. برادرش به جی‌هون نگاه کرد. — شما هم خبر داشتین؟! جی‌هون لحظه‌ای سکوت کرد و بعد آرام گفت: — بله. شیائو دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. — وای... قیافه‌ات رو ببین! برادر سوهیون با دست صورتش را مالید و زیر لب گفت: — من... واقعاً هیچ‌چیز نمی‌فهمم... سوهیون لبخند کوچکی زد و دست جی‌هون را همچنان رها نکرد. اما جی‌هون آرام سرش را به سمت او خم کرد و خیلی آهسته پرسید: — مطمئنی می‌خوای این‌طوری بهش بگی؟ سوهیون بدون اینکه نگاهش کند، زمزمه کرد: — دیگه گفتم. گوشه‌ی لب جی‌هون بالا رفت. برای اولین بار، چیزی در نگاهش شبیه رضایت و آرامش دیده می‌شد. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت ۴۶ | مراقبش باش بعد از چند دقیقه صحبت، فضای اتاق کمی آرام‌تر شده بود. سوهیون روی تخت نشسته بود و پتو تا روی پاهایش کشیده شده بود. شیائو کنار تخت ایستاده بود و برادر سوهیون هم هنوز هر چند لحظه یک‌بار با نگرانی به خواهرش نگاه می‌کرد. شیائو کیفش را برداشت و لبخند کوچکی زد. — خب... من دیگه باید برم. سوهیون آرام گفت: — همین الان؟ — آره. ولی تو باید استراحت کنی. شیائو کمی خم شد و دست سوهیون را گرفت. — مراقب خودت باش، باشه؟ سوهیون لبخند زد. — باشه. شیائو چند قدم به سمت در رفت، اما ناگهان ایستاد. برگشت و نگاهش را مستقیم به جی‌هون دوخت. — راستی... جی‌هون ابرویش را کمی بالا برد. — چی؟ شیائو با لحنی جدی اما همراه با شیطنت گفت: — حتماً مراقب دوستم باشیا! جی‌هون برای لحظه‌ای ساکت ماند. نگاهش ناخودآگاه به سوهیون افتاد. بعد آرام گفت: — خیالت راحت. شیائو لبخند زد. — خوبه. چون اگه دوباره اتفاقی براش بیفته، خودم میام سراغت! برادر سوهیون با تعجب به شیائو نگاه کرد. — تو چرا این‌قدر جی‌هون رو تهدید می‌کنی؟ شیائو خندید. — چون یکی باید حواسش به این سوهیون ما باشه دیگه ! سوهیون با خجالت سرش را پایین انداخت. جی‌هون هم فقط لبخند بسیار کمرنگی زد. شیائو دستگیره‌ی در را گرفت و قبل از بیرون رفتن یک بار دیگر به سوهیون نگاه کرد. — استراحت کن، خانم دامپزشک. — باشه، شیائو. در آرام بسته شد. اتاق دوباره ساکت شد. سوهیون چند ثانیه به در نگاه کرد. بعد آهسته برگشت... و متوجه شد جی‌هون هنوز دارد نگاهش می‌کند. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
مرسی ،تا الان عالی بود.و دوست دارم همینجوری تا اخر عالی پیش بره❤️‍🔥❤️ ______ ممنونم ،منم دوست دارم که همه ی شما همچین نظر ی را در مورد رمانم داشته باشین.حتما