پارت ۴۶ | مراقبش باش
بعد از چند دقیقه صحبت، فضای اتاق کمی آرامتر شده بود.
سوهیون روی تخت نشسته بود و پتو تا روی پاهایش کشیده شده بود.
شیائو کنار تخت ایستاده بود و برادر سوهیون هم هنوز هر چند لحظه یکبار با نگرانی به خواهرش نگاه میکرد.
شیائو کیفش را برداشت و لبخند کوچکی زد.
— خب... من دیگه باید برم.
سوهیون آرام گفت:
— همین الان؟
— آره. ولی تو باید استراحت کنی.
شیائو کمی خم شد و دست سوهیون را گرفت.
— مراقب خودت باش، باشه؟
سوهیون لبخند زد.
— باشه.
شیائو چند قدم به سمت در رفت، اما ناگهان ایستاد.
برگشت و نگاهش را مستقیم به جیهون دوخت.
— راستی...
جیهون ابرویش را کمی بالا برد.
— چی؟
شیائو با لحنی جدی اما همراه با شیطنت گفت:
— حتماً مراقب دوستم باشیا!
جیهون برای لحظهای ساکت ماند.
نگاهش ناخودآگاه به سوهیون افتاد.
بعد آرام گفت:
— خیالت راحت.
شیائو لبخند زد.
— خوبه. چون اگه دوباره اتفاقی براش بیفته، خودم میام سراغت!
برادر سوهیون با تعجب به شیائو نگاه کرد.
— تو چرا اینقدر جیهون رو تهدید میکنی؟
شیائو خندید.
— چون یکی باید حواسش به این سوهیون ما باشه دیگه !
سوهیون با خجالت سرش را پایین انداخت.
جیهون هم فقط لبخند بسیار کمرنگی زد.
شیائو دستگیرهی در را گرفت و قبل از بیرون رفتن یک بار دیگر به سوهیون نگاه کرد.
— استراحت کن، خانم دامپزشک.
— باشه، شیائو.
در آرام بسته شد.
اتاق دوباره ساکت شد.
سوهیون چند ثانیه به در نگاه کرد.
بعد آهسته برگشت...
و متوجه شد جیهون هنوز دارد نگاهش میکند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
نظراتتون را بگین تا الان
مرسی ،تا الان عالی بود.و دوست دارم همینجوری تا اخر عالی پیش بره❤️🔥❤️
______
ممنونم ،منم دوست دارم که همه ی شما همچین نظر ی را در مورد رمانم داشته باشین.حتما
پارت ۴۷ | حرفی بین دو مرد
برادر سوهیون کیفش را برداشت و نگاهی به خواهرش انداخت.
— خب، منم دیگه باید برم.
سوهیون آرام سر تکان داد.
— باشه داداش.
برادرش به سمت در رفت، اما درست قبل از خروج ایستاد.
نگاهش را به جیهون انداخت.
— جیهون... میای یه لحظه؟ باهات کار دارم.
سوهیون کمی جا خورد.
نگاهش بین برادرش و جیهون جابهجا شد.
— داداش...؟
برادرش لبخند کوتاهی زد.
— نگران نباش.
سوهیون با کمی نگرانی به جیهون نگاه کرد.
— جیهون... نگران نباش، داداشم مهربونه.
جیهون لبخند کمرنگی زد.
— میدونم.
برادر سوهیون در را باز کرد و منتظر ماند.
جیهون قبل از رفتن یک لحظه به سوهیون نگاه کرد.
— زود برمیگردم.
سوهیون آرام سر تکان داد.
— باشه...
جیهون از اتاق خارج شد.
برادر سوهیون هم پشت سرش بیرون رفت و در آرام بسته شد.
راهروی بیمارستان ساکت بود.
برادر سوهیون چند قدم جلوتر رفت و ایستاد.
جیهون روبهرویش قرار گرفت.
هر دو چند لحظه سکوت کردند.
برادر سوهیون بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
— خب... میخواستم دربارهی سوهیون باهات صحبت کنم.
جیهون با دقت به او نگاه کرد.
و گفتوگویشان آغاز شد...
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
ممبر های خوشگل نمیدونم در نظر شما رمان چطوره ؟!
اما اگه حمایت ها زیاد نباشه خب من کانال را میبندم و یا رمان دیگه ای شاید شروع کنم شاید رمان جدید .
اگه فک میکنین این رمان خوبه و دوسش دارین بگین تو ناشناس و اگه خوب نیست که من بیخیال رمان بشم❤️🦋
سلاممم
نه لطفا بیخیاش نشو خیلی قشنگهههههه
دیالوگ ها و توصیف موقعیت ها اصلا محشره ادامه بده
----------------------
سلام عزیزم،مرسیی از حمایت قشنگت❤️
پارت ۴۸| حرف برادرانه
راهروی بیمارستان خلوت بود.
برادر سوهیون چند قدم جلو رفت و بعد ایستاد. دستهایش را داخل جیبش گذاشت و چند لحظه به جیهون نگاه کرد.
— جیهون... یه چیزی رو باید ازت بخوام.
جیهون آرام سر تکان داد.
— بگو.
برادرش نفس عمیقی کشید.
— سوهیون برای گذشتهش خیلی سختی کشیده.
لحنش آرام بود، اما کاملاً جدی.
— شاید خیلی از چیزایی که براش اتفاق افتاده رو ندونی. شاید هم خودش نخواد دربارهشون حرف بزنه... ولی من برادرشم. بعضی چیزا رو دیدم.
چند لحظه سکوت کرد.
— برای همین نمیخوام کسی دوباره باعث بشه اون روزا رو تجربه کنه.
جیهون با دقت گوش میداد.
برادر سوهیون ادامه داد:
— من نمیخوام بهت بگم با خواهرم چیکار کنی یا چیکار نکنی. خودش بزرگه و خودش تصمیم میگیره.
بعد نگاهش را مستقیم به جیهون دوخت.
— فقط یه چیز برام مهمه... ناراحتش نکنی.
جیهون بدون مکث گفت:
— نمیکنم.
برادر سوهیون کمی ابرو بالا انداخت.
— اینو راحت میگی.
جیهون آرام جواب داد:
— چون مطمئنم.
چند ثانیه سکوت شد.
جیهون ادامه داد:
— من حواسم بهش هست. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
برادر سوهیون نگاهش را از او گرفت و به پنجرهی انتهای راهرو خیره شد.
— من نمیخوام خواهرم رو کنترل کنم... فقط نمیخوام دوباره ببینم به خاطر کسی که بهش اعتماد کرده، آسیب ببینه.
جیهون با صدای آرامی گفت:
— نمیذارم این اتفاق بیفته.
برادرش دوباره نگاهش کرد.
این بار چند ثانیه طولانیتر.
بعد با لحنی که هنوز جدی بود، گفت:
— امیدوارم واقعاً همینطور باشه.
مکثی کرد و اضافه کرد:
— چون اگه یه روز ببینم به خاطر تو حالش بد شده، دیگه مثل الان آروم باهات حرف نمیزنم.
جیهون لبخند خیلی کوتاهی زد.
— حق داری.
برادر سوهیون انتظار نداشت این جواب را بشنود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با کمی آرامش گفت:
— خوبه که حداقل اینو میفهمی.
سپس به سمت اتاق برگشت.
— بیا بریم. خواهرم الان حتماً فکر میکنه دارم بازجوییات میکنم.
جیهون آرام خندید.
— فکر کنم همین کار رو کردی.
برادر سوهیون برای اولین بار لبخند کوچکی زد.
— شاید یکم.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت 48 | خداحافظی
بعد از چند دقیقه، جیهون و برادر سوهیون دوباره به اتاق برگشتند.
برادر سوهیون کنار تخت ایستاد و نگاهی به خواهرش انداخت.
— خب، من دیگه میرم. تو هم استراحت کن، باشه؟
سوهیون لبخند زد.
— باشه داداش.
برادرش نگاهی کوتاه به جیهون انداخت.
— مراقبش باش.
جیهون سر تکان داد.
— حتماً.
برادر سوهیون دستش را برای خداحافظی بالا آورد.
— فعلاً.
— خداحافظ.
در اتاق بسته شد و دوباره سکوت برقرار شد.
سوهیون چند ثانیه به در نگاه کرد و بعد چشمش را به جیهون دوخت.
— چی بهت گفت؟
جیهون آرام روی صندلی کنار تخت نشست.
— هیچی.
سوهیون با شک نگاهش کرد.
— هیچی؟
جیهون لبخند خیلی کوچکی زد.
— فقط یه خداحافظی کوچیک کرد...
کمی مکث کرد و ادامه داد:
— و گفت مراقب تو باشم.
سوهیون لبخند زد و سرش را کمی تکان داد.
— داداشم خیلی روم حساسه، میدونی؟
جیهون نگاهش کرد.
— آره... متوجه شدم.
سوهیون خندید.
— از بچگی همینطوری بوده.
جیهون چند لحظه به او نگاه کرد.
— خوبه.
— چرا؟
جیهون آرام گفت:
— چون معلومه خیلی دوستت داره.
لبخند سوهیون آرامتر شد.
— آره... خیلی.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
میشه چنتا صحنه عاشقانه بنویسی که بالشتو گازززز بگیریم.؟
____
پارت بعدی.....
یکم صحنه های عاشقانه ای از ذوق جیییغغغغغغغغ بزنیمم بنویسس
______
انگاری خیلی خوشتون اومده حتما بیشتر میزارم توش صحنه.