eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
41 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۴۶ | مراقبش باش بعد از چند دقیقه صحبت، فضای اتاق کمی آرام‌تر شده بود. سوهیون روی تخت نشسته بود و پتو تا روی پاهایش کشیده شده بود. شیائو کنار تخت ایستاده بود و برادر سوهیون هم هنوز هر چند لحظه یک‌بار با نگرانی به خواهرش نگاه می‌کرد. شیائو کیفش را برداشت و لبخند کوچکی زد. — خب... من دیگه باید برم. سوهیون آرام گفت: — همین الان؟ — آره. ولی تو باید استراحت کنی. شیائو کمی خم شد و دست سوهیون را گرفت. — مراقب خودت باش، باشه؟ سوهیون لبخند زد. — باشه. شیائو چند قدم به سمت در رفت، اما ناگهان ایستاد. برگشت و نگاهش را مستقیم به جی‌هون دوخت. — راستی... جی‌هون ابرویش را کمی بالا برد. — چی؟ شیائو با لحنی جدی اما همراه با شیطنت گفت: — حتماً مراقب دوستم باشیا! جی‌هون برای لحظه‌ای ساکت ماند. نگاهش ناخودآگاه به سوهیون افتاد. بعد آرام گفت: — خیالت راحت. شیائو لبخند زد. — خوبه. چون اگه دوباره اتفاقی براش بیفته، خودم میام سراغت! برادر سوهیون با تعجب به شیائو نگاه کرد. — تو چرا این‌قدر جی‌هون رو تهدید می‌کنی؟ شیائو خندید. — چون یکی باید حواسش به این سوهیون ما باشه دیگه ! سوهیون با خجالت سرش را پایین انداخت. جی‌هون هم فقط لبخند بسیار کمرنگی زد. شیائو دستگیره‌ی در را گرفت و قبل از بیرون رفتن یک بار دیگر به سوهیون نگاه کرد. — استراحت کن، خانم دامپزشک. — باشه، شیائو. در آرام بسته شد. اتاق دوباره ساکت شد. سوهیون چند ثانیه به در نگاه کرد. بعد آهسته برگشت... و متوجه شد جی‌هون هنوز دارد نگاهش می‌کند. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
مرسی ،تا الان عالی بود.و دوست دارم همینجوری تا اخر عالی پیش بره❤️‍🔥❤️ ______ ممنونم ،منم دوست دارم که همه ی شما همچین نظر ی را در مورد رمانم داشته باشین.حتما
پارت ۴۷ | حرفی بین دو مرد برادر سوهیون کیفش را برداشت و نگاهی به خواهرش انداخت. — خب، منم دیگه باید برم. سوهیون آرام سر تکان داد. — باشه داداش. برادرش به سمت در رفت، اما درست قبل از خروج ایستاد. نگاهش را به جی‌هون انداخت. — جی‌هون... میای یه لحظه؟ باهات کار دارم. سوهیون کمی جا خورد. نگاهش بین برادرش و جی‌هون جابه‌جا شد. — داداش...؟ برادرش لبخند کوتاهی زد. — نگران نباش. سوهیون با کمی نگرانی به جی‌هون نگاه کرد. — جی‌هون... نگران نباش، داداشم مهربونه. جی‌هون لبخند کمرنگی زد. — می‌دونم. برادر سوهیون در را باز کرد و منتظر ماند. جی‌هون قبل از رفتن یک لحظه به سوهیون نگاه کرد. — زود برمی‌گردم. سوهیون آرام سر تکان داد. — باشه... جی‌هون از اتاق خارج شد. برادر سوهیون هم پشت سرش بیرون رفت و در آرام بسته شد. راهروی بیمارستان ساکت بود. برادر سوهیون چند قدم جلوتر رفت و ایستاد. جی‌هون روبه‌رویش قرار گرفت. هر دو چند لحظه سکوت کردند. برادر سوهیون بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: — خب... می‌خواستم درباره‌ی سوهیون باهات صحبت کنم. جی‌هون با دقت به او نگاه کرد. و گفت‌وگویشان آغاز شد... ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
ممبر های خوشگل نمیدونم در نظر شما رمان چطوره ؟! اما اگه حمایت ها زیاد نباشه خب من کانال را میبندم و یا رمان دیگه ای شاید شروع کنم شاید رمان جدید . اگه فک میکنین این رمان خوبه و دوسش دارین بگین تو ناشناس و اگه خوب نیست که من بیخیال رمان بشم❤️🦋
سلاممم نه لطفا بیخیاش نشو خیلی قشنگهههههه دیالوگ ها و توصیف موقعیت ها اصلا محشره ادامه بده ---------------------- سلام عزیزم،مرسیی از حمایت قشنگت❤️
پارت ۴۸| حرف برادرانه راهروی بیمارستان خلوت بود. برادر سوهیون چند قدم جلو رفت و بعد ایستاد. دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و چند لحظه به جی‌هون نگاه کرد. — جی‌هون... یه چیزی رو باید ازت بخوام. جی‌هون آرام سر تکان داد. — بگو. برادرش نفس عمیقی کشید. — سوهیون برای گذشته‌ش خیلی سختی کشیده. لحنش آرام بود، اما کاملاً جدی. — شاید خیلی از چیزایی که براش اتفاق افتاده رو ندونی. شاید هم خودش نخواد درباره‌شون حرف بزنه... ولی من برادرشم. بعضی چیزا رو دیدم. چند لحظه سکوت کرد. — برای همین نمی‌خوام کسی دوباره باعث بشه اون روزا رو تجربه کنه. جی‌هون با دقت گوش می‌داد. برادر سوهیون ادامه داد: — من نمی‌خوام بهت بگم با خواهرم چیکار کنی یا چیکار نکنی. خودش بزرگه و خودش تصمیم می‌گیره. بعد نگاهش را مستقیم به جی‌هون دوخت. — فقط یه چیز برام مهمه... ناراحتش نکنی. جی‌هون بدون مکث گفت: — نمی‌کنم. برادر سوهیون کمی ابرو بالا انداخت. — اینو راحت می‌گی. جی‌هون آرام جواب داد: — چون مطمئنم. چند ثانیه سکوت شد. جی‌هون ادامه داد: — من حواسم بهش هست. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. برادر سوهیون نگاهش را از او گرفت و به پنجره‌ی انتهای راهرو خیره شد. — من نمی‌خوام خواهرم رو کنترل کنم... فقط نمی‌خوام دوباره ببینم به خاطر کسی که بهش اعتماد کرده، آسیب ببینه. جی‌هون با صدای آرامی گفت: — نمی‌ذارم این اتفاق بیفته. برادرش دوباره نگاهش کرد. این بار چند ثانیه طولانی‌تر. بعد با لحنی که هنوز جدی بود، گفت: — امیدوارم واقعاً همین‌طور باشه. مکثی کرد و اضافه کرد: — چون اگه یه روز ببینم به خاطر تو حالش بد شده، دیگه مثل الان آروم باهات حرف نمی‌زنم. جی‌هون لبخند خیلی کوتاهی زد. — حق داری. برادر سوهیون انتظار نداشت این جواب را بشنود. چند لحظه سکوت کرد و بعد با کمی آرامش گفت: — خوبه که حداقل اینو می‌فهمی. سپس به سمت اتاق برگشت. — بیا بریم. خواهرم الان حتماً فکر می‌کنه دارم بازجویی‌ات می‌کنم. جی‌هون آرام خندید. — فکر کنم همین کار رو کردی. برادر سوهیون برای اولین بار لبخند کوچکی زد. — شاید یکم. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت 48 | خداحافظی بعد از چند دقیقه، جی‌هون و برادر سوهیون دوباره به اتاق برگشتند. برادر سوهیون کنار تخت ایستاد و نگاهی به خواهرش انداخت. — خب، من دیگه می‌رم. تو هم استراحت کن، باشه؟ سوهیون لبخند زد. — باشه داداش. برادرش نگاهی کوتاه به جی‌هون انداخت. — مراقبش باش. جی‌هون سر تکان داد. — حتماً. برادر سوهیون دستش را برای خداحافظی بالا آورد. — فعلاً. — خداحافظ. در اتاق بسته شد و دوباره سکوت برقرار شد. سوهیون چند ثانیه به در نگاه کرد و بعد چشمش را به جی‌هون دوخت. — چی بهت گفت؟ جی‌هون آرام روی صندلی کنار تخت نشست. — هیچی. سوهیون با شک نگاهش کرد. — هیچی؟ جی‌هون لبخند خیلی کوچکی زد. — فقط یه خداحافظی کوچیک کرد... کمی مکث کرد و ادامه داد: — و گفت مراقب تو باشم. سوهیون لبخند زد و سرش را کمی تکان داد. — داداشم خیلی روم حساسه، می‌دونی؟ جی‌هون نگاهش کرد. — آره... متوجه شدم. سوهیون خندید. — از بچگی همین‌طوری بوده. جی‌هون چند لحظه به او نگاه کرد. — خوبه. — چرا؟ جی‌هون آرام گفت: — چون معلومه خیلی دوستت داره. لبخند سوهیون آرام‌تر شد. — آره... خیلی. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
میشه چنتا صحنه عاشقانه بنویسی که بالشتو گازززز بگیریم.؟ ____ پارت بعدی.....
یکم صحنه های عاشقانه ای از ذوق جیییغغغغغغغغ بزنیمم بنویسس ______ انگاری خیلی خوشتون اومده حتما بیشتر میزارم توش صحنه.
صحنهههههههههههههههههه ______ چشمممممم🤍🖇