eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
62 دنبال‌کننده
44 عکس
5 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۴۷ | حرفی بین دو مرد برادر سوهیون کیفش را برداشت و نگاهی به خواهرش انداخت. — خب، منم دیگه باید برم. سوهیون آرام سر تکان داد. — باشه داداش. برادرش به سمت در رفت، اما درست قبل از خروج ایستاد. نگاهش را به جی‌هون انداخت. — جی‌هون... میای یه لحظه؟ باهات کار دارم. سوهیون کمی جا خورد. نگاهش بین برادرش و جی‌هون جابه‌جا شد. — داداش...؟ برادرش لبخند کوتاهی زد. — نگران نباش. سوهیون با کمی نگرانی به جی‌هون نگاه کرد. — جی‌هون... نگران نباش، داداشم مهربونه. جی‌هون لبخند کمرنگی زد. — می‌دونم. برادر سوهیون در را باز کرد و منتظر ماند. جی‌هون قبل از رفتن یک لحظه به سوهیون نگاه کرد. — زود برمی‌گردم. سوهیون آرام سر تکان داد. — باشه... جی‌هون از اتاق خارج شد. برادر سوهیون هم پشت سرش بیرون رفت و در آرام بسته شد. راهروی بیمارستان ساکت بود. برادر سوهیون چند قدم جلوتر رفت و ایستاد. جی‌هون روبه‌رویش قرار گرفت. هر دو چند لحظه سکوت کردند. برادر سوهیون بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: — خب... می‌خواستم درباره‌ی سوهیون باهات صحبت کنم. جی‌هون با دقت به او نگاه کرد. و گفت‌وگویشان آغاز شد... ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
کتابخانه ی نخونده📚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lm6ygev&btn=
ممبر های خوشگل نمیدونم در نظر شما رمان چطوره ؟! اما اگه حمایت ها زیاد نباشه خب من کانال را میبندم و یا رمان دیگه ای شاید شروع کنم شاید رمان جدید . اگه فک میکنین این رمان خوبه و دوسش دارین بگین تو ناشناس و اگه خوب نیست که من بیخیال رمان بشم❤️🦋
سلاممم نه لطفا بیخیاش نشو خیلی قشنگهههههه دیالوگ ها و توصیف موقعیت ها اصلا محشره ادامه بده ---------------------- سلام عزیزم،مرسیی از حمایت قشنگت❤️
پارت ۴۸| حرف برادرانه راهروی بیمارستان خلوت بود. برادر سوهیون چند قدم جلو رفت و بعد ایستاد. دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و چند لحظه به جی‌هون نگاه کرد. — جی‌هون... یه چیزی رو باید ازت بخوام. جی‌هون آرام سر تکان داد. — بگو. برادرش نفس عمیقی کشید. — سوهیون برای گذشته‌ش خیلی سختی کشیده. لحنش آرام بود، اما کاملاً جدی. — شاید خیلی از چیزایی که براش اتفاق افتاده رو ندونی. شاید هم خودش نخواد درباره‌شون حرف بزنه... ولی من برادرشم. بعضی چیزا رو دیدم. چند لحظه سکوت کرد. — برای همین نمی‌خوام کسی دوباره باعث بشه اون روزا رو تجربه کنه. جی‌هون با دقت گوش می‌داد. برادر سوهیون ادامه داد: — من نمی‌خوام بهت بگم با خواهرم چیکار کنی یا چیکار نکنی. خودش بزرگه و خودش تصمیم می‌گیره. بعد نگاهش را مستقیم به جی‌هون دوخت. — فقط یه چیز برام مهمه... ناراحتش نکنی. جی‌هون بدون مکث گفت: — نمی‌کنم. برادر سوهیون کمی ابرو بالا انداخت. — اینو راحت می‌گی. جی‌هون آرام جواب داد: — چون مطمئنم. چند ثانیه سکوت شد. جی‌هون ادامه داد: — من حواسم بهش هست. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. برادر سوهیون نگاهش را از او گرفت و به پنجره‌ی انتهای راهرو خیره شد. — من نمی‌خوام خواهرم رو کنترل کنم... فقط نمی‌خوام دوباره ببینم به خاطر کسی که بهش اعتماد کرده، آسیب ببینه. جی‌هون با صدای آرامی گفت: — نمی‌ذارم این اتفاق بیفته. برادرش دوباره نگاهش کرد. این بار چند ثانیه طولانی‌تر. بعد با لحنی که هنوز جدی بود، گفت: — امیدوارم واقعاً همین‌طور باشه. مکثی کرد و اضافه کرد: — چون اگه یه روز ببینم به خاطر تو حالش بد شده، دیگه مثل الان آروم باهات حرف نمی‌زنم. جی‌هون لبخند خیلی کوتاهی زد. — حق داری. برادر سوهیون انتظار نداشت این جواب را بشنود. چند لحظه سکوت کرد و بعد با کمی آرامش گفت: — خوبه که حداقل اینو می‌فهمی. سپس به سمت اتاق برگشت. — بیا بریم. خواهرم الان حتماً فکر می‌کنه دارم بازجویی‌ات می‌کنم. جی‌هون آرام خندید. — فکر کنم همین کار رو کردی. برادر سوهیون برای اولین بار لبخند کوچکی زد. — شاید یکم. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
پارت 48 | خداحافظی بعد از چند دقیقه، جی‌هون و برادر سوهیون دوباره به اتاق برگشتند. برادر سوهیون کنار تخت ایستاد و نگاهی به خواهرش انداخت. — خب، من دیگه می‌رم. تو هم استراحت کن، باشه؟ سوهیون لبخند زد. — باشه داداش. برادرش نگاهی کوتاه به جی‌هون انداخت. — مراقبش باش. جی‌هون سر تکان داد. — حتماً. برادر سوهیون دستش را برای خداحافظی بالا آورد. — فعلاً. — خداحافظ. در اتاق بسته شد و دوباره سکوت برقرار شد. سوهیون چند ثانیه به در نگاه کرد و بعد چشمش را به جی‌هون دوخت. — چی بهت گفت؟ جی‌هون آرام روی صندلی کنار تخت نشست. — هیچی. سوهیون با شک نگاهش کرد. — هیچی؟ جی‌هون لبخند خیلی کوچکی زد. — فقط یه خداحافظی کوچیک کرد... کمی مکث کرد و ادامه داد: — و گفت مراقب تو باشم. سوهیون لبخند زد و سرش را کمی تکان داد. — داداشم خیلی روم حساسه، می‌دونی؟ جی‌هون نگاهش کرد. — آره... متوجه شدم. سوهیون خندید. — از بچگی همین‌طوری بوده. جی‌هون چند لحظه به او نگاه کرد. — خوبه. — چرا؟ جی‌هون آرام گفت: — چون معلومه خیلی دوستت داره. لبخند سوهیون آرام‌تر شد. — آره... خیلی. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
میشه چنتا صحنه عاشقانه بنویسی که بالشتو گازززز بگیریم.؟ ____ پارت بعدی.....
یکم صحنه های عاشقانه ای از ذوق جیییغغغغغغغغ بزنیمم بنویسس ______ انگاری خیلی خوشتون اومده حتما بیشتر میزارم توش صحنه.
صحنهههههههههههههههههه ______ چشمممممم🤍🖇
پارت ۴۹ | یک بو))))))سه‌ی ناگهانی اتاق برای چند لحظه ساکت بود. جی‌هون کنار پنجره ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به گوشی‌اش بود. سو هیون که از آن طرف اتاق نگاهش می‌کرد، ناگهان گفت: — بیا اینجا. جی‌هون سرش را بالا آورد. — چی شده؟ سو هیون با جدیت ساختگی گفت: — روی شونه‌ات یه چیزی هست. جی‌هون کمی ابروهایش را بالا برد و به شانه‌اش نگاه کرد. — چی؟ — بیا جلوتر، نمی‌بینمش. جی‌هون به سمتش رفت. سو هیون چند لحظه به شانه‌اش نگاه کرد، بعد آرام گفت: — همین‌جا... و درست همان لحظه، ناگهان یک بو))))))سه‌ی کوتاه روی گونه‌ی جی‌هون زد. جی‌هون برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند. انگار مغزش هنوز داشت اتفاقی را که افتاده بود پردازش می‌کرد. سو هیون لبخند کوچکی زد و خواست عقب برود. اما جی‌هون بالاخره سرش را به سمت او چرخاند. گوشه‌ی لبش آرام بالا رفت؛ یک لبخند کوتاه، خاص و کمی شیطنت‌آمیز. — پس... اون «یه چیزی» این بود؟ سو هیون خجالت‌زده نگاهش را دزدید. — من که چیزی نگفتم. جی‌هون با همان لبخند گفت: — لازم هم نبود. و برای اولین بار، سو هیون متوجه شد لبخند جی‌هون بعد از آن بو.........سه، از هر جوابی واضح‌تر بود. ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ 𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓  ʾʾ ݂ ࣪
خطاب من به جی هون: قد بالای تو رعنا و بنازم 😂❤️ _______ 😁😁
نیازمند یه جی هون تو زندگیمم _______ ف کنممم همه به به یه جی هون تو زندیگشون نیازمندن