پارت هفتم | باران و یک غریبه
پاییز، سئول را به شهری خاکستری و بارانی تبدیل کرده بود.
باران از صبح میبارید و خیابانها پر از انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس بودند.
هان سو هیون چترش را در یک دست گرفته بود و با دست دیگر، گربهی کوچکی را که کنار خیابان پیدا کرده بود، آرام در آغوش نگه داشته بود.
گربه خیس و ترسیده بود و یکی از پاهایش آسیب دیده بود.
سو هیون کنار خیابان زانو زد.
— آروم باش... چیزی نیست. میبرمت یه جای گرم.
صدای موتور ماشینی از پشت سرش آمد.
یک خودروی مشکی و لوکس در خیابان حرکت میکرد.
چرخ ماشین وارد گودال بزرگی از آب شد.
در یک لحظه، آب و گل با شدت روی سو هیون پاشید.
لباسهایش خیس و گلآلود شدند.
چتر از دستش افتاد.
چند ثانیه فقط همانجا ایستاد و به لباسهایش خیره شد.
بعد سرش را بالا آورد.
ماشین کمی جلوتر توقف کرده بود.
سو هیون با عصبانیت به سمتش رفت.
— حواستون کجاست؟! نگاه کنید با من چه کار کردید!
در صندلی عقب، مرد جوانی با کت تیره نشسته بود.
بادیگاردش پشت فرمان بود.
مرد چند لحظه به دختر خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— نگه دار.
بادیگارد ماشین را متوقف کرد.
شیشهی عقب پایین رفت.
مرد از داخل ماشین نگاهی به سو هیون انداخت.
سو هیون هنوز عصبانی بود.
— واقعاً نمیشد کمی آهستهتر رانندگی کنید؟
بادیگارد گفت:
— خانم، من راننده بودم. واقعاً عذر میخوام.
سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
— پس ایشون راننده نیستند؟
بادیگارد سرش را تکان داد.
— نه.
سو هیون دوباره به مرد داخل ماشین نگاه کرد.
مرد آرام گفت:
— بابت اتفاقی که افتاد، متأسفم.
سو هیون اخم کرد.
— فقط همین؟
مرد چند لحظه سکوت کرد.
— اگر خسارتی وارد شده، جبران میکنم.
سو هیون به لباسهای گلآلودش نگاه کرد و گفت:
— لباسه، درست میشه.
بعد گربه را که هنوز در آغوشش بود، محکمتر گرفت.
نگاه مرد داخل ماشین روی گربه ثابت ماند.
— زخمیه؟
سو هیون کمی آرامتر جواب داد:
— آره. کنار خیابون پیداش کردم .
— میخواید ببریدش بیمارستان؟
— کلینیک دامپزشکی.
مرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
— دامپزشک هستید؟
— دانشجو هستم.
چند لحظه سکوت میانشان برقرار شد.
باران همچنان روی سقف ماشین میبارید.
مرد از پشت شیشه به دختری نگاه میکرد که هیچ شباهتی به یک آدم آشنا در رفتار خود نشان نمیداد.
سو هیون اما فقط یک غریبه را میدید.
چترش را برداشت و گفت:
— من باید برم.
مرد آرام گفت:
— مراقب خودتون باشید.
سو هیون سرش را تکان داد.
— شما هم دفعه بعد مراقب باشید.
بعد برگشت و در حالی که گربه را در آغوش داشت، در خیابان خیس دور شد.
شیشهی ماشین آرام بالا رفت.
مرد همچنان از پشت شیشهی بارانگرفته، رفتن او را تماشا کرد.
بادیگارد چیزی نگفت.
چند لحظه بعد ماشین دوباره حرکت کرد.
و آن دختر، بدون اینکه بداند مرد داخل آن ماشین چه چیزی را در دلش پنهان کرده، راهش را ادامه داد.
برای او، آن دیدار فقط برخوردی کوتاه با یک غریبه در یک روز بارانی بود.
اما برای مرد داخل ماشین...
آن روز، بعد از سالها، چیزی در زندگیاش دوباره شروع شده بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت هشتم | یک روز معمولی
چند روز از آن روز بارانی گذشته بود.
هوای سئول هنوز خنک بود و برگهای زرد و نارنجی خیابانها را پر کرده بودند.
هان سو هیون آن روز همراه شیائو برای خرید از دانشگاه بیرون آمده بود.
سو هیون برخلاف روزهای شلوغ دانشگاه، آن روز استایل ساده اما بسیار شیکی داشت؛ یک کت کوتاه کرمرنگ روی بافت یقهاسکی سفید، شلوار پارچهای مشکی و کفشهای چرمی ساده. موهای مشکیاش را مرتب پشت سرش بسته بود و کیف کوچکی روی شانهاش انداخته بود.
شیائو وقتی به او نگاه کرد، لبخند زد.
— امروز خیلی شیک شدی!
سو هیون خندید.
— فقط چون بالاخره مجبور نیستم لباس دانشگاه بپوشم.
شیائو دستش را گرفت.
— بیا، اول بریم اون فروشگاه. بعد هم یه چیزی میخوریم.
آن دو چند ساعت را با خرید و قدم زدن در خیابان گذراندند.
سو هیون گاهی ویترین مغازهها را نگاه میکرد و شیائو مدام درباره چیزهایی که میخواست بخرد حرف میزد.
بعد از مدتی، سو هیون ناگهان کمی مکث کرد.
شیائو متوجه شد.
— خوبی؟
سو هیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— آره... فقط یه کم سرم سنگین شد.
شیائو با نگرانی نگاهش کرد.
— به خاطر همون آمپلیه که دکتر گفته بود؟
سو هیون آهسته سر تکان داد.
— شاید.
از زمان حادثه، پزشکان برای بررسی و درمان وضعیت حافظهاش برنامهای را دنبال میکردند و یکی از مراحلش دریافت یک واکسن/تزریق پزشکی بود که باید طبق برنامه انجام میشد.
شیائو گفت:
— بهتره امروز خیلی خودتو خسته نکنی.
سو هیون لبخند کوچکی زد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، آن دو جلوی یک کافه ایستادند.
شیائو ناگهان چشمش به بستنیفروشی روبهرو افتاد.
— وای! بستنی!
سو هیون خندید.
— تو هیچوقت از بستنی خسته نمیشی؟
— نه!
شیائو کیفش را روی شانه جابهجا کرد.
— تو همینجا وایسا. من میرم دو تا بستنی بگیرم.
سو هیون کنار پیادهرو ایستاد.
— باشه.
شیائو از خیابان عبور کرد و وارد بستنیفروشی شد.
سو هیون چند لحظه منتظر ماند.
اما ناگهان دوباره همان حالت عجیب به سراغش آمد.
صدای اطراف برای چند ثانیه دور شد.
نور خیابان در مقابل چشمانش کمی تار شد.
سو هیون دستش را به دیوار گرفت.
— چرا دوباره...
نفس عمیقی کشید.
خواست چند قدم جلو برود.
اما پاهایش برای لحظهای سست شدند.
در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از خیابان بلند شد.
سو هیون سرش را بالا آورد.
یک ماشین با سرعت به سمت تقاطع نزدیک میشد.
او یک قدم به عقب برداشت، اما تعادلش را از دست داد و نزدیک بود وارد مسیر ماشین شود.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
یک دست محکم بازویش را گرفت.
— صبر کنید!
سو هیون با شوک برگشت.
و...
یک قدم با ماشین فاصله داشت.
مردی که او را گرفته بود، هنوز بازویش را رها نکرده بود.
سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
او همان مردی بود که چند روز قبل، در آن روز بارانی، داخل ماشین دیده بود.
اما برای سو هیون...
باز هم فقط یک غریبه بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت هشتم | یک روز معمولی
چند روز از آن روز بارانی گذشته بود.
هوای سئول هنوز خنک بود و برگهای زرد و نارنجی خیابانها را پر کرده بودند.
هان سو هیون آن روز همراه شیائو برای خرید از دانشگاه بیرون آمده بود.
سو هیون برخلاف روزهای شلوغ دانشگاه، آن روز استایل ساده اما بسیار شیکی داشت؛ یک کت کوتاه کرمرنگ روی بافت یقهاسکی سفید، شلوار پارچهای مشکی و کفشهای چرمی ساده. موهای مشکیاش را مرتب پشت سرش بسته بود و کیف کوچکی روی شانهاش انداخته بود.
شیائو وقتی به او نگاه کرد، لبخند زد.
— امروز خیلی شیک شدی!
سو هیون خندید.
— فقط چون بالاخره مجبور نیستم لباس دانشگاه بپوشم.
شیائو دستش را گرفت.
— بیا، اول بریم اون فروشگاه. بعد هم یه چیزی میخوریم.
آن دو چند ساعت را با خرید و قدم زدن در خیابان گذراندند.
سو هیون گاهی ویترین مغازهها را نگاه میکرد و شیائو مدام درباره چیزهایی که میخواست بخرد حرف میزد.
بعد از مدتی، سو هیون ناگهان کمی مکث کرد.
شیائو متوجه شد.
— خوبی؟
سو هیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— آره... فقط یه کم سرم سنگین شد.
شیائو با نگرانی نگاهش کرد.
— به خاطر همون آمپلیه که دکتر گفته بود؟
سو هیون آهسته سر تکان داد.
— شاید.
از زمان حادثه، پزشکان برای بررسی و درمان وضعیت حافظهاش برنامهای را دنبال میکردند و یکی از مراحلش دریافت یک واکسن/تزریق پزشکی بود که باید طبق برنامه انجام میشد.
شیائو گفت:
— بهتره امروز خیلی خودتو خسته نکنی.
سو هیون لبخند کوچکی زد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، آن دو جلوی یک کافه ایستادند.
شیائو ناگهان چشمش به بستنیفروشی روبهرو افتاد.
— وای! بستنی!
سو هیون خندید.
— تو هیچوقت از بستنی خسته نمیشی؟
— نه!
شیائو کیفش را روی شانه جابهجا کرد.
— تو همینجا وایسا. من میرم دو تا بستنی بگیرم.
سو هیون کنار پیادهرو ایستاد.
— باشه.
شیائو از خیابان عبور کرد و وارد بستنیفروشی شد.
سو هیون چند لحظه منتظر ماند.
اما ناگهان دوباره همان حالت عجیب به سراغش آمد.
صدای اطراف برای چند ثانیه دور شد.
نور خیابان در مقابل چشمانش کمی تار شد.
سو هیون دستش را به دیوار گرفت.
— چرا دوباره...
نفس عمیقی کشید.
خواست چند قدم جلو برود.
اما پاهایش برای لحظهای سست شدند.
در همان لحظه، صدای بوق ماشینی از خیابان بلند شد.
سو هیون سرش را بالا آورد.
یک ماشین با سرعت به سمت تقاطع نزدیک میشد.
او یک قدم به عقب برداشت، اما تعادلش را از دست داد و نزدیک بود وارد مسیر ماشین شود.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
یک دست محکم بازویش را گرفت.
— صبر کنید!
سو هیون با شوک برگشت.
و...
یک قدم با ماشین فاصله داشت.
مردی که او را گرفته بود، هنوز بازویش را رها نکرده بود.
سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
او همان مردی بود که چند روز قبل، در آن روز بارانی، داخل ماشین دیده بود.
اما برای سو هیون...
باز هم فقط یک غریبه بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت دهم | وقتی چشمها بسته شدند
سو هیون هنوز کنار خیابان ایستاده بود.
بستنی در دستش بود، اما دیگر حواسش به آن نبود.
شیائو متوجه رنگپریدگی صورتش شد.
— سو هیون؟ حالت خوبه؟
سو هیون خواست جواب بدهد.
اما ناگهان صدایش درنیامد.
چشمهایش برای چند لحظه تار شد.
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
— شیائو... فکر کنم...
جملهاش تمام نشد.
بدنش ناگهان شل شد.
بستنی از دستش افتاد.
— سو هیون!
شیائو با ترس دستش را گرفت، اما قبل از اینکه بتواند او را نگه دارد، مردی که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود سریع جلو آمد.
او سو هیون را گرفت تا روی زمین نیفتد.
— حالش خوب نیست.
شیائو با نگرانی گفت:
— سو هیون! صدای منو میشنوی؟
سو هیون پاسخی نداد.
مرد بدون اتلاف وقت رو به بادیگاردش کرد.
— ماشین رو بیار.
بادیگارد فوراً خودرو را جلو آورد.
شیائو با نگرانی پرسید:
— میخواید کجا ببریدش؟
مرد گفت:
— بیمارستان.
شیائو لحظهای مردد ماند، اما وضعیت سو هیون آنقدر نگرانکننده بود که چارهای جز اعتماد کردن نداشت.
— من هم میام.
مرد سرش را تکان داد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، ماشین با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.
سو هیون روی صندلی عقب بیهوش بود و شیائو کنارش نشسته بود.
مرد روبهرویشان نشسته بود و هر چند لحظه یکبار نگاهی به سو هیون میانداخت.
شیائو دست سو هیون را گرفته بود.
— فقط چیزی نباشه...
مرد چیزی نگفت.
اما نگاهش جدی و نگران بود.
وقتی به بیمارستان رسیدند، کادر پزشکی سریع سو هیون را تحویل گرفتند.
شیائو پشت در اتاق ایستاده بود و مدام به ساعت نگاه میکرد.
بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
— برادرش!
گوشیاش را بیرون آورد و با دستهایی که از نگرانی میلرزید، با برادر سو هیون تماس گرفت.
— الو؟
— سلام... من شیائو هستم.
صدای مرد آن طرف خط کمی نگران شد.
— چی شده؟ چرا زنگ زدی؟
شیائو نفس عمیقی کشید.
— سو هیون توی خیابون حالش بد شد و بیهوش شد. الان بیمارستانه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
— چی؟ کدوم بیمارستان؟
شیائو اسم بیمارستان را گفت.
— من الان میام.
تماس قطع شد.
شیائو روی صندلی نشست.
مرد جوان همچنان کمی دورتر ایستاده بود.
برادر سو هیون حدود بیست دقیقه بعد با عجله وارد بیمارستان شد.
اولین چیزی که دید، شیائو بود.
— سو هیون کجاست؟
شیائو سریع بلند شد.
— داخل اتاقه. هنوز پزشکها دارن معاینهاش میکنن.
برادرش نفسش را بیرون داد.
بعد متوجه مردی شد که کنار پنجره ایستاده بود.
با تعجب پرسید:
— این آقا کی هستن؟
شیائو به سمت مرد نگاه کرد.
— ایشون...
کمی مکث کرد.
— همون آقایی هستن که سو هیون رو به بیمارستان آوردن.
برادر سو هیون با تعجب به او نگاه کرد.
— چی شده بود؟
شیائو همه چیز را برایش توضیح داد.
— اول حالش بد شد. نزدیک بود ماشین بهش بزنه. این آقا کمکش کرد. بعد که فکر کردیم حالش بهتر شده، چند لحظه بعد ناگهان بیهوش شد. ایشون گرفتش و کمک کرد برسونیمش بیمارستان.
برادر سو هیون آرام سرش را تکان داد.
— ممنونم.
مرد فقط گفت:
— کاری نکردم.
اما درست در همان لحظه، در اتاق پزشک باز شد.
هر سه نفر برگشتند.
پزشک از اتاق بیرون آمد.
— خانوادهی خانم هان سو هیون؟
برادرش سریع جلو رفت.
— من برادرشم. حالش چطوره؟
پزشک گفت:
— فعلاً وضعیتش پایدار شده، اما باید چند آزمایش انجام بدیم.
شیائو نفس راحتی کشید.
اما مرد کنار پنجره همچنان ساکت بود.
او برای لحظهای به در اتاق نگاه کرد.
دختری که امروز دوباره در مقابلش قرار گرفته بود، حالا پشت همان در بود.
و خودش هنوز نمیدانست چرا این اتفاقها برایش تا این اندازه مهم شدهاند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت یازدهم | یک تشکر ساده
چند ساعت بعد، وضعیت سو هیون بهتر شد.
پزشک اجازه داد خانواده و شیائو برای مدت کوتاهی او را ببینند.
برادر سو هیون کنار تخت نشست.
— سو هیون...
چشمهای سو هیون آرامآرام باز شد.
چند لحظه به سقف نگاه کرد.
بعد برادرش را دید.
— تو اینجایی؟
برادرش لبخند کوچکی زد.
— معلومه که هستم.
سو هیون آرام گفت:
— چی شد؟
شیائو از کنار تخت گفت:
— وسط خیابون بیهوش شدی و اون آقا کمکت کرد.
سو هیون کمی گیج به اطراف نگاه کرد.
— کدوم آقا؟
شیائو به سمت در اشاره کرد.
مرد هنوز در راهرو بود.
سو هیون نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
چهرهاش برایش ناآشنا بود.
مثل هر آدم دیگری که برای اولین بار میدید.
فقط گفت:
— شما منو آوردید اینجا؟
مرد سرش را تکان داد.
— بله.
— ممنونم.
— خواهش میکنم.
برادر سو هیون از جا بلند شد.
— واقعاً ازتون ممنونم. اگر شما اونجا نبودید...
مرد حرفش را قطع کرد.
— مهم اینه که حالش بهتره.
برادر سو هیون به او نگاه کرد.
— حداقل اجازه بدید جبران کنم.
مرد کمی مکث کرد.
— لازم نیست.
بعد نگاه کوتاهی به سو هیون انداخت.
— فقط مراقب باشید دوباره نزدیک خیابون اینطور نایستید.
سو هیون لبخند خیلی کمرنگی زد.
— سعی میکنم.
مرد سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
شیائو که تا آن لحظه ساکت بود، آرام کنار سو هیون نشست.
— میدونی عجیب اینجاست؟
سو هیون پرسید:
— چی؟
— این سومین باره که اتفاقی میبینیش.
سو هیون با تعجب گفت:
— سومین بار؟
شیائو انگشتهایش را شمرد.
— بار اول توی اون روز بارونی. بار دوم امروز قبل از اینکه بیهوش بشی. و حالا هم بیمارستان.
سو هیون خندید.
— یعنی قراره هر بار که میبینمش یه اتفاقی برام بیفته؟
شیائو خندید.
— امیدوارم نه!
هر دو خندیدند.
اما پشت در اتاق، برادر سو هیون با مرد جوان روبهرو شد.
— ببخشید...
مرد ایستاد.
— بله؟
— اسم شما رو حتی نپرسیدم.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد نامش را گفت.
برادر سو هیون با احترام سر تکان داد.
— ممنونم آقای کانگ.
مرد فقط سرش را تکان داد.
در همان لحظه، نگاهش برای یک لحظه به داخل اتاق افتاد.
سو هیون داشت با شیائو صحبت میکرد و هیچ توجهی به او نداشت.
برای او، این مرد هنوز فقط یک غریبه بود.
و شاید همین موضوع، آغاز سختترین قسمت این داستان بود...
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
واییییییییییییییی خیلی قشنگهههه
مرسی قشنگم
ممنون بابت انرژی زیادی که میدین❤️
گاهی
فقط
یک
رفتار
کافیست؛ تا نگاهت همیشه به یک
نفر تغییر کند.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪
پارت دوازدهم | عیادت
صبح روز بعد، نور کمرنگ خورشید از پنجره اتاق بیمارستان وارد میشد.
سو هیون روی تخت نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
شیائو کنار پنجره ایستاده بود و مشغول خوردن صبحانه بود.
— بالاخره امروز رنگ صورتت بهتر شده.
سو هیون لبخند زد.
— احساس میکنم خیلی بهترم.
در همان لحظه، صدای در اتاق آمد.
شیائو برگشت.
مرد جوانی وارد اتاق شد.
همان مردی که روز قبل سو هیون را به بیمارستان رسانده بود.
سو هیون با تعجب نگاهش کرد.
— شما؟
مرد آرام سر تکان داد.
— شنیدم حالتون خوب نبوده. اومدم ببینم حالتون بهتر شده یا نه.
سو هیون کمی متعجب شد.
— لازم نبود بیاید.
— میدونم. فقط خواستم مطمئن بشم حالتون خوبه.
شیائو با لبخند به آن دو نگاه کرد و گفت:
— خب، حالا که اومدید، بشینید.
مرد روی صندلی کنار تخت نشست.
سو هیون پرسید:
— شما همیشه اینقدر به آدمهایی که اتفاقی میبینید اهمیت میدید؟
مرد برای لحظهای مکث کرد.
— نه.
سو هیون لبخند کوچکی زد.
— پس من خیلی خوششانس بودم.
مرد هم لبخند بسیار کوتاهی زد.
— شاید.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
سو هیون پرسید:
— راستی... من حتی اسم شما رو نمیدونم.
مرد نامش را گفت.
سو هیون نام او را تکرار کرد تا یادش بماند.
— آقای کانگ...
— بله؟
— ممنونم که دیروز کمکم کردید.
— خواهش میکنم.
شیائو که متوجه شده بود حال سو هیون با صحبت کردن بهتر شده، لبخند زد.
— دیدی؟ از وقتی اومدن، حواست پرت شده و حالت هم بهتره.
سو هیون خندید.
— شیائو!
مرد هم لبخند زد.
برای چند دقیقه، اتاق بیمارستان دیگر آن فضای سرد و ساکت قبلی را نداشت.
سه نفر درباره چیزهای ساده حرف زدند؛ درباره باران، دانشگاه، گربهای که سو هیون پیدا کرده بود و حتی بستنیای که روز قبل روی زمین افتاده بود.
سو هیون کمکم متوجه شد صحبت کردن با این مرد عجیب نیست.
با این حال، هنوز هیچ چیز درباره او نمیدانست.
نه شغلش را.
نه خانوادهاش را.
نه اینکه چرا آنقدر رسمی و آرام رفتار میکرد.
فقط میدانست که یک غریبه، دو بار در زمان مناسب سر راهش قرار گرفته بود.
⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 ፧ @waitingbooks🎀᧓ ʾʾ ݂ ࣪