---
هفت ماه بعد...
بارد)))) اری هانا به ماه هفتم رسیده بود.
شک)) م کوچکش حالا بهوضوح دیده میشد و هر حرکت جنین برایش معجزهای تازه بود. گاهی ساعتها روی تخت مینشست و دستش را روی شک)) مش میگذاشت تا شاید حرکت دیگری احساس کند.
اما در این هفت ماه، چیزهایی هم تغییر کرده بود.
جونگ هو بیشتر از قبل دیر به خانه میآمد.
گاهی تلفنش زنگ میخورد و او برای جواب دادن به اتاق دیگری میرفت. گاهی نیمهشب برمیگشت و وقتی هانا دربارهی کارش میپرسید، جوابهای کوتاه و مبهم میداد.
«کجا بودی؟»
«سر کار.»
«این وقت شب؟»
جونگ هو کت خود را درآورد و بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:
«یه سری مشکلات پیش اومده. نگران نباش.»
هانا دوست داشت بیشتر سؤال کند، اما هر بار با دیدن خستگی چهرهی همسرش منصرف میشد.
با خودش میگفت شاید واقعاً کارش سخت شده است.
بالاخره قرار بود پدر شود. شاید نگران هزینههای زندگی و آیندهی فرزندشان بود.
هانا نمیخواست با نگرانیهای بیمورد آرامش خانه را از بین ببرد.
پس سکوت میکرد.
و این سکوت، بعدها معنایی پیدا میکرد که هیچوقت تصورش را هم نمیکرد.
---
روزی که همهچیز تغییر کرد
آن روز، هوا گرفته بود.
ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و باد سردی از میان درختان میگذشت.
جونگ هو صبح زود از خانه بیرون رفته بود و به هانا گفته بود که احتمالاً تا شب برنمیگردد.
هانا تنها بود.
روی تخت دراز کشیده بود و مجلهای دربارهی مراقبت از نوزادان میخواند که ناگهان صدای قدمهایی را از راهرو شنید.
ابتدا تصور کرد همسایه است.
اما قدمها نزدیکتر شدند.
هانا سرش را از روی مجله بلند کرد.
در اتاق نیمهباز بود.
زنی سالخورده در آستانهی در ایستاده بود.
هانا مطمئن بود که او را قبلاً ندیده است..............