و کتابی که بعد از مدتهااا بالاخره تونستم بگیرمش و قراره کلی چیزای قشنگ ازش براتون بنویسم[چشمان اشکی]
پتوی بزرگ و نرمالو ماماناینا رو تا بینی بالا میکشم و به صدای نم نم بارون گوش میدم.
سلام پاییز
مثل این بارون ندیدهها پلیور قلبقلبی خواهرم رو کشیدم تنم، پتو پلنگی رو پهن کردم کف تراس و دارم «در دنیای تو ساعت چند است» میبینم.
هوام اصلا سرد نیست.