پتوی بزرگ و نرمالو ماماناینا رو تا بینی بالا میکشم و به صدای نم نم بارون گوش میدم.
سلام پاییز
مثل این بارون ندیدهها پلیور قلبقلبی خواهرم رو کشیدم تنم، پتو پلنگی رو پهن کردم کف تراس و دارم «در دنیای تو ساعت چند است» میبینم.
هوام اصلا سرد نیست.
توی بعضی موقعیتا یکی رو نیاز دارم که بغل دستم بشینه و هی بهم یادآوری کنه حرف نزنم.
میدونی سختیش کجاست؟ من و تو فقط میتونیم این اخبار رو ببینیم و هیچکاری از دستمون برنمیاد.