وسط صحبتاش گفت:
بر سر هر لقمه بنوشته عیان
کان بود رزق فلان بن فلان
رو توکل کن مشو بی پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است
همیشه هم راننده تاکسیا از تحلیلای سیاسی و اقتصادیشون صحبت نمیکنن انگاری:)
گفت:
«یادمه چند سال پیش یه مستند دیدم، غواصا یه غار ته اقیانوس پیدا کردن. توش یه مار دیدن که اندازهی یه دست بود، پوستش شبرنگ بود و چشم نداشت!
حالا فکر کن ته اون غار تاریک، خدا حواسش به اون مار کور هست، فکر میکنی حواسش به تو نیست؟»
کاوه فرزانه توی کتابش نوشته بود:
«اگر ما در برخورد و مواجهه با یک عکس، هوس حرکت و ثبت یک عکس و فضایی دیگر را پیدا ننمائیم، در واقع بینندهای هستیم که با چشم سر دیده است. با چشم دل دیدن، لطافت و رقصی دارد، از نوعی دیگر.»
شاید همین با «چشمِ دل» دیدنه که باعث میشه از یه صحنه ساده، چیزی فراتر از ظاهرش ببینیم. داستانها همیشه جلوی چشم ما در جریانه، اما هر کسی بخشی از اون رو انتخاب میکنه؛ بخشی که با حالوهوا و حسِ درونش هماهنگتره.
توی هر عکس میشه ردّی از نگاهِ کسی رو پیدا کرد که پشت دوربین ایستاده؛ یک انتخاب کوچک از میان بینهایت لحظه. شاید همین انتخابهاست که عکسها رو زنده میکنه.
دیدن عکسهای آدمهای مختلف برای من شبیه اینه که برای چند لحظه دنیا رو از چشمهای اونها ببینم؛ اینکه چه چیزی توجهشون رو جلب کرده، کجا مکث کردهان و کدوم لحظه رو لایق ثبت شدن دونستن.
#بلندبلندفکرکردن