کاوه فرزانه توی کتابش نوشته بود:
«اگر ما در برخورد و مواجهه با یک عکس، هوس حرکت و ثبت یک عکس و فضایی دیگر را پیدا ننمائیم، در واقع بینندهای هستیم که با چشم سر دیده است. با چشم دل دیدن، لطافت و رقصی دارد، از نوعی دیگر.»
شاید همین با «چشمِ دل» دیدنه که باعث میشه از یه صحنه ساده، چیزی فراتر از ظاهرش ببینیم. داستانها همیشه جلوی چشم ما در جریانه، اما هر کسی بخشی از اون رو انتخاب میکنه؛ بخشی که با حالوهوا و حسِ درونش هماهنگتره.
توی هر عکس میشه ردّی از نگاهِ کسی رو پیدا کرد که پشت دوربین ایستاده؛ یک انتخاب کوچک از میان بینهایت لحظه. شاید همین انتخابهاست که عکسها رو زنده میکنه.
دیدن عکسهای آدمهای مختلف برای من شبیه اینه که برای چند لحظه دنیا رو از چشمهای اونها ببینم؛ اینکه چه چیزی توجهشون رو جلب کرده، کجا مکث کردهان و کدوم لحظه رو لایق ثبت شدن دونستن.
#بلندبلندفکرکردن
قبل از عکس گرفتن اول باید داستانی که جلوی چشمات در جریانه رو بفهمی و حسش کنی.
یکی از دلایلی که همه عکاسا میگن کیفیت دوربین و فلان قدر مگاپیکسل بودنش اهمیتی نداره همینه.
واقعیت اینه که حتی گرونترین گوشیها هم اگه دست کسی باشن که بلد نیست چطور ببینه ، فقط ابزاری برای ثبت یه تصویر معمولی میشن.
این چشم ماست که باید یاد بگیره چطور تو دلِ یه صحنه معمولی، یه داستان پیدا کنه. باید عادت کنه که سوژههایی که قایم شدن رو ببینه، نور رو درک کنه و لحظهها رو شکار کنه.
یه دوربین خوب میتونه جزئیات رو با کیفیت بالا ثبت کنه، اما این قلب و ذهن عکاسه که به اون جزئیات، روح و احساس میده
یاد گرفتن اینکه چطور حس رو به عکس منتقل کنیم، چطور داستانی بگیم بدون کلمه، و چطور چشم بیننده رو به سمت سوژه هدایت کنیم، مهارتیه که با تمرین و دقت به دست میاد