-خاطرات..خاطرات.. کاش هیچوقت خاطره ای باهم نداشتیم، کاش آن روزها مانند دو غریبه در کنار هم مینشستیم و هر کدام مشغول کار خود میشدیم..اما او را مرا در آغوشش کشید، به دنیای خودش برد جایی که تمام لحظاتش را با هم خاطراتی از جنس نور ساختیم و حال که مرا ترک کرده، من ماندم و مرور خاطرات با او بودن..بدون حضور او در کنارم..اگر خاطره ای برای مرور نداشتم شاید دیگر نبودنش در کنارم در این توهمی که اسمش را واقعیت گذاشتیم دردی نداشت..
+چرا فقط نمیزاری اون خاطرات توی همون دنیا بمونن..شاید تمام ان خاطرات تعلقی به این دنیا ندارند..چرا نمیزاری همونجا بمونن..چرا نمیبینی که داری درد میکشی؟
-یادگار او.
به شانهام زدهای که تنهایی ام را تکانده باشی ؛
به چه دلخوش کردهای؟
تکاندنِ برف از شانههای آدمبرفی؟
«چه میشد اگر به تو میگفتم که من از تحمل کردن قلب خودم عاجزم؟»
📖ویرجینیا وولف / شب و روز، ۱۹۱۹
روزی به مشکلاتی که اکنون مرا رنج میدهند خواهم خندید و از پنجرهٔ بیمارستان روانی به بیرون خیره خواهم شد.