زندگی چون ساعتِ شماطهدار کهنهای،
از توقفها و رفتنهای یکسان پُر شده است.
آن زمانى كه صرف کتاب خواندن میشود، زمان محسوب نمیشود
من با گذشتن از صفحهاى به صفحهاى ديگر، از مرزها میگذرم و به كلبه هاى افسانه اى وارد میشوم...
- كريستين بوبن
به حسرت کشیدن، اعتقاد چندانی ندارم اما؛
خیلی ها هستند که شب هایشان با هیچ قرص و دارویی از گلویشان پایین نمی رود ..
«متفاوت باش حتی اگر تنها شوی.
از متمایز شدن در میانِ انبوه مردم نترس و همانند سایر افراد جامعه نباش، حتی اگر در نوع خود تنها باشی.»
آری خستهام
و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی،
که فقط همين است؛
در تن آرزويی برای خواب،
در روح تمنايی برای نينديشيدن...
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
my faith will be made stringer
in the presence of my savior
من چرا زیاد و به همه چیز فکر میکنم؟ چرا هرشب، تمام جزئیات و اتفاقات و واکنشهای معمولیِ به وقوع پیوسته را دهها بار و به دقت تحلیل میکنم و از دل هیچ، همه چیز بیرون میکشم و از سادهترین وقایعِ پایانیافته حتی، غمگین میشوم؟!
من چرا زیاد دقت میکنم و چرا فراموش نمیکنم و چرا نوع نگاه آدمها را یادم نمیرود؟ چرا یادم نمیرود برای جهان سیاستآمیز آدمها، بیش از اندازه ساده و بدون سیاستم؟
من چرا نمیتوانم خودم را به نفهمی بزنم و در آرامشی خودخواسته، زندگیام را بکنم و به هیچ چیز دیگری فکر نکنم؟!