من چرا زیاد و به همه چیز فکر میکنم؟ چرا هرشب، تمام جزئیات و اتفاقات و واکنشهای معمولیِ به وقوع پیوسته را دهها بار و به دقت تحلیل میکنم و از دل هیچ، همه چیز بیرون میکشم و از سادهترین وقایعِ پایانیافته حتی، غمگین میشوم؟!
من چرا زیاد دقت میکنم و چرا فراموش نمیکنم و چرا نوع نگاه آدمها را یادم نمیرود؟ چرا یادم نمیرود برای جهان سیاستآمیز آدمها، بیش از اندازه ساده و بدون سیاستم؟
من چرا نمیتوانم خودم را به نفهمی بزنم و در آرامشی خودخواسته، زندگیام را بکنم و به هیچ چیز دیگری فکر نکنم؟!
من زیاد تلاش میکنم، من زیاد میدوم، من دستاوردهای زیادی داشتهام؛ ولی صادقانه میگویم که دلم لک زده برای یک اتفاقِ خوبِ بدونِ تلاش، برای یک داشتهی ارزشمند که بیهیچ رنج و زحمتی به آن رسیدهباشم، برای یک معجزه، یک حالِ خوبِ ناگهانی.
من خستهام از خوشحالیهای معوق و اقساطی و چیزهای خوشایند مشروطه! دلم میخواهد یکبار بدون شرط و منت برسم، بیآنکه کف پای خواستنم تاول زدهباشد و از صرافتِ داشتن و رسیدن و دوست داشتن، افتادهباشم...
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
cause there's a side to u
that i never knew never knew..
شب؛ ماهیت آدمها را عوض میکند. تمام این آدمهای قدرتمند و تلاشگری که در طول روز میبینید، شبها همهشان کودکان ترسیده و غمگینیاند که دلش آغوشی میخواهد برای آرام گرفتن...
شب، چیز عجیبیست؛ تو داراترین و موفقترین هم که باشی، شبها تنهاترینی و بیپناهترین! حتی اگر تمام جهان برای آرام کردنت آغوش باز کردهباشند..
شبها بیاختیار به همه چیز فکر میکنی و مدام از خودت سوال میپرسی و میپرسی و میپرسی و به هیچ نتیجهای نمیرسی که در این سیاره واقعا چه میخواهی و آمدهای چهکار کنی و اینهمه میدوی و میجنگی و تلاش میکنی، آخرش که چی؟!
256.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
our little, stupid conversation means more to me than you think.