گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن
به رفتن که فکر میکنی، اتفاقی میافتد که منصرف میشوی؛
میخواهی بمانی، رفتاری میبینی که انگار باید بروی..
و این بلاتکلیفی خودش جهنم است.
-سیمین دانشور
یه مرحلهای هم هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی، نه غصه میخوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشتهت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همه چی پوچ و بی معنیه .
آدمها ؛
همیشه نیاز به نصیحت ندارند.
گاهی
تنها چیزی
که واقعا به آن محتاجند؛
دستی است که بگیرد،
گوشی است که بشنود،
و قلبی است که،
آنها را درک کند .
اگه دیگه از ته دلت نمیخندی و شاد نیستی، بگرد و ببین برای از دست دادن چه کسی یا چه چیزی سوگواری نکردی.
اگه دیگه نمیتونی به کسی دل ببندی و عاشق بشی، بگرد و ببین چه کسی رو هنوز به خاطر اشتباهاتش نبخشیدی .
اگه دیگه انگیزه ادامه دادن نداری، بگرد و ببین با کدوم حسرت زندگیت هنوز کنار نیومدی.
اگه دیگه خودت و دوست نداری، بگرد و ببین تیکه های عزت نفست و تو چه اتفاقی از دست دادی.
قبل از اینکه به خودت بیای و ببینی همه سالهای عمرت رو با غم، خشم، حسرت و پوچی گذروندی؛ بگرد و ببین کجای داستانت خودت رو گم کردی !
گوش هایم را میگیرم،
چشم هایم را میبندم،
زبانم را گاز میگیرم،
ولی حریفِ افکارم نمیشوم!
چقدر دردناک است فهمیدن.
خوشبحال عروسکِ آویزان به آینهی ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد.
کاش زندگی از آخر به اول بود،
پیر بدنیا میآمدیم
آنگاه در رخداد یک عشق؛ جوان میشدیم،
سپس کودکی معصوم میشدیم و در
نیمهشبی با نوازشهای مادر آرام میمردیم.
من اگر اینقدر مراعاتِ احساسات آدمها را نمیکردم و اینقدر به احتمالِ رنجیدنِ دیگران فکر نمیکردم و بابت کوچکترین کمتوجهیِ اتفاقیام احساس گناههای فلجکننده نمیگرفتم و توضیحات اضافه نمیدادم و سعی در جبران هر احتمالِ دلخور شدنی نداشتم؛ بدون شک الآن آدمِ مغرورتر، بیغصهتر و موفقتری بودم..