به عقیده من در دنیا هیچکس عاقل نیست مگر زن و مردی که یکدیگر را به اندازه پرستش دوست بدارند.
_ویکتور هوگو
زیر درخت گردو -
می پرسد: چگونه؟ منظورت چیست که غمی احساس نمیکنی؟ پس تو هر لحظه را بدون غصه و با حس خوب سر میکنی؟ جو
بعد از کمی تعلل ، سرش را بالا گرفت و با چشم هایی که پس از سپری کردن لحظات بسیاری در اشک ،اکنون به سرخی گونه هایش مانند شده بودند به آیینه خیره شد.
نبود
هیچکس آن جا نبود .
دست هایش را پر هیجان ، مثالِ جنبش شاخه های نازک در طوفان پاییزی تکان می داد ، اما آیینه در سکوتی کر کننده فرو رفته و حاضر نبود انعکاسِ توده ی غمِ رو به رویش را در خود جای دهد.
شاید حق با اوست که در پسِ نادیده گرفته شدن های فراوان به آیینه روی آورده بود و مشتاق دیدار خود و کلام آیینه بود ،
شاید هم حق با آیینه باشد که دلش به همراهی کردن او راضی نبود ؛
به هرحال اگر آن حجم عظیمِ دل چرکین اورا در خود میکشید تَرک برمیداشت و تیزی اش حقیقت تلخِ روح آزرده ی او را در خونش می غلتاند.
سین.الف
6 فروردین 1405
مردمی که تقاضای خیر واهی را داشته باشند ، خواستار نابودی خود هستند.
_ماکیاولی ، گفتار هایی درباره ی لیوی
اما لازم نبود از اشک ریختن خجالت بکشیم، چون اشک شاهدی بود بر این مدعا که انسان صاحب بزرگترین شهامتهاست، شهامت رنج بردن.
_انسان در پی معنا ، دکتر فرانکل
من فقط از یک چیز وحشت دارم و آن اینکه ارزش رنجهایی را که میکشم نداشته باشم.
_داستایفسکی