در این دنیای بزرگ، جایی هم آخر برای تو هست. راهی هم آخر، برای تو هست. در زندگانی را که گل نگرفته اند!
_ جای خالی سلوچ ، محمود دولت آبادی
چرا عشقم به آنها با عذاب و درد همراه بوده. چرا نمی توانسته ام دوستشان بدارم بی آنکه از آنها متنفر باشم؟
_ رویای آدم مضحک ، فئودور داستایوفسکی
زیر درخت گردو -
و اگر بهانه هایم قایق بودند ، او دریا بود داستان بودم ، راوی بود . و گاهی باران بودم ،رنگین کمان بود
حقیقت این بود که او بدنیا نیامده بود تا بخندد ، بخنداند و کنار دیگران باشد .
عرضه ی زندگی کردن نداشت .
فقط توده ی عظیم و متحرکی از غم بود که سنگینی حضورش را دیگران بر دوش خود حس میکردند.
منزوی بودن بهترین انتخاب برای او بود ، میتوانست بدون ازار رساندن ، عاری از هر رنجی گوشه ای بنشیند تا تمام شود.
سین.الف
18 فروردین 1405
به گمانم، ترسی که فوسه از آن حرف میزند همان هراس از بهتر فهمیدن خودمان است. هرگاه سعی میکنم از آن بگریزم، بوی بزدلی به مشامم میرسد.
_پیادهروی و سکوت در زمانه هیاهو ، ارلینگ کاگه
شکوفههای پرتقال را از تنت میچیدم. با دستهایی مضطرب که خیال گریختن از میانشان را در ذهن میپروراندی.
چرا دستهایم فراموشت نمیکنند؟ چرا مدام در خیال هندسهی اندامت را ترسیم میکنند؟