به گمانم، ترسی که فوسه از آن حرف میزند همان هراس از بهتر فهمیدن خودمان است. هرگاه سعی میکنم از آن بگریزم، بوی بزدلی به مشامم میرسد.
_پیادهروی و سکوت در زمانه هیاهو ، ارلینگ کاگه
شکوفههای پرتقال را از تنت میچیدم. با دستهایی مضطرب که خیال گریختن از میانشان را در ذهن میپروراندی.
چرا دستهایم فراموشت نمیکنند؟ چرا مدام در خیال هندسهی اندامت را ترسیم میکنند؟
هدایت شده از ماورایِما
که میگوید جهانی این چنین زیباست؟
جهانی اینچنین رسوا کجا شایسته رویاست؟
یه جوری بوی حسادت و خرابی و کثافتی رو از صد فرسخی حس میکنم که سگ غلط بکنه همچین شامه ای داشته باشه .
چهرهام غمگین است، ولی ارزشش را دارد؟
حالا که فکرش را میکنم، واقعا ارزشش را ندارد.
زندگی ارزش هیچ چیزی را ندارد.