این حرفها را فکر نکرده زدید. بنابراین حقیقت است.
_قمارباز ، فئودور داستایوفسکی
کمی بیش از یک سال و نیم از آن زمان گذشته و احساس میکنم که از یک گدا حقیرترم. گدا چیست؟ گدایی که اهمیتی ندارد. من خودم را به دست خود نابود کرده ام. چیزی نمیشناسم که بتوانم وضع خود را با آن مقایسه کنم. هیچ رغبتی ندارم که به زور روحیه در خود القا کنم. در چنین وضعی هیچ چیز بیمعنیتر از القای روحیه نیست. وای از این مردم از خود راضی! وراجی که خرجی ندارد! با چه خودپسندی سرشار از غروری داوری میکنند! اگر میدانستند که من وضع کنونی خود را تا چه پایه زشت و نفرت آور احساس میکنم زبانشان برنمیگشت که به من درس زندگی به اخلاق بدهند. آنها چه چیز تازهای دارند که به من بگویند که من خود ندانسته باشم؟ و آیا به راستی مسئله مهم این است؟ مسئله اینجاست که اگر این چرخ بخت یک دور دیگر میزد همه چیز عوض میشد و من یقین دارم که همین معلمان اخلاق اولین کسانی بودند که با خوشرویی شوخی کنان نزد من میآمدند و به من تبریک میگفتند.
_ قمارباز ، فئودور داستایوفسکی
هر چند که از اینجور جنون گذرا چیزی نمیدانم یقین دارم که در آن لحظه مشاعرش پریشان بود. حقیقت این است که او هنوز بعد از یک ماه شفا نیافته است. ولی علت این بیماری و خاصه علت این رفتار ناهنجارش چه بود؟ آیا غرورش آزرده شده بود؟ از اینکه عاقبت تصمیم گرفته بود که نزد من بیاید پشیمان شده بود؟ آیا از رفتار من به گمان افتاده بود که من از کامروایی خود غره شدهام و میخواهم با بخشیدن پنجاه هزار فرانک به او خود را از قید او خلاص کنم؟ ولی خب، اینکه حقیقت نداشت! من پیش وجدان خودم سربلند بودم.
_ قمارباز ، فئودور داستایوفسکی