هر چند که از اینجور جنون گذرا چیزی نمیدانم یقین دارم که در آن لحظه مشاعرش پریشان بود. حقیقت این است که او هنوز بعد از یک ماه شفا نیافته است. ولی علت این بیماری و خاصه علت این رفتار ناهنجارش چه بود؟ آیا غرورش آزرده شده بود؟ از اینکه عاقبت تصمیم گرفته بود که نزد من بیاید پشیمان شده بود؟ آیا از رفتار من به گمان افتاده بود که من از کامروایی خود غره شدهام و میخواهم با بخشیدن پنجاه هزار فرانک به او خود را از قید او خلاص کنم؟ ولی خب، اینکه حقیقت نداشت! من پیش وجدان خودم سربلند بودم.
_ قمارباز ، فئودور داستایوفسکی