eitaa logo
والپیپـر💞پـروفـایـل💞موزیک💞
29.4هزار دنبال‌کننده
33.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
7 فایل
🌼 یا رزاق 🌼 🌻🌱اللهُمَّ بارِک لِمولانا صاحب الزمان🌱🌻 با احترام کپی برای کانال هم صنف ممنوع و حرام 🌹 استفاده شخصی مجاز🫶 کانال دیگمون👇🏾 @Zendegiiasheghaneh @Stikerjazab @Stickershik تبلیغات مجموعه طلوع https://eitaa.com/Tabligharzan1
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⊱♥🍃🕊⊱ღ꧁𝒘𝒂𝒍𝒍𝒑𝒂𝒑𝒆𝒓꧂ღ هنيئًا لأعينهم التي تراك الآن، گـوارای چَشمـانشان، ك تـو را الان می‌بیـنند.' ─━━━━⊱♥️⊰━━━━─ 🆔 @walpaper2 ─━━━━⊱♥️⊰━━━━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 😍 استیکر تم جذاب 😍
با صدای کوبیدن در، چادر سفیدم را سر کردم و دویدم سمت در. حاج یوسف، بزرگِ محله، پشت در بود با چند نایلون گوشت و میوه. شرمنده سلام کردم. لبخند زد و نایلون‌ها را جلو آورد.«بگیر دخترم.» با بغض گفتم: «زحمت کشیدید… بابت اجارهٔ این دو ماه—» نگذاشت حرفم تمام شود: «این حرف‌ها چیه؟ وظیفه‌م بود.» مکثی کرد و گفت: «فکر می‌کنم چهل روز عزاداری کافیه… وقتشه دوباره ازدواج کنی. زن بی‌مرد سخته.» شوک‌زده نگاش کردم. ادامه داد: «شوهر خدابیامرزت پیش من کار می‌کرد. حالا خرج بچه‌ها رو چطور می‌دی؟ من یه پیشنهاد دارم… یه محرمیت بین خودمون، سقف بالا سرت، خرجی هم با من.» با خشم گفتم: «شرم کن حاجی! شوهرم تازه مرده، از خدا بترس!» پوزخند زد: «خلاف شرع که نگفتم.» داد زدم: «من جای دخترتم، برو بیرون!» نایلون‌ها را پرت کردم توی کوچه. خواستم در را ببندم که با پا هل داد و آمد داخل… جیغ خفه‌ای کشیدم که یهو… 😱 https://eitaa.com/joinchat/713753708C4897f32cbe
⊱♥🍃🕊⊱ღ꧁𝒘𝒂𝒍𝒍𝒑𝒂𝒑𝒆𝒓꧂ღ هنيئًا لأعينهم التي تراك الآن، گـوارای چَشمـانشان، ك تـو را الان می‌بیـنند.' ─━━━━⊱♥️⊰━━━━─ 🆔 @walpaper2 ─━━━━⊱♥️⊰━━━━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا