eitaa logo
والپیپـر💞پـروفـایـل💞موزیک💞
29.3هزار دنبال‌کننده
33.3هزار عکس
2.3هزار ویدیو
7 فایل
🌼 یا رزاق 🌼 🌻🌱اللهُمَّ بارِک لِمولانا صاحب الزمان🌱🌻 با احترام کپی برای کانال هم صنف ممنوع و حرام 🌹 استفاده شخصی مجاز🫶 کانال دیگمون👇🏾 @Zendegiiasheghaneh @Stikerjazab @Stickershik تبلیغات مجموعه طلوع https://eitaa.com/Tabligharzan1
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 😍 استیکر تم جذاب 😍
🍢 از سیخ😋 اگه تو هم کباب به سیخ میکشی ولی گوشتات رو منقل میریزه 🤕 بیا اینجا تا به سیخ کشیدن کباب بازاری یادت بدم😋😍👇 https://eitaa.com/joinchat/1154810488Cfa83aeef51
‌‌ ⊱♥🍃🕊⊱ღ꧁ 𝐏𝐫𝐨𝐟𝐢𝐥𝐞 ꧂ღ اینـڪـہ در سینـہ من هست تـــــــღـــــو هستـے دل نیست... ─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─ 🆔 @walpaper2 ─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده امید
. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ آرامبخش ترین عکس‌نوشته ‌ هایی که هیچ‌جا پیدا نمیکنی👇🏼🥺: ‌ - ♥️ https://eitaa.com/joinchat/2324758590C8489f6a186
هدایت شده از 😍 استیکر تم جذاب 😍
🔹شبی سلطان محمود احساس دلتنگی میکرد و نتوانست بخوابد ، به رییس محافظانش گفت بیا بصورت ناشناس بیرون برویم و از حال ملت خبر بگیریم در حال گشت و گذار مشاهده کردند مردی رو زمین افتاده و مُرده ، مردم از کنارش رد میشوند و اعتنایی نمی‌کنند ، پرسیدند چرا کسی به این جنازه اعتنایی نمیکند ، گفتند چون اون فردی زناکار است ، سلطان محمود جنازه رو به خانه مرد برد ، زنش با دیدن جنازه گریه و زاری کردو میگفت خدا رحمتت کند ای ولی خدا، سلطان که تعجب کرده بود گفت اما مردم چیز دیگری درباره اش میگویند ، زن گفت شوهرم هرشب به خانه یک زن بدکاره می‌رفت و... ⬅️ مشاهده داستان ➡️
‌‌ ⊱♥🍃🕊⊱ღ꧁ 𝐏𝐫𝐨𝐟𝐢𝐥𝐞 ꧂ღ خدایا برایمان بخواه که بشود، برسد، بیاید درست شود، خوب شود.. • ─━━━━⊱♥️⊰━━━━─ 🆔 @walpaper2 ─━━━━⊱♥️⊰━━━━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 😍 استیکر تم جذاب 😍
من دختری بودم که از بچگی به خاطر زیباییم همه جا سر زبون‌ها بودم، حتی خیلی‌ها میگفتن منو تو بیمارستان با یه بچه دیگه عوض کردن. همین زیبایی بیشتر از اینکه برام خوشبختی بیاره، دردسر درست میکرد. خواهرام بهم حسادت میکردن و هرجا میرفتم نگاه‌ها دنبالم بود. سال‌ها گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم. درست همون موقع فهمیدم پسر خان دلش پیش منه. هرچقدر پدرم اصرار کرد قید درس رو بزنم و باهاش ازدواج کنم، قبول نکردم. با هزار بدبختی رضایت پدرمو گرفتم که برم دانشگاه، اما خبر نداشتم همون روز قراره اتفاقی بیفته که سرنوشت زندگیمو برای همیشه عوض کنه...😢😢😞⭕️ برای ادامه داستان روی لینک زیر بزنید 👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3369404049C7603131ccf