ببخشید ولی به اندازهی کافی به خاطرِ برف نیومدن، احساس غم توی سلولهام رخنه کرده. دیگه این ماجرای مدرسه رفتن رو کجای دلم بزارم؟
شاید فشار درس زیاد باشه، اما تو آدمِ نتونستن نیستی، بلند شو و سرت رو از توی گوشیت دربیار، اینجا خبری نیست. چند تا آدم مثل تو اومدن و پیام میذارن، این پیاما همیشه هست ولی امسال و این پایه تحصیلیای که توش قرار داری نه، جدی بگیر. بلند شو برای آزمون ورودی بخون. سوالای مشابه کنکور رو تمرین کن، ویدیو آموزشی ببین. خیلیخوب، کاری نداری؟ بلند شو برو در مورد تاریخ و این چیزا جستجو کن و تو خانوادهت از اینجور بحث ها رو راه بنداز، هرکاری بکن به جز سر توی گوشی کردن. اگه تو بلند نشی، کی میخواد بلند شه؟ خودتو دست کم نگیر مومنِ خدا.
جدی امیدوارم هرچه سریعتر این" رهِ پنهانی که کسی اون راهشو نمیدونه" به روم باز بشه.
[فراموشی]
آدمیزاد به طور رندوم یه خاطراتی رو یادش میاد که یه روزی به خودش میگفت" امکان نداره فراموشش کنم"
نه مومنِ خدا، نه. ما به طور خواه یا ناخواه فراموش میکنیم، دست و پا زدن و غرق شدن توی خاطرات هیچ فایدهای نداره. اصلا آدمیزاد به وجود اومده که زود فراموش کنه.
این داستانِ تلاش کردن برای فراموش نکردن چی میگه این وسط؟
ببخشید ولی مگه به خاطر همین داستان رُست کشیده نشد؟ برای چی تلاش میکنی به یاد بیاری بیچاره؟
از این به اصطلاح"دوست" هایی که طیِ چندروز رابطهتون باهم سرد میشه، یه قدم که نه، فرسنگ ها فاصله بگیرید. اینا دوست نیستن، فقط وقتتون رو با کنارشون موندن هدر میدید.
یه جایی به خودت میای و میبینی این بزرگ شدنی که خیلی مشتاقش بودی همچین آش دهن سوزی هم نیست، اینجاست که دوباره دلت میخواد برگردی به همون دوران بچگی و سادگیت.