از این به اصطلاح"دوست" هایی که طیِ چندروز رابطهتون باهم سرد میشه، یه قدم که نه، فرسنگ ها فاصله بگیرید. اینا دوست نیستن، فقط وقتتون رو با کنارشون موندن هدر میدید.
یه جایی به خودت میای و میبینی این بزرگ شدنی که خیلی مشتاقش بودی همچین آش دهن سوزی هم نیست، اینجاست که دوباره دلت میخواد برگردی به همون دوران بچگی و سادگیت.
یه وقتایی آدم نمیدونه چی بگه. چی بگه که خالی بشه، چی بگه که آزاد بشه، اینجور جاها ترجیح میده سکوت کنه. خب، اصلا بره هرچی به ذهنش میاد رو فقط من بابِ خالی شدن دلش و فروکش کردن بغضش بگه، به کی بگه؟ آخه کیه که گوش بده تصدقت بشم من؟ اصلا اگرم بهش گوش بدن تهش با جمله ی "انقدر غر نزن" بحث رو فیصله میدن. میبینی؟ کسی نمیتونه اون یکی رو درک کنه.
نمیدونم چی بگم. فقط اینو میدونم که اگه الان بلند شی و نذاری تصمیماتت بدون عمل بمونه، احتمالا موفق میشی. میبینی تصدقت بشم؟ "احتمالا"
یعنی انقدر دست دست کردی که حتی نمیتونی خودت رو تضمین کنی، که البته شاید اگه همین الان بلند نشی دیگه اون احتمالا هم درموردت صدق نکنه💘 تو که نمیخوای تا مدت زیادی شرمنده خودت بشی؟
آخه عزیزم، تصدقت بشم، هموطنم.
الان برای چی میریزی وسط پمپ بنزین؟ با یه باک بنزین که قرار نیست پرواز کنی بری اون سر کشور، رعایت کن، الان میری فروشگاه چهار پنج تا گونی برنج و یه عالمه مواد غذایی میخری که چی؟ تا کی میتونی با این اقلام غذایی روز و شبتو به پایان برسونی؟ بزار کسی که واقعا نیاز به چند قلم مواد غذایی داره خریدشو بکنه.