ⓅⒶⓇⓉ❺❷
*دو ماه*
امروز قرار بود از شمال برگردیم ولی حال من خیلی خوب نبود و احساس خستگی و کسلی میکردم و خیلی حساس شدم بودم دلیلشو نمیدونستم ولی سعی کردم بهش فکر نکنم و بی توجه باشم نسبت بهش و سعی کنم آخرین روز رو قشنگ تر بگذرونم
آرمین وسایل رو توی ماشین گذاشت و صدامون زد که بریم و سوار بشیم
دست دلوین رو گرفتم و رفتیم اهنگ رو پلی کردیم و حرکت کردیم ساعت پنج صبح بود و ما حرکت کردیم
دلوین توی بغلم دراز کشید و چشمای ناز سبزشو بست آروم موهاشو نوازش کردم
_آرزو
به سمت آرمین برگشتم
+جانم؟
_یه معذرت خواهی بهت بدهکارم
+برای چی؟
_چون این هفته تولدت بود و من هیچ کاری نکردم
خنده ای کردم
+خوب این که مشکلی نداره...همین که کنار تو و دلوین و بچه ها خوشحال بودم و خوشگذروندم از هر چیزی با ارزش تر بود
لبخندی زد
_قول میدم وقتی رسیدیم یه مهمونی کوچیک هم که شده میگیریم برای تولدت
+مرسی که یادت بود...راستش خودم کلا فراموش کرده بودم
_عه..چجوری میشه یادت بره آخه دختر
شونه ای بالا انداختم
+آخه روزای با ارزش تری توی زندگیم هست
ⓅⒶⓇⓉ❺❸
لبخند مهربونی بهم زد
ماشین رو کنار زد تا دلوین رو از دستم بگیره که ناگهانی حس کردم تمام محتویات معدم بالا اومد و از ماشین پایین اومدم
آرمین اومد و کنارم استاد
_ارزو؟خوبی عزیزم؟
ولی من حتی نمیتونستم حرف بزنم
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بی حال خودم رو بهش تکیه دادم و کمکم کرد توی ماشین بشینم
_الان میبرمت نزدیک ترین بیمارستان
فقط اینو شنیدم و به خواب رفتم
با سوزشی توی دستم بیدار شدم آرمین با لبخند ضایعی بالای سرم ایستاده بود و مثل بز منو نگاه میکرد
با دیدن چشمای بازم بوسه ای روی پیشونیم زد
_عزیز دلم...قربونت بشم
چشمامو ریز کردم
+آرمین؟جنی شدی؟چته؟چیشده؟نکنه دارم میمیرم؟
_عه...زبونتو گاز بگیر بی ادب...قربون چشمات بشم من
+وای آرمین چرا چیزی نمیگی؟
کمی فکر کرد
_باش...باش...اوم...خوب...قراره چهار نفره بشیم
چند لحظه تو فکر فرو رفتم...منظورش چیه؟چی داره میگه؟
ضربه آرومی با دو تا انگشتش به پیشونیم زد
_احمق کوچولو...نینی دار شدیم
اول با چشمای گرد نگاهش کردم و بعد آروم چشمام اشکی شد و اشکام روی گونم ریخت
آرمین محکم بغلم کرد
_عزیزم...خیلی خوشحالم که کنارمی آرزو
بعد ازم فاصله گرفت
+آرمین...وای...باورم نمیشه
_البته اگه پسر باشه که پاشو تو خونه من نمیزاره ها
چشمام گرد شد
امروز ⁵ آگوست روز فرشته هاس✨️
روزتون مبارک ممبرا و ادمینام
روزتون مبارک زیباترین فرشته ها 🙃
امید داشته باش، روزای سخت نیومدن که بمونن، کتابو زود نبند، شاید خوشبختی تو صفحه ی بعد باشه...
وقتی وارد رابطه ای میشید سعی کنید مثل روز اول بمونید؛
یادتون نره چقدر برای رسیدن بهم دیگه تلاش کردین،
یادتون نره فاصله گرفتن شما باعث عادت کردن به بودن هم بودنتون میشه،
موقعه بحث کردن یادتون نره این آدمی که باهاش دعوا میکنید دشمنتون نیست؛
یادتون نره روز اول چقدر ذوق داشتین برا تک به تک کاراش
حرفاش
حسودی کردناش
قهرکردناش وحتی غرغر کردناش؛
یادتون نره که وقتی تلخ شد
غم داشت و،
عصبی شد و
شما باید بیشتر از روز اول دوستش داشته باشید....
نه اینکهتنهاش بزارید رهاش کنین با دردش...، نباید یادتون بره"
کهروزی ممکنه بهبدترینشکلممکن دلتون براش تنگ بشه ولی دیگهکنارتون نباشه:)🙂🖤