Daal BandDaal-Band-Parvaze-Tehran-Shiraz-320.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
یکهو. یاد این افتادم. یادِ در این سرای بیکسی، کسی یه در نمیزند. زیرِ تشخیص سالبهها از موجبهها. کلیهها از جزئیهها. وقتی خسته شدم.
این عکس رو معلم منطقمون ندید و نمیدونم نمرهشو گذاشت یا نه. ولی توی گالریم هست هنوز.
خیلی چیزای بیاهمیتی هست که بیعلت میمونه توی گالری، بعدم توی هارد. ولی توی یاد نه. خیلی چیزا هم توی یاد میمونه. اونقدر میمونه که هیچوقت آدم یکهو یادش نمیافته. معمولی میشه از فرط ویژگی.
ولی من دوستدار اینام. اینان که جالبن. کماهمیتن. قراره احتمالاً از گالریم هم پاک شن. ولی همیشه یادم میمونه که یک شب، خسته از کشف چگونگی کمیت و کیفیت قضایای حملیهی منطق دهم؛ دستم ناخودآگاه تصمیم گرفت این بیت رو بنویسه این گوشه که بمونه توی یادم.
واقعاً هم کسی به در نمیزند.
🛌 @WasCalm | #بمون
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیونهم: "ترانهی جوانی"
خانه خالی شد. یک ساعت. یک ساعت تنها شدم. بعد از مدتها گمانم. فکر کردم در یک ساعت تنهایی چه کاری میشود کرد که فقط تنهایی میشود؟ به خودم آمدم دیدم یک ربع است دارم فکر میکنم. دارم فکر میکنم و به نتیجهای نمیرسم.
پس خیلی خسته از فکر، مصمم به اینکه اگر تنهایی یک گوشه بنشینم احتمالاً وحشت میکنم و هوادارِ پویایی جوانها؛ تصمیم گرفتم کتاب بخوانم. یک رمانِ روسی انتخاب کردم. گفتم هرچه هست، من باید امروز به راز رمانهای روسی که بخش اعظمی از انسانها طرفدار آنهایند دست پیدا کنم و دوستشان داشته باشم. شروع به خواندنِ رمان کردم، بعد از ۵ دقیقه؛ دیدم چون دیشب سرجمع، برای امتحان صبح، فقط یک ساعت خوابیدم؛ دارد خوابم میگیرد.
فکر کردم که خب میتوانم ۴۰ دقیقهی آینده را بخوابم. پتو را کشیدم روی سرم که بخوابم. دیدم گرم است. خیلی گرم. آن هم وسط اردیبهشت. با خود فکر کردم این گرمای زودهنگام واقعاً نابههنگام و ناجوانمردانه است. خسته شدم و بعد از ۵ دقیقه برخاستم. ۳۵ دقیقه وقت مانده بود و واقعاً نمیدانستم تنهایی آدمها چهکاری انجام میدهند که خوش بگذرانند.
گفتم شاید بهتر است فیلم ببینم. فیلمها را زیرورو کردم. فیلمهایی که دوست داشتم همه به قدری دوستداشتنی بودند که نمیخواستم دوپاره ببینمشان. ده دقیقه روی فیلم "اینجا چراغی روشن است" رضا میرکریمی توقف کردم و بعد دیدم واقعاً دارم حیف میکنم این کار را. باید سر فرصت دیدش. تا اینجا مانده بود ۲۵ دقیقه. اینجا شد که فکر کردم شاید حرف زدن حالم را خوب کند.
ضبط صوت گوشی را روشن کردم و ۱۰ دقیقه فک زدم. دربارهی چیزهای تازهای که در فلان حوزه کشف کردم و در بهمان حوزه یاد گرفتم و در بیسار حوزه یادم آمد و سپس به یک مناظرهی فرضی پرداختم پیرامون کارنامهی آرمان گرشاسبی، در ساحت یک آرتیست. فقط ۱۵ دقیقه.
فکر کردم شاید بهتر است گالری را زیرورو کنم، چون پانزده دقیقه برای هرکاری زمان کمیست. زمان خیلی کمی. عکسهایم را دیدم. نوزاد بودم. شاد بودم. خیلی شاد. خردسال بودم. شاد بودم. خیلی شاد. کودک بودم. شاد بودم. خیلی شاد. نوجوان بودم. شاد بودم. خیلی شاد. همین پارسال بود. شاد بودم. خیلی شاد. انبوه کارهایی که در زندگی کردم را در ده دقیقه مرور کردم. مرور کردم و یادم افتاد زندگی خوبی داشتم. داشتم. آدم بدی نبودهام گویا. عکسها که این را میگویند.
ناگهان در سر انگشتم احساس کردم این یک ساعتِ تلفشده، همه و همه انرژیایست که از نوک انگشتم میریزد و هدر میشود. پنج دقیقه مانده بود. انگشتانم بیاختیار به هوا رفتند و مرا هم با خود از روی مبل کشیدند بالا. لبم ناخودآگاه تکان خورد: «بیایید با هم بخوانیم؛ ترانهی جوانی را. بیایید با هم بخوانیم؛ ترانهی جوانی را.»
احساس کردم جوانم. احساس کردم من لیاقتش را دارم و باید خوشحال و شاد و خندان باشم و قدر دنیا را بدانم. دست بزنم من. پا بکوبم من. خنده کنم من. چرا؟ چون جوانم. جوانم. و هیچ شکی نیست در این. از کل یک ساعت، فقط همین پنج دقیقه برای من مفید بود که در خانه چرخ زدم و چرخ زدم و بلند فریاد کشیدم: «خوشحال و شاد و خندانم.»
– تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۵
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
هدایت شده از ماوی .
یه روز توی مزرعه آفتابگردون ، زیر نور ماه با صدای گیتارِ تو میرقصم .
هدایت شده از ماوی .
𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
سلام و نور ، این پیام رو + یکی از پست های مورد علاقتون از چنل فور کنید و از بین ماه ، خورشید ، ستاره ، یکی رو انتخاب کنید و رنگ مورد علاقتون رو ذکر کنید تا بهتون متنی با توجه به وایبتون تقدیم کنم + یکی از آهنگ های چاووشی + یکی از پست هاتون رو متقابل توی چنل فوروارد کنم ، لطفا ایگنور نکنید و ظرفیتی هم نداره ، حتما توی چنل جوین باشید و بعد از گرفتن تقدیمی لف ندین .
برای تگ ؟
-ماوی .
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
ماه/ سرخ.
[خیلی سپاسگزارم.]
خیلی خوشحالکننده و مفرح ذات بود این نتیجه. ممنونم که چنین پوستر و آهنگی به یادتون آمد با دیدن نمای این چنل 🧵🤎
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #شما_که_حتما_غریبهاید • - شبِ سیونهم: "ترانهی جوانی" خانه خالی شد. یک ساعت. یک ساعت تنها شدم.
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ چهلم: "باز، بسته"
همسایهها آدمهای جالبی نیستند. گرچه چندین سال همسایگی حکم میکند دوستشان داشته باشم. اما نمیتوانم که دروغ بگویم که. در بهترین حالت غریباند خیلی. یعنی رفتارهای غریبی دارند. عمدهی این غربت و عجیببودن هم آنجایی حس میشود که کل رفتوآمدشان را میگذارند دقیقاً همان موقعی که من دست میبرم به دستگیرهی در.
میآیند. میبینی دوستانی از طبقهی پنج، با دوستانی از طبقهی سه تصمیم به تجدید میثاق میگیرند. از طبقهی دو یک پیرزنی تصمیم میگیرد زباله بگذارد دم در و از قضا چون نمیداند چه باید بکند. سرگشته میشود میان پارکینگ و همکف و طبقهی ما و طبقهی خودشان. از آنطرف میهمانهای طبقهششیها با ماشین باکلاسهشان از راه میرسند و طبقهی ششیها هم گروهی به استقبالِ آنها میروند. پیرمرد طبقه پنجی هم در این میانه یکهو از خرید برمیگردد و چون ریموتزدنش با ریموتزدنِ دوستان طبقهی پنج و سه و ریموتزدن پیرزن طبقهی دو و ریموتزدن میزبانهای طبقهی شش با هم سرجمع میشود ۶ ریموت زدن که یک عدد زوج است؛ سبب میشود طبق الگوی "باز، بسته"؛ درِ مجتمع در حالت بسته بماند. منحیثالمجموع، همهمان دو سه دقیقه پشت در معطلیم، در یک توفیقِ بیتوفیقِ اجباری.
من چه هستم این وسط؟ موهای شانهنکردهی شکسته (از صبح)، آن تیشرتی که لکهی وایتکسی دارد و البته شلواری که جیبهای پشتش را فراموش کردم بکنم تو. در جستوجوی چه؟ در جستوجوی اینکه آن پارچهای که در بالکن از دستم افتاد پایین را پیش از اینکه طوفان شدید ببردش؛ بازیابم و به خانه برگردانمش که ناگهان در آن توفیق گیر میکنم. در توفیق، توقیف میشوم.
خب با این تفاصیل، من، با موهای شانهنکردهی شکسته (از صبح)، آن تیشرتی که لکهی وایتکسی دارد و البته شلواری که جیبهای پشتش را فراموش کردم بکنم تو طبیعتاً آن آدم ناجالبهی میان همسایهها هستم. اما چرا میگویم همسایهها جالب نیستند؟ چون وقتی که من شبیه آدمیزاد هستم انگار در قرنطینهاند و من وقتی شبیه آدمیزاد نیستم؛ ساعت اوج مصرف ارتباطات اجتماعیشان است تا شرفِ ما بدینسان برود.
اینها را چرا گفتم؟ که با طرح این موقعیت، دقیقاً آگاه شوم که مشکل از آنهاست یا من. خواستم برای یکبار هم که شده، بگویم این قضایا هیچچیزش تقصیر من نیست و حتی پا را فراتر بگذارم و بگویم تقصیر آنهاست. ولی خب نه حتی تقصیر آنها نیست؛ بلکه تقصیر من هم هست کمابیش. من نباید ساعت اوج مصرف آسانسور بروم بیرون. اصلاً کمی قبلتر، نباید پارچه از دستم بیفتد در بالکن. بله. امشب هم شب شِکوهی ما نبود. اصلاً همسایههای ناجالب من باید از من شاکی بشوند که من چرا با این ریخت و قیافه، آرامش روانی ساکنین مجتمع را برهممیزنم.
– تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۶
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
Hadi Pakzad570_100376417021521.mp3
زمان:
حجم:
5.9M