مَـوّاجـ...؛
:)))
+خستهای؟
-خستهام
+چقدر؟
میخندم...نگاهم را به جایی نامعلوم میدوزم و میگویم: به وسعت زمین، به وسعت حرف آدماها...به وسعت زخمهای دیده نشدنی!
+خب...پس چرا هنوز ادامه میدهی؟
-چون مجبور به ادامه دادنم:)
+چرا؟ چرا مجبوری؟
بدنم را یه دستانم تکیه میدهم و آهی میکشم: چون اگر من ادامه ندهم...من زخم نخورم...من خسته نشوم پس چه کسی این بار سنگین را حمل کند؟ چه کسی مرا تا پایان مسیر میکشاند؟
-چه مسیری؟
+ وصال...عشق
- چه لزومی داره به آن برسی؟
+ چه لزومی داشت آفریده شوم؟
سرش را تکان میدهد: نمیفهمم...
+ مبنای آفریده شدنم برای رسیدن به این عشق بود...اگر برای رسیدن به آن تلاشی نکنم خب دیگر خلق کردنم هیچ علتی ندارد! تبدیل به آدمی پوچ میشوم...بی هدف...بی نتیجه!
+خب آخر این وصال به اندازه زخم خوردنت...ارزشش را دارد؟
بغض راه گلویم را میبندد و چشمانم میسوزد و با صدایی شکسته و زخمهای دیده نشدنی زمزمه میکنم: خیلی بیشتر ارزشش را دارد...حتی اگر نرسم...حتی اگر نرسم:)))
#مواجّـالروح
من نمیتونم مثل بندههای خوبت صدات بزنم...
ولی میشه تو مثل خدای اون آدما صدام بزنی؟:))))
کاش آدما یه دکمه داشتنو...
احساساتشونو یه مدتی غیر فعال میکردن
شاید کمتر غصه میخوردن:)))
مَـوّاجـ...؛
بماند به یادگار: دو ساعت مونده به امتحان و در حال مرگ از خستگی:))
خب تبریک میگم واقعا دارم میمیرم🤣
مَـوّاجـ...؛
+آخرش؟ آخرش همهمان میمیریم! فقط چگونه مردنمان است که ما را از یکدیگر متفاوت میکند...