شنیدهام مهمانی است؛ شنیدهام هر کس دست خالی است میاید! شنیدهام اینجا به رنگت کار ندارند؛ شنیدهام با تمام مهمانیها فرق میکند؛ شنیدهام برای دلشکستهها سفره پهن کردهاند؛ شنیدهام...
شنیدهام و آمدم! آمدم تا شاید مرا هم در این ضیافت راه دهند؛ شاید دستی روی سر من هم بکشند و برایم دعا کنند! شاید صاحب مهمانی به من هم نظر کند آخر...مهمانی است دیگر! و قدم مهمان مبارک است...
با کدام رو آمدهام؟ نمیدانم! شاید اگر نمیگفتند برای همه جا هست نمیامدم! شاید اگر نمیگفتند به سیاهیتان کار ندارند نمیامدم...شاید...اما خب! نگفتند و آمدم...آمدم به امیدی...به نیازی...برای گوشه نظری...
شنیدهام خستهها را بیشتر نظر میکنند...مخصوصا انهایی که از خودشان خسته اند...خب...من آمدهام...چون از همه بیشتر از خودم خستهام...از خودم فراریام...
در میزنم...در میزنم...در میزنم...پشت در میایستم و با خودم میگویم راهم میدهی؟ یا نه...میگویی اضافی هستی و سفرهات دیگر جای اضافی ها را ندارد! میگویی گنهکار دیگر اینجا جایی ندارد...نکند...نکند تو هم ازم دست بکشی؟
در باز میشود و...لبخندت را احساس میکنم...مهربانیت را...و صدایت را...
اشک چشمانم را در برمیگرد...زیر لب برای خودم و خودت زمزمه میکنم: ممنونم که باز هم راهم دادی...ممنونم:))))
#مواجّـالروح
مَـوّاجـ...؛
"به نام خدا" باید به خود جرات داد...
امروز واقعا باید به خود جرات داد:)))