در خاطراتی که خیلی درخشان بودن؛
بارون میباره، حتی زمانی که تنهایی میرقصم.
وقتی این مه از بین بره، با پاهای خیس شده به سمتت میدوم؛ پس اون موقع منو در آغوش بگیر.
درد یعنی چه؟
درد یعنی رهایی در خیال بی پایان.
خیالی شیرین برای فرار از واقعیت تلخ؛
یا شاید غرق شدن در حقیقت ِبیرحم جهان.
کوبیده شدن حقایقی که لجام گسیختهاند و گاهی به آرامی و گاهی به فاصلهی بر هم زدن دو چشم، روح را به آتش میکشند.