eitaa logo
عـطرنـعـنــٰــاع ‌
644 دنبال‌کننده
588 عکس
1 ویدیو
2 فایل
اینجا ، صدای خاموش ِخیال‌هایی‌ست که به بلندای ستاره‌ها می‌رسد . ورود آقایون محترم به این مکان جایز نیست ! ‌𝖥𝗈𝗋 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجهولات
『برای عطرنعناع』 سلام آکوای عزیزم، این نامه از ده سال آینده به دستت می‌رسد. از روزهایی که بالاخره توانسته‌ای آن صداهای مزاحم و شلوغ توی مغزت را ساکت کنی و در آرامش، فقط صدای موسیقی و باران را بشنوی. می‌دانم الان چقدر خسته‌ای. می‌دانم شب‌ها به مغزت التماس می‌کنی که فقط دو دقیقه خفه شود تا بتوانی نفس بکشی. می‌دانم پایین رفتن در گالری گوشی برایت مثل قدم زدن در قبرستان خاطرات است و نبودنِ کسی که قول ماندن داده بود، قلبت را مچاله کرده. می‌دانم هنوز هم با دیدن خنده‌های تهیونگ و برگشتن «ران بی‌تی‌اس» لبخند می‌زنی و کتاب و عکاسی پناهگاهت هستند، اما درونت پر از غصه و تنهایی است. اما من از آینده آمده‌ام تا یک هشدار بسیار مهم به تو بدهم که اگر آن را نادیده بگیری، مسیرت برای همیشه عوض می‌شود: هشدار من به تو این است: اجازه نده مرور خاطراتِ کسی که رهایت کرده (که خودت هم می‌دانی احمقانه‌ترین جنایت در حق خودت است)، آینده، اهداف و درَست را نابود کند! تو از یک طرف نگران امتحان‌ها و استادهایی هستی که کمر به افتادنت بسته‌اند، و از طرف دیگر مدام با کلمه‌ی کاش زندگی می‌کنی و وقتت را در چنل می‌گذرانی. اگر امروز جلوی این سستی را نگیری و با ترسِ نبودنِ او متوقف شوی، ده سال دیگر از اینکه جوانی، رشته و موقعیت‌هایت را فدای یک آدمِ رفته کردی، عمیقاً پشیمون خواهی شد؛ پشیمانی‌ای که دیگر با هیچ تراپی‌ای درمان نمی‌شود. کسی که رفت، رفت. هیچ‌کس شبیه او نیست؟ قبول! اما هیچ‌کس هم شبیه «تو» و استعدادهایت در نوشتن و عکاسی نیست. پس برای خودت ارزش قائل شو. گریه‌هایت را بکن، اما از فردا واقعاً آن گوشی را کنار بگذار، سست‌عنصر نباش و به بدبختی‌ها و درس‌هایت برس. تو برای رسیدن به آن آرامشی که با تمام وجود می‌خوای، باید امروز برای آینده‌ات بجنگی. من در ده سال بعد منتظرت هستم؛ جایی که بالاخره همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفته است و دوباره ستاره‌ها در چشم‌های خودت می‌درخشند. به من برس. از طرف خودت، ده سال بعد. @mjholat
وای، واقعا راست میگه. کاش عین آدم بشینم پای درس‌و‌آینده‌و‌زندگی‌م.
کسی که رفت، رفت. نه ادمین‌جان. اون کس نبود. اون همه‌چیز بود. اون وجودم، دلیل زندگی‌م و نفس‌هام بود. اون روحم بود و حالا خدا ازم گرفته‌ش.
چند روز پیش عموم از مامانم سراغ پروژه‌م رو گرفته بود و بعد از اینکه مامانم گفت عملا بیخیال شده و تقریبا داره هیچ‌کاری نمی‌کنه عموم فقط یه جمله گفت "دلیل ادامه‌دادن‌ش رو از دست داده".
ولی بابا، محض‌رضای‌خدا الان دوتا دلیل دیگه جلوی‌ چشم‌هام‌ن ولی هیچ‌تلاشی نمی‌کنم. انگار تو راس دلایل‌م بودی و الان که نیستی، یجورایی دیگه برام مهم نیست که تهش چی میشه.
نمی‌دونم. می‌بینم که دارم با دستای خودم آینده‌م رو چال می‌کنم تو یه‌قبر‌، ولی به‌خودم نمیام.
هربار که شروع می‌کنم یهو یادت میوفتم. یاد وقتایی که میومدی تو اتاقم کلی انرژی بهم می‌دادی تهشم ازم خوراکی‌ای که هوس کرده بودم‌و می‌پرسیدی تا شب بخری برام‌. یاد وقتایی که هر روز برام از آینده‌م می‌گفتی؛ از اینکه مطمئنی یه‌روزی می‌رسم به جایگاهی که لیاقت‌‌ش رو دارم. از اینکه همونطور که تا الان سربلندت کردم از این به بعد هم اینکار رو انجام میدم.
بعد یهو مغزم میگه "دیگه نیست" ، "الان تنهایی" ، "اون زیر خاک‌ِ" . بعد همه‌چی رو می‌بندم «بخونم که چی، پروژه رو ادامه بدم که کی ببینه» .
بابا، می‌دونم الان اون بالا نشستی و ازم متنفر شدی. می‌دونم داری داد می‌زنی که "خودتو جمع کن ببینم، من اینجا دارم نگاهت می‌کنم، من بزرگت کردم ولی اینجوری؟" می‌دونم بابا، ولی تموم شدم. از درون پوچ‌م. تهی شدم. انگار که دیگه هیچ‌چیز و هیچ‌کس و هیچ‌پروژه و هدفی برام مهم نباشه.
بابا، روحم مرده. جسمم داره التماس می‌کنه برای زندگی. مغزم دست از سرم برنمیداره.