آری؛ ما یکدیگر را ملاقات کردیم.
اما تو در زیر خاک و من درکنار قبرت بودم.
من از چیزهایی که تو را به یادم بیاورد بیزارم، زیرا زخمهایی را میشکافد که میدانم با هیچ مرهمی التیام نمییابند. و چه بسیارند چیزهایی که تورا به یادم میآورند: ماشینها، خیابانها، دوستانی که در چشمانشان ردی از خودت به جا گذاشتهای، شعرها، کتابها، نامهها، همه و همه.
هیچچیز وحشتناکتر از این نیست که انسان جایی زندگی کند که به آن تعلق ندارد.