و پیتر تیم را از دست داد .
تیم هاکی ؟!
نه ، نه .
تیم هاکی برجا ماند ، پیتر تمام تلاشش را کرد ، تمام داشته هایش را گذاشت و تیم هاکی برجا ماند .
اما تمام داشته های پیتر شامل میرا بود ، همسر وکیلش که سالها علاقه خود را فدای علاقه او کرده بود ...
شامل مایا بود ،
دخترش که سالها این موضوع را که پدر هاکی را بیشتر از او دوست دارد تحمل کرده بود ...
شامل لئو بود ،
پسرش که سالها لحظات پدر پسری را تجربه نکرده بود فقط چون پدر سر تمرین هاکی با پسرهای دیگر بود ...
آری ،
پیتر ، تیم را از دست داد.
اما نه تیم هاکی ...
تیم خودش ،
خانواده اش ،
تنها تیمی که بایست تمام داشته هایش را فدایش میکرد و اما نکرد ...
چون هیچگاه فکر نمی کرد این تیم هم نابود شدنی داشته باشد ،
تمام عمر تصورش بود که تیم خودش هرگز مانند تیم هاکی از هم نخواهد پاشید و زمانی که فهمید تیم خودش هم میتواند نباشد ،
دیگر دیر شده بود...
پیتر ، دیگر تیمی نداشت .
مایا در مدرسه موسیقی ، میرا در دفتر کار ، و لئو با کاپشنی سیاه دو سایز بزرگتر میان باقی دار و دسته بود ...
و خانه خالی ...
پیتر دیگر تیمی نداشت ...
هدایت شده از بوکتراپی💆🏻♀️📚
📍تقدیمی / تگ / چنل / ظرفیت
درود✨!
این پیام رو داخل چنلتون فوروارد کنید ، اسم نویسنده ی موردعلاقهتون و تگ چنلتون رو داخل صندوق بندازید یه ادیت از اون نویسنده + یه تیکه کتاب از همون نویسنده دریافت کنید📝.
اگه چنل ندارید لازم نیست پیام رو فور کنید ، فقط ایدیتون + نویسنده ی موردعلاقتون رو برام ارسال کنید💌.
رسمی|یلدا☕️