eitaa logo
36 دنبال‌کننده
40 عکس
7 ویدیو
0 فایل
• نامه هارا می‌نویسم ، بایگانی میکنم... • Private
مشاهده در ایتا
دانلود
به اندازه دو لیوان بزرگ چایی بم رسیده و فعلا اخلاقم قابل تحمله .
کنج اتاق تاریک پخشم رو سرامیک ، ایرپاد تو گوشم میخونه و سعی میکنم با سر کشیدن بطری آب سرد همه چیز و پس بزنم .
یه رول نوشتم برا رول پلی اما اینقدری خارج از بعد داستان هست که نشه گذاشت ، به قدری هم حیفه که نشه هیچ جا نزارم. پس میزارم اینجا ، حتی اگر نفهمیدید هم مشکلی نیست . صرفا می‌خوام گذاشته شه .
سیاهی چون جوهری غلیظ آسمان را دما دم فرا گرفته است . ماه ، تنها سفیدی بین سیاهی مطلق آسمان ، درست در بالای سرم می درخشد . تنهاست ، درست مانند منی که حال در تاریکی کوچه پس کوچه های خلوت شهر قدم میزنم بی آنکه مقصدی برای رسیدن داشته باشم . چشم هایم روی پسرکان قد و نیم قدی که زیر سایه تیر های چراغ برق چمباتمه زده و سکه های ربوده شده را می شمردند می چرخد . هیچکس مانند من نمی داند که تیر های چراغ برقی که در این منطقه از شهر اغلب شکسته و یا از کار افتاده اند ، مکان خوبی برای تکیه اند . تیر های چراغ برق توانایی خالی کردن پشتت را ندارند . زمانی پسرکی گرگرفته از خشم انتقام ، زیر همین چراغ برق ها ، با صورتی غرق اشک و دوده ، از سرمای بی رحم برف به خود می لرزید ؛ در حالی که حتی ساعتی از تماشای به قتل رسیدن پدرش و بلعیده شدن خانه اش در شعله آتش نگذشته بود . حال ، آن پسرک ، یا همان من ، دستخوش بازی روزگار با برتایی پنهان در پشت کمر و تتویی با طرح شعله آتش در ساعد دست ، در همین کوچه ها قدم می زنم . متوجه کم شدن سکه ها و اسکناس های در جیبم بعد از برخورد با هر پسر بچه می‌شوم و اما جوری از کنار آنها عبور میکنم که پنداری روزگاری خودم سر دسته اینها نبوده و متوجه دست هایی که سکه هارا از جیب ها می‌قاپند نیستم . خاطرات با بی رحمی به ذهن به خرابی کشیده ام پا میگذراند و پاکت سیگار خالی و خالی تر می‌شود . تا جایی که وقتی برای بار دیگر پاکت را برای گرفتن سیگاری دیگر خم میکنم تهی‌ست . با خشم پاکت خالی را به دیواری میکوبم و می دوم . اهمیتی ندارد که دیگر کودکی با کفش های پاره و صورت زخمی نیستم ، می دوم . از کوچه ای به کوچهٔ دیگر. از تاریکی ای به تاریکی ای دیگر . تا شاید درونم هم چون پاکت سیگار خالی شود اما سالهاست خبری از خالی بودن نیست . سالهاست پرم . از هیچ و از همه چیز . به یاد نمی آورم به کجا دویدم و چقدر دویدم ، تنها وقتی به خودم می آیم که پاهایم از خستگی تیر میکشد ، با خس خس نفس ها و صورتی خیس کنج کوچه ای بمبست و تاریک کنار دیوار به زمین پناه میبرم . صدایی نبود یا صدای ضربان قلبم مهلت شنیدن صداهای دیگر را نمی داد ؟! پشت دستم را روی صورت خیسم میکشم . نگاه به آسمان نیازی نبود تا بفهمم بارانی که چهره ام را خیس کرده از ابر ها نیست . جنون بود ؟ نیکوتین فراوان ؟ خستگی ؟ بی خوابی ؟ چه بود دلیل قهقهه ای که صدایش ناگهان سکون فضارا در هم شکست ؟ پنج دقیقه ... قهقهه پیاپی و اشکی که از گوشه چشم هایم سر می‌خورد و بر آسفالت خیابانی می چکید که دراز به دراز روی آن افتاده بودم . سر بر نگرداندم تا خانه متروکه و سوخته ای را ببینم که روزی پسرکی از آن گریخت . سر بر نگرداندم تا فریب دهم ذهن ویرانم را ، که نفهمد پاهایم بی اطلاع خودم مرا به اینجا کشیده اند. ‌
یکی بم ایده بده برا نوشتن ، متن کوتاه ، بلند ، قصه ، دلنوشته ، هرچی .... اصلا عکس . توفیری نداره ، فقط یه چی که باعث شه بنویسم .
کتابش و باز کرد و دیدم دور عبارت " آخرین بار " خط کشیده .
Lair
فصل چهار با چه وایب فوق‌العاده ای شروع شد .
جمع کنید برگردید مکزیک ، داشتم باهاش حال میکردم .
Lair
نه فراک ! نه ! پیتر ماجرای بنیامین و نشنیده ! خب که چی ؟ چه ارتباطی به تو و پیتر و هر بیورن استادی د
بازتاب ها راجب حقیقت بنی جوری عصبیم کرده که گندش بزنن ، د لعنتیا اینارو میدونست که پنهونش کرد دیگه ....
https://eitaa.com/86373038/28721 منم پسر . منم .
https://eitaa.com/86373038/28721 نمی‌دونم چرا بایست این و بگم اما نقصاش و دوست دار-
https://eitaa.com/86373038/28722 ایجان . ایجان . کمک خواستی منم هستم پسر ...