پَرسه.
فروشنده پیر اسکناس را پس داد و نگاهش را فرتوت به چشمانم دوخت .
« چی بت میگذره باباجان ؟ دو ساعت نیست یه پاکت بردی ...»
سر پایین انداختم و نفس حبس شده ام را رها کردم .
چشم هایش سنگین خیره به چهره ام بود .
نگاهش نه توبیخ داشت و نه حتی خشم .
تنها سکون و غم ....
اسکناس را نگرفتم .
پاکتی هم برنداشتهم .
آنچه بر ' ما ' گذشته بود توضیحی نداشت .
تنها از مغازه بیرون زدم و در امتداد طول خیابان خیس و تاریک به راه افتادم .
آن شب نمی دانستم که از فردا هیچ فروشنده ای در محله هیچ سیگاری به من نخواهد فروخت ،
تنها ذهنیتم این بود که چطور باید از این پس با دیدن پیرمرد تظاهر میکردم ؛
که او را نمی شناسم...
که نمی دانم کیست ....
که نقش بازی میکردم و او را آقای فروشنده خطاب میکردم ....
که چطور دوام می آوردم و نمی گفتم که من پسر همان دختری هستم که سالها پیش از خانهات بیرون انداختی ...
همان دختری که تنها به ذهن نعشهات مواد نرسانده بود .