{ گرگ از درد غرّید. منظرهٔ وحشتناکی بود ؛ مثل تماشای سوختن جنگل ، مثل تماشای سقوط یک سپاه . }
{ خاکستری با نفس های آرامش حرکت چندانی نمی کرد ولی پوزه اش را نزدیکتر آورد تا کنار چانهٔ فئو باشد. }
پَرسه.
{ خاکستری با نفس های آرامش حرکت چندانی نمی کرد ولی پوزه اش را نزدیکتر آورد تا کنار چانهٔ فئو باشد.
هردو کنار هم دراز کشیدن . خاکستری و فئو...
{ آرام آرام به طرف حاشیه جنگل رفت و همان جا افتاد . پنجه های بزرگش را در جهتی گذاشت که به سوی شمال باشند . صورتش که مثل سربازی سرسخت بود ، رو به روشنایی و سفر پیش رو بود .
سینه اش یکبار بالا رفت و فرو افتاد ، ولی دوباره بالا نیامد . }