{ آرام آرام به طرف حاشیه جنگل رفت و همان جا افتاد . پنجه های بزرگش را در جهتی گذاشت که به سوی شمال باشند . صورتش که مثل سربازی سرسخت بود ، رو به روشنایی و سفر پیش رو بود .
سینه اش یکبار بالا رفت و فرو افتاد ، ولی دوباره بالا نیامد . }
{ مشکی و سپید طوری زوزه کشیدند که قندیل درخت ها از صدایشان فرو ریخت ؛ سرسخت تر و خشنتر از همهٔ زوزه هایی که فئو تا آن زمان شنیده بود ؛ صدای آنچه از دست رفته و باز نخواهد گشت . }
{ طول کشید تا لرزش ایلیا آرام شود و از تکرار « با تیر زد ؟ خاکستری رو با تیر زد ؟ » دست بردارد. }