حتی کسایی که علاقه ای به نوشتن ندارن میتونن بنویسن اما من نه ،
قفل شدم ، گیر کردم ، قلمم خفه شده ...
یجوری بیحوصله و انگیزه ام که نه کتاب و نه فیلم ، نشستم منتظر اون لعنتیه تا تایپینگش تموم شه و پیامش و بفرسته .
من نمیتونم خیلی شبا عادی باشم و یه تلخِ غمگین از همه چی خسته ای میشم که به چیزهای کوچیک اما دلنشین پناه می بره .
از جایی که بنی کل سرویس بهداشتی و زد و کوبید و داغون کرد تا کسی نفهمه مایا اینجا ترک برداشته و از شدت رنج زده آینه رو شکونده ؛
تا جایی که مایا جلوی عقب کشیدن بنی رو گرفت و هرچند که خودش تنها شکسته بود اما نگذاشت بنی هم تنها بشکنه .
اونا نه دوست بودن ، و نه عاشق و معشوق ...
این دردای مشترکه که آدما رو به هم نزدیک میکنه.
Lair
امیدوارم هیچوقت دچار اضطراب نشید ، دچار کمالگرایی نشید ، دچار تنهایی مطلق نشید ، دچار خشک شدن قلم نش
تعداد سین ها از تعداد ممبرا بیشتره ، جالبناک
یه متن کوتاه ، و یا شاید داستان کوتاه و شروع کردم .
با بدترین نوع نثر ، با نامرتب ترین جمله ها و با کمترین کیفیت ...
اما اینا نتونستن ناراحتم کنن ، چون من نوشتم ...
بعد مدتها نوشتم ، شخصیت خلق کردم ، بهش روح دارم ، تصورش کردم و باهاش لبخند زدم .
و برای امروز همین کافی بود ....
یهو از وایب اینجا خوشم اومد ،
شاید بخاطر اینه که رفته سمت شهر خرس و شخصیت های مختلفش و تین ولف و نوشته هام ، نمیدونم .
ولی هرچی که هست هنوز حس میکنم موندگار نیست.
Lair
یهو از وایب اینجا خوشم اومد ، شاید بخاطر اینه که رفته سمت شهر خرس و شخصیت های مختلفش و تین ولف و نوش
از اثرات دوباره نوشتنه، توجه نکنید .
یه مقدار همچین عاشق ماشق پسرم شدم .
( وی پسرش هنوز اسمم نداره )