eitaa logo
38 دنبال‌کننده
46 عکس
7 ویدیو
0 فایل
• نامه هارا می‌نویسم ، بایگانی میکنم... • Private
مشاهده در ایتا
دانلود
از جایی که بنی کل سرویس بهداشتی و زد و کوبید و داغون کرد تا کسی نفهمه مایا اینجا ترک برداشته و از شدت رنج زده آینه رو شکونده ؛ تا جایی که مایا جلوی عقب کشیدن بنی رو گرفت و هرچند که خودش تنها شکسته بود اما نگذاشت بنی هم تنها بشکنه . اونا نه دوست بودن ، و نه عاشق و معشوق ... این دردای مشترکه که آدما رو به هم نزدیک می‌کنه.
یه متن کوتاه ، و یا شاید داستان کوتاه و شروع کردم . با بدترین نوع نثر ، با نامرتب ترین جمله ها و با کمترین کیفیت ... اما اینا نتونستن ناراحتم کنن ، چون من نوشتم ... بعد مدتها نوشتم ، شخصیت خلق کردم ، بهش روح دارم ، تصورش کردم و باهاش لبخند زدم . و برای امروز همین کافی بود ....
یهو از وایب اینجا خوشم اومد ، شاید بخاطر اینه که رفته سمت شهر خرس و شخصیت های مختلفش و تین ولف و نوشته هام ، نمی‌دونم . ولی هرچی که هست هنوز حس میکنم موندگار نیست.
Lair
یهو از وایب اینجا خوشم اومد ، شاید بخاطر اینه که رفته سمت شهر خرس و شخصیت های مختلفش و تین ولف و نوش
از اثرات دوباره نوشتنه، توجه نکنید . یه مقدار همچین عاشق ماشق پسرم شدم . ( وی پسرش هنوز اسمم نداره )
میفهمم چارلی ... که فرو رفتن تو تنهایی ای که هرچند قبلا تنها رفیقت بوده ، اما حالا برات مثل یه خلسه ملال آوره چقدر سخته . که زندگی با کتاب هایی که تو شب خونده میشه و موسیقی هایی که هیچکس الا خودت نمی فهمتشون چطور میگذره . که نشستن پشت پنجره و خیره شدن به ناکجا آباد چه حسی داره . که منزوی بودن فقط به خاطر متفاوت بودن چیکار باهات می‌کنه .
تایم فدا اون پسر بلک جک فنه جیپ دوست...
Lair
تایم فدا اون پسر بلک جک فنه جیپ دوست...
اک هی ، یه دقیقه تاخیر خورد
معتاد خفتهٔ the Smiths شدم .
بعد از اینکه بیخیال متن اولم از پسرم شدم و شروع کردم به نوشتن یه متن اول دیگه براش ، یه مقدار همه چی پیچیده شده . چون درحالی که حالم با نوشتن راجب این پسر خوبه اون قسمت کمالگرای وجودم هی داره ردش می‌کنه و من مدام دارم سعی میکنم نادیدش بگیرم و همین کار خیلی سختیه ‌. نادیده گرفتن صدایی که همیشه پس ذهنم وجود داره واقعا سخته . ولی تونستم . و نوشته‌م. هرچند که تکمیل نشد ولی نوشتم . نسخه اولیه رو که دیروز نوشته بودم رو که تموم کردم متوجه شدم خیلی دارم شبیه به سبک نویسنده کتاب مزایای منزوی بودن می نویسم . و تعجب کردم ، چون اراده خودم نبود ، یه چیز اتفاقی و ناخودآگاه. و امشب وقتی نسخه اولیه رو تغییر دادم به طور ارادی سعی کردم از سبک محاوره ای و قلم این نویسنده استفاده کنم و هرچند که نه خیلی اما موفق شدم . باید بگم حتی همین حالا ام دارم زمزمه های اون کمالگرایی و پس ذهنم می‌شنوم و سعی دارم نادیدش بگیرم اما خیلی سخته . چون نمی زاره اونجوری که باید از نوشتن لذت ببرم . و خوشحالم چون وقتی درحال نوشتن هستم صداش و نمیشنوم ، و فعلا همین کافیه . میتونم یه راهکار برای وقتی متن و مجدد میخونم و زمزمه های کمالگراییم شروع میشه پیدا کنم . حتی نمی‌دونم چرا دارم اینارو اینجا میگم . و می‌دونم خیلی در هم و گُنگ حرف زدم . اما یه نیاز یهویی بود . همین . شب بخیر .
Lair
جمع کنید برگردید مکزیک ، داشتم باهاش حال میکردم .
به نظر میرسه تو بیکن هیلز واقعا هیچکس نمی می‌ره ، د کم مونده بود مادر بزرگ لیدیا برگرده که اونم برگشت .