هدایت شده از ' اتاق 95 '
حس اضافه بودن و بی تعلقی هم بد حسیه ؛
برا مثال حس میکنم تو ایتا اضافه تر از من ، باز خودمم...
یه بی حوصلگی خاصی در من موج میزنه...
نسبت به نوشتن ،
خوندن ،
دیدن ،
حرف زدن ،
گوش کردن ،
رفتن ،
اومدن ،
فعلا فقط خواب ....
نمیدونم چی نیاز دارم ،
یا چی خوبه که نیاز داشته باشم ،
اما تنها کاری که میخوام فردا بکنم اینه که کافئین برسونم به این بدن معتاد و کتاب برسونم به این ذهن معتاد .
یه وضع بدیم دلم میخواد باز پخش شم رو کاناپه و مثل چند هفته پیش ران بوی ران گوش بدم .
یا هر چیز دیگه ای ...
شایدم خفتهٔ اسمیتز .
هرچیزی که باعث شه باز بی نهایت باشم .
نمی دونم ، شاید تعجب کنید که اینقدر رابطم با کاناپه خوبه .
اما خوبه دیگه ...
چون من مثل بنی جنگلی ندارم برا پنهون شدن و درختی ندارم برا بالا رفتن و نشستن در جهت وزش باد سرد ...