هدایت شده از مارکوپوریو
این خونه رو یه پیرمرد و پیرزن آذریزبان زندگی میکردن.
هرچی نیروهای امدادی میگفتن پاشید برید بیرون، گوششون بدهکار نبود.
آخرش پیرمرده فقط گفت:
«آخه کجا برم تو این سن؟»
همین یه جمله، از کل صحنه بیشتر دلم رو سوزوند... 💔
▫️@MarcoPourio
افتادم رو دور غر غر کردن ، اصلا آدم غرغرویی نیستم ولی خوب امروز با فکر فردا....
هر کاری میکنید بکنید ولی گذشتتون رو رها کنید و توش گیر نکنید نه آدم هاش نه تجربه هاش نه خاطرهاش . چیزی که تموم شده ولی دیگه در حال نیست ، نیست.