هدایت شده از اَنار.
به نظر من ایدئولوژی یکی از بدترین بلاهاییه که میتونه سر هر جامعهای بیاد
هدایت شده از اَنار.
یه چیزی هم که در مورد ایدئولوژی وجود داره اینه که تمام ایدئولوژیها اگر فقط یک لحظه خودت رو به جای افرادی که بهش باور دارن بذاری منطقیه و استدلالهای تقریبا همهی ایدئولوژیها هم فقط وقتی منطقین که بهشون باور داری
حقیقتا هیچی نمیتونم بگم جز نقل قول گفتههای دیگران. رنج از یه حدی که بیشتر باشه آدمو خفه میکنه. رعبآوره. داستانهای جرج اورول. بهار بهار کاش بهاری که رها بهش باور داشت نزدیک باشه.
نزدیکهای یک و نیم است که شروع به نوشتن میکنم. طی یک تصمیم ناگهانی خواستم مثل روزهای سترون روزهایم را بنویسم. خانمی به نام ماهی میشناسم که شاعر است. برادرش ایمان مرده. بوی مرگ خفهام میکند. پس از چند ساعت تلاش که بتوانم مقالهی طباطبایی را بخوانم دیشب خوابیدم. حالا هم باز در یک نومیدی حقارتبار برای یک و یک دهم مگابایت یک ساعتیست که با تلگرام و فیلترشکنهایی که دیروز برایم فرستادهاند ور میروم. نگرانم. خشمگینم. و این خشم از استیصال است. خشمگینم و از کسانی که ما را به این استیصال رساندهاند بیزارم. از انکارکنندگان این استیصال بیشتر. باران میبارد و امروز را مثل یک ماه گذشته تعطیل کردهاند. فکر میکنم هفت امتحان باقیمانده به اسفند بکشند! من خستهام و در هیچچیز علاجی نیست. دستانم بیفایدهاند و بیفایدگی درمانی ندارد. احوال آدمهای دور را دارم. احوال یکیشان صبح دستم رسید. من گویی در سراشیبم ولی از رهایی دیگران و آزادیشان خوشحال میشوم. هنوز چیزی نزدیک مرکز وجودم میسوزد. میریزد. نگرانم و این خشم و نگرانی حفرهی شکمیام را پر کردهاست. سیرم از این خشم. سیرم از نگرانی. چشمهای شاد کودکان و امیدشان. روزی من هم این امید را داشتم. شاید کسی توی خیابان بعد شنیدن خندهام گفته بود کاش بماند این خنده و این امید. کاش میماند. حالا نمانده. حالا خستهام. برای هرکسی که میخواهد پا به این جغرافیا بگذارد و در بیمارستان شهروند این استیصال شود خستهام. خستهام و حتی از این خستگی هم خستهام. که زندگی ادامه دارد. این بدترین و بهترین تسلیِ ممکن است.
اعضای هرکانال شبیه مالک میشن
مثلاً برای من همه دلقک و بیکار و گدا و گرسنه بودیم
اینجا همه با یه میانگین خوبی مودب و جالب و دانا ان