چرایی
امیدوارم نفر بعدی من باشم
چرا نفر بعدی باید تو باشی؟! زندگی مقدسترین چیزیه که وجود داره. آدم وقتی با دشمن زندگی میجنگه نباید آرزوی مرگ کنه حتی حتی اگه زندگی سرشار از ناامیدی و وهم و پوچی باشه. وقتی دست داریم یعنی تغییر ممکنه و تغییر مقدسه زندگی مقدسه و ترکش وقتی میفهمی خیانت بزرگی به اولین رویا یعنی آزادیه
چرایی
نزدیکهای یک و نیم است که شروع به نوشتن میکنم. طی یک تصمیم ناگهانی خواستم مثل روزهای سترون روزهایم
نزدیکهای نه شب است که مینویسم. به رسم سترون و با آخرین عکسی که از پینترست دارم. کودکان زیادی به دنیا میآیند هرشب. در ایل من. در میهن من که من نفسهایشان را آزادتر گردن خودم میدانم. این روزها رویاهای آرمانگرایانهی بخارا و بلخ و شیروانم به هم ریختهاند اما بلوطی که برای بهرام بیضایی کاشتم جوانه زده. من هم جوانه میزنم در این زمستان و چی چَشمه میشوم نه مثل گورآب. دست بر برنو میکشم و من بلند میشوم به اندازهی تمام ابرها. به پای آسارهی صبح میافتم که نگذارد شب بماند پشت این کوهها. شاعر شهر میشوم اگر شاعرش مرده. میشوم هرچه که شهر میخواهد. میکشم خود را تا پایان برای شهر. برای دختران هرات و برای کرشمههای رقص ارمنی هنوز هم میمیرم حتی اگر ویدئوهایی از هجدهسالگی سیاهپوشان دی ماه امسال مرا به زانو درآورند من هجدهساله میشوم. هرچه آزادی را حرام کنند من عصیان میکنم که عصیان کشتار نمیشود اما فرمانبرداری چرا. تکهای عصیان میشوم برای بخارایم. برای ایلم. برای اینکه ضحاک به دماوند برگردد. بر پشت بلندترین کوهها. من نمیدانم. زندگیام را نمادها گرفتهاند و من پوچم. به اندازهی شاعر شهر نیستم. نمیشوم. اما کوچک و عاشق پیروزی که میشوم. دختر دشتها و برنو و کرنا که میشوم. این نگاه شیطنتآمیز شاید به تیشتر عصیانگر آن دورها که میشوم. یک کلام. آزادی. آزادی آزادی فریادزننده. آزادی رها که میشوم. یک تصویر. یاد. یاد کوچک ماه این شبها که میشوم. اگر نشد؟! مژدهست که نمیمانم. نمیمانم و میگذرم. مهم نیست میگویم و میگذرم.