نزدیکهای یک و نیم است که شروع به نوشتن میکنم. طی یک تصمیم ناگهانی خواستم مثل روزهای سترون روزهایم را بنویسم. خانمی به نام ماهی میشناسم که شاعر است. برادرش ایمان مرده. بوی مرگ خفهام میکند. پس از چند ساعت تلاش که بتوانم مقالهی طباطبایی را بخوانم دیشب خوابیدم. حالا هم باز در یک نومیدی حقارتبار برای یک و یک دهم مگابایت یک ساعتیست که با تلگرام و فیلترشکنهایی که دیروز برایم فرستادهاند ور میروم. نگرانم. خشمگینم. و این خشم از استیصال است. خشمگینم و از کسانی که ما را به این استیصال رساندهاند بیزارم. از انکارکنندگان این استیصال بیشتر. باران میبارد و امروز را مثل یک ماه گذشته تعطیل کردهاند. فکر میکنم هفت امتحان باقیمانده به اسفند بکشند! من خستهام و در هیچچیز علاجی نیست. دستانم بیفایدهاند و بیفایدگی درمانی ندارد. احوال آدمهای دور را دارم. احوال یکیشان صبح دستم رسید. من گویی در سراشیبم ولی از رهایی دیگران و آزادیشان خوشحال میشوم. هنوز چیزی نزدیک مرکز وجودم میسوزد. میریزد. نگرانم و این خشم و نگرانی حفرهی شکمیام را پر کردهاست. سیرم از این خشم. سیرم از نگرانی. چشمهای شاد کودکان و امیدشان. روزی من هم این امید را داشتم. شاید کسی توی خیابان بعد شنیدن خندهام گفته بود کاش بماند این خنده و این امید. کاش میماند. حالا نمانده. حالا خستهام. برای هرکسی که میخواهد پا به این جغرافیا بگذارد و در بیمارستان شهروند این استیصال شود خستهام. خستهام و حتی از این خستگی هم خستهام. که زندگی ادامه دارد. این بدترین و بهترین تسلیِ ممکن است.
اعضای هرکانال شبیه مالک میشن
مثلاً برای من همه دلقک و بیکار و گدا و گرسنه بودیم
اینجا همه با یه میانگین خوبی مودب و جالب و دانا ان
چرایی
امیدوارم نفر بعدی من باشم
چرا نفر بعدی باید تو باشی؟! زندگی مقدسترین چیزیه که وجود داره. آدم وقتی با دشمن زندگی میجنگه نباید آرزوی مرگ کنه حتی حتی اگه زندگی سرشار از ناامیدی و وهم و پوچی باشه. وقتی دست داریم یعنی تغییر ممکنه و تغییر مقدسه زندگی مقدسه و ترکش وقتی میفهمی خیانت بزرگی به اولین رویا یعنی آزادیه
چرایی
نزدیکهای یک و نیم است که شروع به نوشتن میکنم. طی یک تصمیم ناگهانی خواستم مثل روزهای سترون روزهایم
نزدیکهای نه شب است که مینویسم. به رسم سترون و با آخرین عکسی که از پینترست دارم. کودکان زیادی به دنیا میآیند هرشب. در ایل من. در میهن من که من نفسهایشان را آزادتر گردن خودم میدانم. این روزها رویاهای آرمانگرایانهی بخارا و بلخ و شیروانم به هم ریختهاند اما بلوطی که برای بهرام بیضایی کاشتم جوانه زده. من هم جوانه میزنم در این زمستان و چی چَشمه میشوم نه مثل گورآب. دست بر برنو میکشم و من بلند میشوم به اندازهی تمام ابرها. به پای آسارهی صبح میافتم که نگذارد شب بماند پشت این کوهها. شاعر شهر میشوم اگر شاعرش مرده. میشوم هرچه که شهر میخواهد. میکشم خود را تا پایان برای شهر. برای دختران هرات و برای کرشمههای رقص ارمنی هنوز هم میمیرم حتی اگر ویدئوهایی از هجدهسالگی سیاهپوشان دی ماه امسال مرا به زانو درآورند من هجدهساله میشوم. هرچه آزادی را حرام کنند من عصیان میکنم که عصیان کشتار نمیشود اما فرمانبرداری چرا. تکهای عصیان میشوم برای بخارایم. برای ایلم. برای اینکه ضحاک به دماوند برگردد. بر پشت بلندترین کوهها. من نمیدانم. زندگیام را نمادها گرفتهاند و من پوچم. به اندازهی شاعر شهر نیستم. نمیشوم. اما کوچک و عاشق پیروزی که میشوم. دختر دشتها و برنو و کرنا که میشوم. این نگاه شیطنتآمیز شاید به تیشتر عصیانگر آن دورها که میشوم. یک کلام. آزادی. آزادی آزادی فریادزننده. آزادی رها که میشوم. یک تصویر. یاد. یاد کوچک ماه این شبها که میشوم. اگر نشد؟! مژدهست که نمیمانم. نمیمانم و میگذرم. مهم نیست میگویم و میگذرم.